مالكيت خداوند
منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد پنجم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
همان طور كه در فصول پيشين گذشت، خداوند فرمانروايى و حكومت مطلق را از آن خود مىداند. و يك دليل اين را در آخرت به ما نشان مىدهد كه در سوره غافر فرمود:
«روزى كه همه آنان آشكار مىشوند، چيزى از خدا پنهان نمىماند؛ ندا مىآيد؛ امروز فرمانرومايى ويژه كيست؟ ويژه خداى يكتاى پيروزمند است.» «1» گويا خداوند كه همه موجودات را، حتى فرشتگان مقرّب را، ميراند به خود مىگويد: چه مانده است؟ كجا رفتند مدعيان ملك و املاك؟ پس آن همه طغيانگرى چه شد؟ جوابى نمىآيد، پس خداى متعال به خود مىفرمايد: اكنون مالكيت و حاكميت مطلق از آن من است.
در آيهاى ديگر براى بيدارى انسان، بازگشت به سوى خود را بيان مىفرمايد:
أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَاتُرْجَعُونَ* فَتَعلَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لَآإِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ» «2»
آيا پنداشتهايد كه شما را بيهوده و عبث آفريديم، و اين كه به سوى ما بازگردانده نمىشويد؟* پس برتر است خدا آن فرمانرواى حق [از آن كه كارش بيهوده و عبث باشد]، هيچ معبودى جز او نيست، [او] پروردگار عرش نيكو و با ارزش است.
اين دو جمله كوتاه و پرمعنى يكى از زندهترين دلائل رستاخيز و جزاى اعمال را بيان مىكند و اگر قيامت و معادى در كار نباشد زندگى دنيا بيهوده خواهد بود؛ زيرا زندگى اين جهان با تمام مشكلات كه دارد و با تشكيلات و مقدّمات و برنامههايى كه خدا براى آن چيده است؛ اگر فقط براى همين چند روز باشد، بسيار پوچ و بىمعنى مىباشد.
اين گفتار كه خلقت عبث نيست، سخن مهمى است كه نياز به دليل محكم دارد و در آيه بعدى آن را با كلماتى پرمغز بيان مىكند.
فَتَعلَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لَآإِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ» «3»
پس برتر است خدا آن فرمانرواى حق [از آن كه كارش بيهوده و عبث باشد]، هيچ معبودى جز او نيست، [او] پروردگار عرش نيكو و با ارزش است.
اين برهان به صورت تنزيه خداست كه خود را به چهار وصف ستوده است:
اول؛ الملك اين كه خدا فرمانرواى حقيقى عالم است.
دوم؛ الحقّ او حق است و باطل در او راه ندارد.
سوم؛ لا اله الا هو ربّ معبودى به غير او نيست.
چهارم؛ العرش الكريم مدبر عرش كريم است.
در حقيقت كسى كار پوچ و بىهدف مىكند كه جاهل و ضعيف و ناتوان يا در ذاتش وجودى باطل و مضر باشد؛ امّا خداوندى كه جامع صفات كماليه مانند اللّه، ملك، حق، ربّ العرش، كريم است كه هر يك از صفتها جامعيّت و گستردگى آن معنى را در موصوف مىفهماند و برازنده موجودى مطلق و حق تعالى مىباشد.
چون فرمانرواى حقيقى است هر حكمى درباره هر چيزى براند ايجاد باشد؛ چه مرگ و چه حيات و چه رزق، حكمش نافذ و امرش گذرا است و چون حق است آنچه از او صادر مىشود و هر حكمى كه ميراند حق محض است؛ چون از حق محض غير از حق سر نمىزند پس در امر او باطل و عبث راه ندارد.
پس خداوند با دارايى صفات كمال و اطلاق مالكيّت، و حاكميّت او در دنيا و آخرت، همه موجودات تسليم اويند و بازگشتشان به سوى اوست.
حال بايد ببينيم كه سرانجام كار چيست؟ و ما در كجاى راه هستيم؟
در روايتى كه خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از خداوند عزيز نقل مىفرمايد؛ دقت كنيد:
قالَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله: يَقُولُ (اللَّهُ) ابْنُ آدَمَ مِلْكى مِلْكى، وَ مالى مالى، يا مِسْكينُ! أَيْنَ كُنْتَ حَيْثُ كانَ الْمِلْكُ وَ لَمْ تَكُنْ؟! وَ هَلْ لَكَ إِلَّا ما أَكَلْتَ فَأَفْنَيْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَيْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَبْقَيْتَ؟ إِمَّا مَرْحُومٌ بِهِ وَ إِمَّا مُعاقَبٌ عَلَيْهِ؟ «4»
اى پسر آدم! ملك من از آن من است و مال من به من تعلق دارد. اى بينوا! كجا بودى تو، آن گاه كه ملك و پادشاهى بود و تو نبودى؟ آيا جز همان مقدار كه مىخورى و از بين مىبرى و مىپوشى و كهنهاش مىكنى، يا صدقه مىدهى و باقى مىگذارى، به سبب همين مقدار يا مشمول رحمت و آمرزش مىشوى يا كيفر مىبينى؛ بيشتر از آن توست؟
يعنى چه چيز بيشتر عايد انسان مىشود؟ به غير از جواب دادن به خدا كه با آن همه نعمتها و حقوق مجازى چه كردى؟ يا او بخشيده مىشود يا عذاب مىگردد.
اين است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مردم هشدار داده است كه كسى حق ندارد بگويد من پادشاه يا شاه شاهان هستم؛ زيرا حق تعالى چنين اجازهاى به احدى نداده است و اگر كسى چنين ادّعايى كند؛ او منفورترين انسانهاست.
همان طور كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود:
أَغْيَظُ رجُلٍ عَلَى اللَّهِ يَوْمَ القِيامَةِ وَ أَخْبَثُهُ وَ أَغْيَظُهُ عَلَيهِ رَجُلٌ كانَ يُسَمَّى مَلِكَ الأَمْلاكِ؛ لا مَلِكَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ. «5»
در روز قيامت بيشترين خشم و نفرت خدا براى پليدترين مردى است كه خود را شاهنشاه مىناميد، حال آن كه فرمانروايى جز خداى ى عز و جل نيست.
پس پروردگار به پيامبرش در مقام يادآورى به بندگان مىفرمايد:
«بگو: خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت مىدهى و از هر كه خواهى حكومت را مىستانى و هر كه را خواهى عزّت مىبخشى و هر كه را خواهى خوار و بىمقدار مىكنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى.» «6»
[ «22» وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ و خِيَرَتُكَ مِنْ خَلْقِكَ حَمَّلْتَهُ رِسَالَتَكَ فَأَدَّاهَا وَ أَمَرْتَهُ بِالنُّصْحِ لِأُمَّتِهِ فَنَصَحَ لَهَا]
و شهادت مىدهم كه محمد، بنده و فرستاده و برگزيدهات، از ميان آفريدههاى توست. رسالتت را برعهدهاش گذاشتى و او حق آن رسالت را ادا كرد و حضرتش را به خيرخواهى براى امتش دستور دادى، و او براى امت خيرخواهى كرد.
نصيحت و خيرخواهى در رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
وجود حق تعالى شخص حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را به رسالت دين خود برگزيد؛ زيرا نقش شريف حضرت شايستگى پذيرش انوار نبوّت را داشت.
اين برگزيده، از بهترين خلق است براى امرى بس بزرگ كه همان، دعوت مردم به حق بود.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله در اين باره مىفرمايد:
خداى متعال آفريدگان خويش را بيافريد و آنان را به دو گروه تقسيم كرد و مرا در بهترين گروه قرار داد. سپس آنان را قبيله قبيله ساخت و مرا در بهترين قبيله جاى داد آنگاه آنان را به خاندان تقسيم نمود و مرا در بهترين خاندان آنها قرار داد، بنابراين من از بهترين قبيله و بهترين خاندان هستم. «7» «رسالت» در لغت به معناى توجّه و نظر داشتن به چيزى است ولى مراد از اين كلمه، امر خداوند به بندهاى كه به واسطه فرشتهاى بر او آشكار شود و به زبان او سخن گويد؛ و اين براى دعوت مردم و تبليغ احكام الهى بالاترين درجه نبوت است.
رساندن احكام شريعت به وسيله انسانى وارسته كه در شرايط بسيار سخت، مأموريت تبليغ دين را به عهده گرفت.
نصيحت، كلمهاى گسترده است كه معناى آن خواندن به آنچه صلاح و خير و نهى كردن از آنچه فساد است.
امّت در اين فراز امت دعوت است يعنى عمومى كسانى كه پيامبر براى آنها دعوت شده است و به روش نصيحت با محتوايى مانند: امر به معروف ونهى از منكر، دفع ضرر و حسن خلق آنان، دعاى مغفرت براى نادانى آنان و بذل نيكىها و نعمتها به آنها.
چنين شخصيتى بزرگ با مسؤوليتى سنگين، شايسته احترامى فوق العاده است كه همه وجودش در خدمت اسلام و قرآن و اخلاق بود و سخن و سلوك و سيرهاش در بين مردم و اهل بيت و خانوادهاش سرمشق همه مسلمانان است.
«گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند و گفتند: چه خوب است كسى را نزد همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرستيم و از نحوه رفتان آن حضرت در خانهاش سؤال كنيم تا بلكه آنان را سرمشق خود قرار دهيم. آنان كسى را پيش يكايك همسران پيامبر فرستادند و آن فرستاده يك پاسخ آورد: شما از اخلاق پيامبرتان مىپرسيد؟
اخلاق او همان قرآن است. رسول خدا صلى الله عليه و آله شبها نماز مىخواند و مىخوابد و روزه مىگيرد و افطار مىكند و با خانواده خود مىآميزد.» «8» يكى از عواملى كه مىتواند روح سركش انسان و غرايز طوفانى و عصيانگر او را مهار كند و دانش و هنر و صنعت را آرامش عمومى و زندگى را ايدهآل كند، اخلاق واقعى است كه از ايمان به خدا سرچشمه مىگيرد.
آموزههاى اخلاقى پيامبران بهترين وسيلهاى است كه مىتواند بشر را به زندگى مطلوب رساند. اخلاق براى تمام افراد بشر چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى لازم است. امّا براى كسانى كه بار مسؤوليت رهبرى و هدايت جامعه را برعهده دارند ضرورىتر است؛ زيرا كسى كه مربى اجتماع است بايد خود نمونهاى از صفات برجسته انسانى باشد و انسان بدون داشتن اخلاق كامل نمىتواند مشكلات راه هدايت را تحمل كند.
بنابراين خداوند پيامبران خود را از ميان افرادى انتخاب كرد كه داراى روحى بلند، بردبارى و گذشت بسيار و حوصله شنيدن سخن و درددل مردم را دارا هستند و در هر حالى همدل و همزبان و همدرد انسانها باشند. اخلاق عالى و دعوت عملى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امواج تحوّل مقدسى در دل مردم جاهلى پديد آورد كه نخست جامعه عرب و سپس در همه جهان انقلابى معنوى ايجاد كرد. انسانهايى چون سلمان، ابوذر، اويس قرنى و ... تربيت شدند كه همگى تا ابد نمونههاى اخلاق به شمار مىآيند.
پروردگار عالم با فرستادن پى در پى پيامبران در هر عصرى حجت خود را بر مردم تمام نمود و كمال آن رسالت را در وجود شريف پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله قرار داد.
اميرمؤمنان در خطبه اشباح كه از خطبههاى بسيار با عظمت مولاى عاشقان است درباره اين حجت نهايى مىفرمايد:
وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ انْ قَبَضَهُ مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ، وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، بَلْ تَعاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلى الْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ انْبِيائِهِ وَ مُتَحَمِّلى وَدائِعِ رِسالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً، حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّه عَليه و آلِهِ حُجَّتُهُ وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذْرُهُ. «9»
پس از قبض روح آدم، حيات بندگان را از حجت ربوبى و طريق اتصال بين آنان و معرفت خود خالى نگذاشت، بلكه به وسيله حجتهايى كه بر زبان برگزيدگان از انبيايش ارسال كرد و همه آنان به دنبال هم در هر دورهاى ابلاغ كننده پيامهاى او بودند با مردم رابطه برقرار نمود، تا به وسيله پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله حجتش تمام شد و جاى عذرى باقى نماند و تهديدش درباره مجرمان به نهايت رسيد.
يكى از راههاى دعوت به خدا كه بيشتر انبيا و نبى اكرم اسلام از آن بهره گرفتهاند شيوه نصيحت و اندرز است و اين روش در بسيارى از امور تبليغى بهترين تأثير گذار است؛ زيرا با دل و جان مردم سازگار است.
بشارت دادن و ترساندن مردم در راه خير و صلاح و دورى از گناهان، افراد زيادى را تربيت كرده است كه به مقامات بلند عرفانى دست يافتهاند حتى يك كلمهاى از زبان مبارك رسول اللّه صلى الله عليه و آله جارى مىشد؛ گاهى يك انسانى را چنان متحوّل مىكرد كه او را براى هميشه شيفته و علاقمند به خود و دين مىكرد و تا حد و مرز شهادت پيش مىبرد.
اين نقش نصيحت در كنار رسالت است كه در آياتى از سوره اعراف، برخى پيامبران مانند نوح، هود، شعيب، صالح، موسى به قوم خود مىگفتند: ما پيام ربّ خود رسانديم و براى شما خيرخواهى نموديم. امّا در اثر كفر و لجاجت اين اقوام؛ حجتها بر دلهاى سياه آنان قرار نمىگرفت و به سوى نابودى كشيده مىشد.
حتى عطوفت و خيرخواهى در پيام رسانى پيامبر اكرم اسلام صلى الله عليه و آله به مردم بيشتر از انبياى گذشته بود ولى خداوند سه روش را به حضرت پيشنهاد مىكند و مىفرمايد:
ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِوَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» «10»
[مردم را] با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن، و با آنان به نيكوترين شيوه به بحث [و مجادله] بپرداز، يقيناً پروردگارت به كسانى كه از راه او گمراه شدهاند و نيز به راه يافتگان داناتر است.
الف) حكمت؛ مجموعهاى از ارزشهاى دينى و علمى و عقلى و قلبى است.
ب) موعظه؛ اندرزها و پندهايى است كه قلب را نورانى مىكند.
ج) مجادله؛ روشى براى گفتگو با طرف مقابل و متقاعد كردن اوست.
پس اگر اين شيوهها مؤثّر نبود؛ راه بشارت و تهديد را پيش گيرد كه در سوره احزاب مىفرمايد:
يأَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّآ أَرْسَلْنكَ شهِدًا وَ مُبَشّرًا وَ نَذِيرًا* وَ دَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِوَ سِرَاجًا مُّنِيرًا» «11»
اى پيامبر! به راستى ما تو را شاهد [بر امّت] و مژدهرسان و بيمدهنده فرستاديم.* و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى فروزان [براى هدايت جهانيان] قرار داديم.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:
إِنَّآ أَرْسَلْنكَ بِالْحَقّ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا وَ إِن مّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ» «12»
يقيناً ما تو را در حالى كه مژده دهنده و هشدار دهندهاى، به حق و راستى فرستاديم، و هيچ امّتى نبوده مگر آن كه در ميان آنان بيم دهندهاى گذاشته است.
بشارت و هشدار از جمله نصايحى است كه گروهى اين گونه هدايت مىشوند.
ابن عباس مىگويد:
وقتى آيه يا ايُّهَا النَّبى إِنَّآ أَرْسَلْنكَ بِالْحَقّ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا نازل شد، پيامبر خدا به على و معاذ دستور داد كه به يمن روند در همين زمان به آن دو فرمود: برويد نويد دهيد و فرارى ندهيد و آسان گيريد و سختگيرى نكنيد؛ زيرا آيه يا ايُّهَا النَّبى ...
بر من نازل شده است. «13» يك يهودى از حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله از معناى نامهاى پيامبر مانند: محمد، احمد، ابوالقاسم و بشير و نذير و داعى پرسيد، حضرت فرمود:
«... امّا داعى از آن روست كه من مردم را به دين پروردگارم عزّوجل دعوت مىكنم، اما نذير از آن روست كه هر كس نافرمانيم كند او را به آتش بيم مىدهم و اما بشير از آن روست كه هر كس اطاعتم كند، او را به بهشت بشارت مىدهم.» «14» بنابراين رسول اللّه صلى الله عليه و آله با ابزار نصيحت و موعظه و پشتيبانى حق به ميدان آمد و دلهاى خفته و خسته از جهالت و گمراهى را بيدار مىساخت.
مولا على عليه السلام اين حركت پيامبر را چنين توصيف مىفرمايد:
ارْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كافِيَةٍ وَ مَوْعِظَةٍ شافِيَةٍ وَ دَعْوَةٍ مُتلافِيَةٍ اظْهَرَ بِهِ الشَّرائِعَ الْمَجْهُولَةَ ... «15»
خداوند او را با دليل كافى و پندى شفابخش و دعوتى كه مردم را از گمراهىها برهاند فرستاد. دستورهاى ناشناخته دين را به وسيله او آشكار نمود ....
چه مثل زيبايى رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره امت خود بيان مىفرمايد كه:
حكايت من و شما حكايت مردى است كه آتش افروخته و پروانهها و ملخها خود را به درون آن مىاندازند و او آنها را از آتش دور مىكند. من هم كمربند شما را گرفتهام و از آتش دورتان مىكنم و شما از دستان من مىگريزيد. «16» اين مثال، ارتباط پيامبر با امّت را تصوير مىكند كه چگونه مردم مانند حشرات به دور آتش گمراهى و لجاجت مىچرخند تا خود را نابود كنند؛ امّا نور حقيقت و نجات رسالت به دنبال هدايت آنان است تا وسيلهاى براى دلگشايى و راهيابى به دروازه سعادت بگشايد.
حضرت صادق عليه السلام مىفرمايد:
هنگامى كه موسى بن عمران ياران خود را اندرز مىداد ناگهان مردى برخاست و پيراهن خود را پاره كرد. خداوند عزَّوجلّ به موسى وحى فرمود:
اى موسى به او بگو: پيراهنت را از هم نَدَر بلكه دلت را براى من بگشاى. «17» پندگيرى وبه جان خريدن آن، مايه حيات و جريان قلب است؛ زيرا در گذراى روزگار، قلب انسان در اثر گناه و عادتهاى روزمره نيمه جان مىشود پس بايد با موعظه حق؛ خون در رگهاى قلب جارى ساخت.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با مواعظ خود دلهاى كوير خشك بسيارى از آدميان را آباد گردانيد.
رسول اللّه صلى الله عليه و آله در پندى به جابر بن عبداللّه انصارى مىفرمايد:
مالِى أَرى حُبَّ الدُّنيا قَدْ غَلَبَ عَلى كَثيرٍ مِنَ النَّاسِ، حَتَّى كانَ المَوْتُ فى هَذِهِ الدُّنيا عَلى غَيْرِهِم كُتِبَ!
أَما يَتَّعِظُ آخِرُهُم بأَوَّلِهِم؟! لَقَدْ جَهِلُوا وَ نَسُوا كُلَّ مَوْعِظَةٍ فى كِتابِ اللَّهِ، وَ أَمِنُوا شَرَّ كُلِّ عاقِبَةِ سُوْءٍ. «18»
چه شده است كه مىبينم دنيا دوستى بر بسيارى از مردم چيره آمده است تا جايى كه گويى مرگ در اين دنيا براى غير آنان رقم خورده است.
آيا ماندگان از رفتگان پند نمىگيرند؟ اينان نمىدانند، همه اندرزهاى كتاب خدا را از ياد بردهاند و از شر هر فرجام بدى آسوده خاطرند.
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- غافر (40): 16.
(2)- مؤمنون (23): 115- 116.
(3)- مؤمنون (23): 116.
(4)- مصباح الشريعة: 82؛ بحار الأنوار: 68/ 356، باب 87، حديث 17.
(5)- كنز العمال: 16/ 429، حديث 45271؛ مسند احمد بن حنبل: 2/ 315.
(6)- آل عمران (3): 26.
(7)- كنز العمال: 11/ 415، حديث 31949.
(8)- الطبقات الكبرى: 1/ 364.
(9)- نهج البلاغه: خطبه 90.
(10)- نحل (16): 125.
(11)- أحزاب (33): 45- 46.
(12)- فاطر (35): 24.
(13)- الدرّ المنثور: 5/ 206؛ تفسير ابن كثير: 3/ 505، ذيل آيه 45 سوره احزاب.
(14)- بحار الأنوار: 9/ 295، باب 2، حديث 5؛ الأمالى، شيخ صدوق: 189.
(15)- نهج البلاغه: خطبه 160.
(16)- كنز العمال: 11/ 410، حديث 31920؛ مسند احمد بن حنبل: 3/ 361.
(17)- بحار الأنوار: 13/ 352، باب 11، حديث 45؛ الكافى: 8/ 129، حديث 98.
(18)- بحار الأنوار: 74/ 127، باب 6، حديث 32؛ تحف العقول: 29.
English