بابا! با من حرف بزن...!
در خرابه آشوب شد. آن ملعون ازل و ابد بیدار شد و گفت: چه خبر است؟! چرا نمیگذارند بخوابیم! به او گفتند: یک دختر دوسهساله بهانهٔ بابایش را گرفته است. شاه است دیگر، وقتی امر میکند، این احمقها باید امرش را اطاعت کنند! شاه گفت: سریع سر بریدهٔ پدرش را ببرید تا ساکت شود.
کجای دنیا سر بریده به دیدن بچهاش رفته؟ چه صاحبخانهای! صاحبخانه سهسالش است. چه مهمانی! تک انسان عالم است. خوشبهحالت دختر! خدا به تو توفیق داد که این سر بریده را به بغل بگیری.
«يا أبتاهُ! مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي»بابا! من الآن وقت یتیمشدنم بود؟ من که حالاحالا بابا میخواستم. بابا! شب عروسی، پدر باید چادر سر دختر کند. تو با سر بریده به دیدن آمدهای؟ چه کسی محاسن تو را به خون سرت رنگین کرد. بابا! با من حرف بزن. «یا أبَتاهُ! مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَرِيدَيْكَ» .
متن کامل، صوت و سایر کلیپ های این سخنرانی را در
اینجا (عشق حقیقی)
ببینید.
English