برخورد مرحوم مجلسى با افراد شرور
مرحوم ملامحمد تقى پدر مرحوم مجلسى خیلى مهم بوده در بعضى از فنون از پسرش هم جلوتر بوده.ایشان در مسجد جامع اصفهان نماز مىخواند و جمعیت زیادى هم پشت سرش اقتدا مىکرد. یک کار این مرد در منطقه خودش، امر به معروف و نهى از منکر بود . تعدادى شرو و قمارباز و عرق خور و گناهکار در آن منطقه بودند که از او ناراحت بودند. خیلى نقشه کشیدند که این مرد را ـ که واقعا عشق داشت که این گناهکاران را با خدا آشتى دهد و اینها هم آشتى نمىکردند و مخالفت هم مىکردند ـ از سر راه بردارند. خیلى نقشه کشیدند که ساکتش بکنند، نشد. یکى از آنها گفت که من یک نقشه جالبى دارم، آبروى شخصیتى این را اگر در اصفهان ببریم، زندگیش را از اینجا جمع مىکند مىرود. چه کار کنیم؟ گفت: چند شبى باید به مسجد برویم و در صف اول نماز جماعت بسنجیم و ببینیم که متدینترین افراد پشت سرش کیست که مجلسى به او خیلى احترام مىگذارد، یک بار جلوى او را بگیریم و بگوییم شما شب جمعه آقا را به خانهات دعوت کن و زن و بچهات را هم از خانهات ببر و خودت هم حق ندارى بیایى، ما هم حدود سى تا سى و پنج نفن خانه این فرد جمع مىشویم، یک زن بدکارهاى را هم حسابى آرایش مىکنیم که به خواندن و نواختن مشغول شود، و بعد دو نفر سر چهار راه داد مىزنیم اى مردم ببینید آقا چه بزمى دارد و چون به خلوت مىروند آن کار دیگر مىکنند.وقتى در مردم شخصیتش از بین رفت و نابود شد، زندگیش را جمع مىکند و مىرود.
گفتند خیلى نقشه خوبى است. آمدند و این آقا را دیدند و آمادهاش کردند و بیچاره کاسب بازار، ترسید و به آقا هم نگفت داستان چیست، گفت آقا شب جمعه شام خانه ما بیایید، او هم خیلى به این اطمینان داشت و گفت عیب ندارد مىآیم.مرحوم مجلسى اول آشیخ محمد تقى پدر ملامحمد باقر، ملامحمد تقى خیلى هم مورد عنایت بوده که مىگوید شبى که این پسرم را خدا به من داد و متولد شد ملامحمد باقر، همان شب من خواب دیدم در یک سالنى هستم و پیغمبر و ائمه همه نشستهاند و به من فرمودند امشب خدا یک بچه به تو داده، برو و او را بردار بیاور، او را آوردم، پیغمبر او را بغل گرفت و داد به حضرت امیر و به حضرت مجتبى، تا امام عصر این بچه مرا در بغلشان گرداندند، خب این شخص، آدم مورد توجهى بوده است.شب جمعه نمازش را در مسجد خواند و آمد، درب زد، یکى از آنان سینه سپر آمد درب را باز کرد، آقا بفرمایید. ملامحمد تقى گفت: صاحبخانه کجاست؟ نمىتواند برگردد، داخل هم مىخواهد برود، چه نقشهاى است، آمد داخل اتاق. هعمه دور اتاق را پر کردند. آشیخ چرا دست از ما بر نمىدارى؟ گفت من نمىتوانم از شما دست بردارم، چون من دلم مىخواهد که شما را با محبوبم آشتى بدهم، چطورى دست از شما بردارم، من به خدا نمىتوانم دل از شما بکنم.
آشیخ این حرفها را کنار بگذار، یکى از آنها زد به در، زن بدکاره آرایش کرده از درب وارد شد و شروع کرد به زدن و خواندن این شعر
در کوى نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمىپسندى تغییر ده قضا را
بقیه هم آمادهاند بروند بیرون جار بزنند که ملت ببینید چه خبر است، ملامحمد تقى همینطور که آرام نشسته بود، زن هم داشت مىزد و شعر را مىخواند، سرش را بلند کرد، همین که اشک از دو چشمش در حال سرازیر شدن بود، گفت: مولا گر تو نمىپسندى، تغییر ده قضا را. در این حال زن با تمام بدن روى خاک افتاد گفت : یا رب، العفو. گناهکاران همه روى زمین افتادند العفو گفتند.فردا شب در مسجد، یک صف به صف نمازگزاران اضافه شد، خانم و بقیه گناهکاران.مولا! تو گناه را به ما نمىپسندى، تغییر ده، یک تغییر حالى به ما بده، یک تغییر رفتارى به ما بده، یک تغییرى در این مسیر به ما بده که ما جزء تو بشویم، براى تو بشویم، با تو بشویم.
--------------------------------------------------------------------------------
1 . وسائل الشیعه: 15/334، باب 47، حدیث 20670.
2 . مستدرک الوسائل: 18/260، باب 55، حدیث 9
3 . تحریم (66): 8
\ 4 . واقعه (56): 27 .
English