عاشورايىها از رزيتا نعمتى
كاروان رفته است و او جا مانده است
چشمه لب تشنه تنها مانده است
آب، پيش از قصّهات نيلى نبود
جاى سيلى روى دريا مانده است
كاروان سر مىبرد بر كوفه، آه
رأس اكبر مىبرد بر كوفه، آه
اين همه قرآن ناطق را يزيد
جاى كافر مىبرد بر كوفه، آه!
پشت سر ـ من ـ روبهرو سر مىبرند
روبهرو بال كبوتر مىبرند
عشق مىخواهد سخنرانى كند
هان! سرش را روى منبر مىبرند
قمريان و دستهاى بسته، من
بغض و زنجير و شب دل خسته، من
جاى تو اى ماه سرگردان دشت!
زينبم، جان مىدهم آهسته، من
از مدينه كوه نور آوردهاند
آسمان را در تنور آوردهاند
ناكسان از دشت پاكش مىكنند
بر سرنعشش ستور آوردهاند
سوره فتحالمبين، عباس من
دست خالى آستين عباس من
آب، سربالاتر از اين ديدهايد؟
اى سرِبالانشين، عباس من!
بى تو از داغ مناظر رد شديم
مثل مرغان مهاجر رد شديم
بى تو از عباس و قاسم از على
از حبيب بن مظاهر رد شديم
تكيه بر خواب زمستان مىزنند
تازيانه روى مرغان مىزنند
هم، قسم خوردند بر قرآن و هم
روى دندانهاى قرآن مىزنند
English