جیحون یزدی بدرالشهدا عباس
مصباح سبل حیدر، مصداق کلام الله
آن واجب ممکن سیر، آن وحدت کثرت کاه
هم در زمنش خرگه، هم بر فلکش خرگاه
ادراک حضورش را، ارواح به واشوقاه
شاهی که چو قد افراخت، از بهر بروز جاه
در خانهی یزدان ساخت از دوش نبی معراج
شاها تو بدین قدرت، بر صبر که گفتت پاس
چون نزد برادر رفت، بر رخصت کین عباس
گفت ای ز کفت سیراب، صد چون خضر و الیاس
از تشنگی اطفال، اندر جگرم الماس
وقت است که خواهم آب زین فرقه حق نشناس
من زنده و تو عطشان وین شط ز دو سو مواج
ده گوش بر این فریاد، کاندر حرم افتاده است
گوئی شرر نیران، اندر ارم افتاده است
یک طفل ز سوز دل، بر خاک نم افتاده است
یک زن ز غم فرزند ز اشکش به یم افتاده است
نه دست من از پیکر، نز کف علم افتاده است
پس از چه نرانم اسب اندر پی استعلاج
سنگ محنم امروز، پیمانهی خود بشکست
آب ار نه به دست آرم، بار است بدوشم دست
خود پای شکیبم نیست، تا دست به جسمم هست
این گفت و سپندآسا، از مجمر طاقت جست
راه شط و دست خصم، با نیزه گشود و بست
وز هیبت او بگریخت افواج پس افواج
زد نعره که ای مردم ما نیز مسلمانیم
گر منکر اسلامید، ما بندهی یزدانیم
ور دشمن یزدانید، ما وارد و مهمانیم
گر رنجه ز مهمانید، ما از چه گروگانیم
ور زانکه گروگانیم، آخر ز چه عطشانیم
ای میر شما بیتخت وی شاه شما بیتاج
ما را که به خاک در، کوثر پی آب روست
افتاده عطش در دل، چون شعله که در مینوست
نه روشنی اندر چشم، نه قوت در زانوست
تفتیده به سرها مغز، خشکیده به تنها پوست
آن خیمه که بیتالله، در طواف حریم اوست
دارید چرا محصور، خواهید چرا تاراج؟
آنگه به فرات افکند، چون توسن قهاری
میخواست که نوشد آب، تا بیش کند یاری
گفتا به خود ای عباس، کو رسم وفاداری
تو آب خوری و اطفال، در العطش و زاری
پس مشک گران بردن، دید اصل سبکباری
انگیخت سوی شه اسب، از خصم گرفته باج
ناگاه کج آئینش زد تیغ بدست راست
بگرفت سوی چپ مشک و آئین جدال آراست
جانش ز خدا افزود،، جسمش ز خودی گر کاست
دست چپش از تن نیز، افتاد ولی میخواست
بر خیمه رساند آب، تا سر به تنش برجاست
بگرفت به داندان مشک وز خون بدنش مواج
بر دوخت خدنگش تن، او باز فرس میداند
آشفت عموش مغز، او نیز رجز میخواند
با نوک رکاب از زین گردان به هو پراند
ناگاه کمانداری، آبش به زمین افشاند
پس خواند برادر را، وز یأس، همان جا ماند
نی نی که به وی آن جا، بود از جهتی معراج
شه شیفته دل برخاست، بر مرکب کین بنشست
صد صف ز سپه بگسست، تا جانب او پیوست
دیدش که سهی بالا، افتاده به جائی پست
نه سینه، نه رو، نه پشت، نه پای، نه سر، نه دست
گفتا که کنون ای چرخ، پشتم ز الم بشکست
هان بر که گذارم دل، یا با که کنم کنکاج
ای شاه نجف بر ما دور از تو شکست افتاد
بس زهر به شهد آمیخت، بس نیست به هست افتاد
بدرالشهدا عباس، تا آنکه ز دست افتاد
تاجالشعرا «جیحون» از اوج به پست افتاد
این مهر تو ام در دل از عهد الست افتاد
باید چو سواد از مشک، ماند چو بیاض از عاج
English