منكر خدا در كنار راهب صومعه
هنگامى كه آتش جنگ در آفريقاى غربى شعلهور شد، و گروه زيادى در آن كشته شدند، و نهايتاً جنگ به پايان رسيد، راهبى كه در آن ناحيه به سر مىبرد از صومعه خود بيرون آمد، مردى را چون مردهاى روى زمين افتاده ديد، نزديك وى رفت و پس از دقت لازم او را زنده يافت، از روى دلسوزى وى را با زحمت زياد به صومعه خود منتقل كرد و به معالجه زخمها و ضعف او همت گماشت تا بيمار به درمان كامل رسيد.
راهب در مدت درمان كردن بيمار، شبانهروز بر اساس ايمانش به خدا اشتغال به عبادت و مناجات و راز و نياز داشت، و سرباز درمان شده نه اين كه به عبادات عابد توجهى نداشت، بلكه از زحمات بىدريغ او نسبت به امور بندگى شگفتزده بود.
روزى راهب به سرباز گفت: چرا و به چه دليل به عبادت حق قيام نمىكنى؟ پاسخ داد آيا براى پروردگارى كه وجود ندارد عبادت كنم؟!
راهب در برابر او و سخن بىپايهاش سكوت كرد تا پس از مدتى يك روز براى گردش به اتفاق يكديگر از صومعه بيرون آمدند، و در بيابان خوش منظره به قدم زدن پرداختند، بناگاه چشم راهب به اثر قدمهاى حيوانى افتاد، از سرباز پرسيد اين چه اثرى است؟ سرباز گفت محل پاى حيوانى است كه از اين مسير عبور كرده، راهب گفت من در اين بيابان حيوانى نديدهام، سرباز گفت: چيزى مىگوئى كه قابل باور نيست، همين اثر پا بس است كه ثابت كند به يقين حيوانى از اينجا عبور كرده است.
راهب گفت: اثر قدمى دلالت بر وجود حيوانى مىكند، آيا اين آثار شگفت انگيز و اين مخلوقات گوناگون و اين سيارات درخشان و ستارگان فروزان بر قادرى حكيم و صانعى عليم و به وجود آورندهاى دانا و خبير دلالت نمىكند؟!
سرباز كه با زنگ بيدار باش راهب از خواب غفلت نجات يافت، و پرده انكار از برابر ديده فطرت و عقلش كنار رفت، غرق در شرمندگى و حيا شد، و به زينت ايمان آراسته گشت، و از راهنمائى راهب سپاس و تشكر كرد.
English