توبه آغوش رحمت - بحث چھارم - قسمت چھارم (متن کامل +عناوین)
توبهى دو برادر در آخرين ساعات عاشورا
توبه در اسلام اعادهى حيثيث از گنهكار پشيمان نزد خداست، اعادهى حيثيتى كه به وسيلهى خود او انجام مىشود، و ديگران دخالتى ندارند، و اين راه هميشه براى او باز است؛ چون مكتب الهى مكتب اميد است، سرچشمهى مهر است و كانون رحمت، و حسين آيينهى تمام نماى رحمت آفريدگار است، رحمت بر خلق، رحمت بر دوست، رحمت بر دشمن. حسين وجودش مهر بود، گفتارش مهر بود، رفتارش مهر بود، از وقتى كه در راه با يزيديان روبرو شد كوشيد كه آنان را هدايت كند و به راه راست بياورد و آنچه قدرت داشت به كار برد، راهنمايى كرد، خيرخواهى نمود.
پيش از جنگ بكوشيد، در ميان جنگ بكوشيد، با گفتار بكوشيد، با رفتار بكوشيد و توانست كسانى را كه شايستهى رستگارى بودند از دوزخى شدن برهاند و بهشتى گرداند.
آخرين دعوت حسين وقتى بود كه تنها مانده بود، وقتى بود كه يارانش همگى شهيد شده بودند و ديگر كسى نداشت، آخرين دعوتش بانگ استغاثه بود و ندا كرد: آيا براى ما ياورى پيدا نمىشود؟ آيا كسى هست از حرم پيامبر دفاع كند؟
الا ناصِرٌ يَنْصُرُنا؟ اما مِن ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُول اللَّهِ؟
اين ندا سعد بن حرث انصارى و برادرش ابوالحتوف بن حرث را به هوش آورد، هر دو از انصار بودند و از عشيرهى خزرج ولى با آل محمد سر و كارى
______________________________
(1)- عنصر شجاعت: 3/ 54؛ پيشواى شهيدان: 239.
نداشتند، هر دو از دشمنان على بودند و از خوارج نهروان، شعارشان اين بود:
حكومت از آن خداوند است و بس، گنهكار حق حكومت ندارد.
آيا حسين گنهكار بود، ولى يزيد گنهكار نبود؟!
اين دو نفر از كوفه تحت فرماندهى عمر سعد به قصد پيكار با حسين و كشتن او بيرون شدند و به كربلا رسيدند، روز شهادت كه كشتار آغاز شد، در سپاه يزيد بودند، آسياى جنگ مىگرديد و خون مىريخت و آن دو در سپاه يزيد بودند، حسين يكه و تنها ماند و آن دو در سپاه يزيد بودند، هنگامى كه نداى حسين را شنيدند به هوش آمدند، با خود گفتند: حسين فرزند پيامبر ماست، روز رستاخيز دست ما به دامان جدش رسول خداست، به ناگاه از يزيديان بيرون شدند و حسينى گرديدند و در زير سايهى حسين كه قرار گرفتند پس يكباره بر يزيديان تاختند و به جنگ پرداختند، تنى چند را مجروح كرده و عدهاى را به دوزخ فرستادند و كوشيدند تا شربت شهادت نوشيدند «1».
علامه كمرهاى كه از مشايخ اجازهى اين فقير است در جلد سوم كتاب بسيار پرقيمت عنصر شجاعت مىفرمايد:
همين كه زنان و اطفال صداى حسين را به استغاثه شنيدند:
الا ناصِرٌ يَنْصُرُنا...؟
صدا به گريه بلند كردند، سعد و برادرش ابوالحتوف چون اين نداى دلخراش را با آن ناله و شيون از اهل بيت شنيدند عنان به طرف حسين برگرداندند.
اينان در حومهى نبرد بودند و با شمشيرى كه در دستشان بود به دشمنان حمله كردند و به جنگ پرداختند، نزديك امام همى نبرد كردند تا جماعتى را كشتند و در آخر هر دو مجروح شده زخم فراوان برداشتند، سپس هر دو در يك
______________________________
(1)- پيشواى شهيدان: 394.
جايگاه با هم كشته شدند «1».
بايد در داستان حيرت آور اين دو برادر پيام روح اميدوارى را شنيد، روح اميد به نور خود سرى مىكشد و از پشت پردهى غيب انتظار خبرهاى تازه به تازه دارد، نويدهاى غيرمترقبه براى انبيا مىآورد، در حقيقت او نبى انبياء است.
به واسطهى خاصيت نور اميد، هر دم انبياء به كشف تازهاى از پشت پردههاى غيب اميد مىدارند، از دميدن روح تازه يأس ندارند حتى در دم آخر، و نفس نزديك به جرم را با مجرم حساب نمىكنند و تا عمل جرم به طور جزم انجام نگيرد، انتظار عنايت تازهاى را به جا مىدانند، چه اينكه عنايات مخصوص الهى مستور از همه است.
يعقوب پيامبر عليه السلام فراق عجيبى كشيد، ساليان درازى كه چشم سفيد مىشد گذشت و از يوسفش نشانى، بويى، اثرى، خبرى، نيامد، بلكه خبر خلاف آمد و مرور زمان با سكوت طويل خود آن را امضا مىكرد، در عين حال على رغم زمزمهى گرگ خوردگى، اميدوارى به حيات و به بازگشت عزيزش داشت و گم گشتهى خود را از روح الهى مىطلبيد.
انقلاب روحى اين دو نفر جنگجو را در پاسخ روح اميدوارى به حسين جواب دادند كه اميد خود را به هدايت خلق به موقع بداند و معلوم شود كه از دم شمشير خونريز دشمن نيز ممكن است نور هدايت مخفيانه بجهد!
اين ترجمه در انقلاب اين دو نفر، غريبترين نادرهى وجود را از اين طرف، و بلندترين روح اميدوارى را در بنيهى حسين عليه السلام از آن طرف، در پيش نظر مبلغين اسلامى مىنهد و به نما مىگذارد، فلتهى تحول، فلتهى طبيعت هرچه بود، پس از استحكام دشمنى و خارجى بودن بيست ساله و پافشارى در خلاف و ستيزه تا دم آخر، چون يوسفى از پشت پردههاى نهانخانهى غيب به در آمدند.
______________________________
(1)- عنصر شجاعت: 3/ 169.
سرّى است كه خدا در نهاد ذات بشر نهاده و مستورش داشته، همان مجهول بودن اين سر است كه اميدوارى به مبلغين حق مىدهد و مىگويد: به هيچ حال از تبليغ و تأثير آن مأيوس مباشيد، سر ذوات بر همهى مأمورين هدايت مستور است، هر آنى تحولى رخ مىدهد، از پشت پردهى ابهام طبقهاى از نو به ظهور مىآيند.
الهى انَّ اخْتِلَافَ تَدبِيركَ وَسُرْعَةَ طَواءِ مَقادِيرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العَارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكونِ الى عَطاءٍ، وَالْيَأْسِ مِنْكَ فِى بَلَاءٍ «1».
خداوندا! اختلاف تدبيرت، و شتاب و سرعت درهم پيچيدن تقديراتت، بندگان عارف به تو را از آرامش به عطاى موجود و از نوميدى از تو در بلاها باز مىدارد.
بدن كه سايهاى است از روح، حجابى است بر فكر كه رخسار آن را پوشيده، و فكر نيز حجابى است كه غريزهى عقل را در پشت خود نهفته، و غريزهى عقل نيز حجابى است بر روان كه چهرهى آن را پوشيده داشته، و نهفتهتر از همهى نهفتهها سرى است در ذات انسان كه در پشت پردهى روان نهفته است، هيچ قوهى علميه به آنجا نافذ نيست و به كشف آن قادر نه، اين نهفتههاى پشت پرده هريك به قوهاى مكشوف مىگردند، نهفتهى نخستين را كه فكر است قوهى هوش مىبايد، مردم هشيار فكر را قرائت مىكنند، از پشت پردهى قيافه و لهجه و خط، فكر را مىخوانند.
و عقل پنهان را نور فراست و ايمان كه قوهاى است فوق كاشف اول درمىيابد، و مقام روح و روان را نور نبوت كه بالاتر و برتر و نافذتر از همه است تواند يافت ولى از سر روان احدى را خبر نيست، آنجا شعاع مخصوص ربوبى
______________________________
(1)- قسمتى از دعاى عرفهى حضرت سيد الشهداء عليه السلام.
است و آن ناحيه ارتباط ذات موجود است با مقام كبريايى غيب الغيوب، در آنجا هيچ واسطهاى بين لطف ايزد با خلق او نيست، هركس خود رابطهى مخصوص با پروردگار خود دارد، اين رابطه را با كس مكشوف نكرده تا وجوب تبليغ و حكم آن هميشه ثابت و تأثير آن همواره مترقب باشد.
هاديان را همواره در هر حالى به اميدواريهاى تازه به تازه مىنوازد، به رشد و هدايت مردم تحريص مىكند، اسباب انقلاب و تحول را از بين اسباب مستور داشته، بلندى پايهى خداشناسى وابسته به توكل و اميد و انتظار و روح اميد است، هرچند خداشناسى عميقتر باشد روح اميد را پايهى ارتفاع بلندتر خواهد بود و هرچه روح اميدوارى ارتفاعش بلندتر باشد، بيشتر به عمق وجود سر مىكشد و انتظار خبرها دارد و خبرهاى تازه مىگيرد.
مرتفعترين روح تا به عميقترين اسرار وجود سرى مىكشد، اسرار نو به نو مىبيند، خبرهاى تازه تازه به او مىرسد.
هان! اى مبلغين اسلام، روح اميد را از شما نگيرند، سختى اوضاع مأيوستان نكند، اوضاع زمان شما از اوضاع اول بعثت سختتر نبوده و نيست.
گويند: شيخ محمد عبده در محضرى گفت: من از اصلاح حال امت اسلامى مأيوسم. بانويى از حضار كه از بيگانگان بود گفت: عجب دارم كه اين كلمهى شوم «يأس» از دهان شيخ بيرون جست! شيخ هشيار شد، فورى استغفار كرد و تصديق نمود كه حق مىگويى.
امام حسين عليه السلام جز از جدش از همهى هاديان، از همهى انبياء، روح اميدوارى بلندتر بود، شاهبازى بود تا به مرتفعترين قلههاى امكان پرواز، و به عميقترين اسرار وجود نظر داشت، پيام اميدوارى را از زبان حسين بشنويد كه به شما روح بدهد.
جانها فداى تو باد يا حسين كه در هر وادى تو را بايد صدا زد، تو مبلغين را تشويق مىكنى، تو معيار پافشارى را با نيك بينى مىآموزى، ما را به شيخ مصر و رييس مصر كارى نيست، فداكارى را تو كردى و ديگران از تو آموختند، از زبان تو بايد اسرار خدا را شنيد، بلندپايگى روح تو حتى از انبياى ديگر هم برتر بود، در كوى تو نسيم نويد و انتظار خير حتى از دم شمشير خونريز هم مىوزد.
اقدام تو در آغاز، در آن عصر تاريك موحش، و به كوفه روى آوردنت، با پيشامدهاى مراحل بين راهت و تذكر:
الَامْرُ يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَكُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ، فَانْ نَزَلَ الْقَضاءُ فَالْحَمْدُ للَّهِ، وَان حَالَ الْقَضاءُ دُونَ الرَّجَاءِ...
و برخورد به سدهاى بسته و گفتگوهاى مهرآميز يا شورانگيزت، هركدام در مرحلهاى و به نحوى اطوارى بود كه از انوار اميد مىتابيد، و دعاى عرفات را جلوه مىداد كه مىگفتى:
الهى انَّ اخْتِلَافَ تَدبِيركَ وَسُرْعَةَ طَواءِ مَقادِيرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العَارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكونِ الى عَطاءٍ، وَالْيَأْسِ مِنْكَ فِى بَلَاءٍ.
و در آخر هم كه چشم از جهان بربستى بدان اميد بودى كه تربت شهيدان كويت، زندهدلان را هشيار كند، به تربت شهيدان كويت بگذرند تا نسيم حيات بر آنان بوزد، از آنجا زنده شوند و به تبليغ قيام كنند و از خلق روگردان نباشند «1»، تا با تبليغ خود، آلودگان را به پاكى و اهل معصيت را به توبه و انابه، و مستحقان عذاب را به بهشت عنبرسرشت برسانند.
توبهى برادران يوسف
در سفر سومى كه فرزندان يعقوب به محضر يوسف آمدند عرضه داشتند: اى
______________________________
(1)- عنصر شجاعت: 3/ 170.
سالار بزرگ! قحطى سرتاسر ديار ما را فرا گرفته و تنگى معيشت خاندان ما را در زير فشار خرد كرده، توانايى از دست ما رفته، پشيزى ناچيز از سرمايه همراه آوردهايم كه با گندمى كه مىخواهيم بخريم مساوات ندارد، تو نيكى مىكن و گندمى بسيار به ما عطا كن، خدا به نيكوكاران پاداش خواهد داد.
از شنيدن اين سخن حال يوسف دگرگون شد، و عجز و ناتوانى برادران و دودمان خود را نيارست تحمل كردن، سخنى گفت كه براى برادران غير منتظره بود، سخنش را با پرسشى آغاز كرد و گفت:
آيا مىدانيد كه شما با يوسف و برادرش چه كرديد و اين كار از جهل و نادانى شما بود؟! برادران از اين سؤال يكه خوردند، سالار مصر، اين قبطى بزرگ، از كجا يوسف را مىشناسد و سرگذشت وى را مىداند، برادر يوسف را از كجا شناخته، رفتار آنها را با يوسف از كجا مىداند، رفتارى كه جز برادران ده گانه هيچ كس از آن آگاهى ندارد؟
در جواب متحير شدند و ساعتى بينديشيدند، خاطرات سفرهاى گذشته را به ياد آوردند، سخنانى كه از سالار مصر شنيده بودند هنوز فراموش نكرده بودند، به ناگاه همگى پرسيدند: مگر تو يوسف هستى؟
سالار مصر پاسخ داد: آرى، من يوسفم و اين برادر من است، خدا بر ما منّت نهاد كه پس از ساليان دراز يكديگر را ببينيم و فراق و جدايى به وصال ديدار بدل شود، هركس صبر كند و تقوا پيشه سازد خدايش پاداش خواهد داد و به مقصودش خواهد رسانيد.
بيم و هراسى فوق العاده برادران را فرا گرفت، و كيفر شديد انتقام يوسفى را در برابر چشم ديدند.
قدرت يوسف نامتناهى، و ضعف آنها در سرزمين غربت نامتناهى، و اين دو نامتناهى كه در برابر يكديگر قرار گيرند معلوم است كه چه خواهد شد.
برادران از نظر قانون و مذهب ابراهيم خليل خود را مستحق كيفر ديدند، از نظر عاطفه مستحق انتقام يوسفى دانستند، گويا جهان بر سر ايشان فرود آمد و اضطراب و لرزه بر اندامهايشان بينداخت و قدرت سخن از آنان سلب شد، هرچه نيرو داشتند جمع كرده به آخرين دفاع اكتفا كردند، و آن اعتراف به گناه و تقاضاى عفو و بخشش بود، سپس گفتند: خدا تو را بر ما برترى داده و ما خطاكاريم و به انتظار پاسخ نشستند تا ببينند چه مىگويد و با آنها چه خواهد كرد؟ ولى از دهان يوسف سخنى را شنيدند كه انتظار نداشتند و احتمال نمىدادند.
يوسف گفت: من از شما گذشتم، شما سرزنش نخواهيد شنيد، كيفر نخواهيد ديد، انتقام نخواهم گرفت، خداى از گناه شما بگذرد و شما را بيامرزد.
مردان خدا چنين هستند، بخشش و بخشايش دارند، انتقام نمىكشند، كينه ندارند، براى دشمن خود از خداى خود طلب آمرزش مىكنند، دل آنها آكنده از مهر و محبت بر خلق است.
يوسف كه برادران را از بيم انتقام و كيفر آسوده خاطر كرد چنين فرمود:
هم اكنون برخيزيد و به كنعان برگرديد و پيراهن مرا همراه برده بر چهرهى پدرم بيفكنيد، حضرتش بينا خواهد شد، و خانوادههاتان را برداريد و به مصر نزد من بياوريد.
اين دومين بار بود كه برادران پيراهن يوسف را براى پدر مىبردند، پيراهنى كه در نخستين بار ارمغان مرگ بود، آژير جدايى و فراق بود، پيك بدبختى و شومى بود، ولى اين بار ارمغان حيات بود، نويد ديدار و مژدهى وصال بود، و پيك سعادت و خوشبختى بود.
پيراهن يوسف در آن دفعه پدر را نابينا ساخت و با بردگى پسر همراه بود، ولى در اين دفعه پدر نابينا را بينا مىكند و از آزادى و سرورى پسر خبر مىدهد.
آن پيراهن حامل خونى دروغين بود، اين پيراهن حامل معجزهاى راستين است، وه كه ميان راست و دروغ چقدر راه است!
كاروان برادران براى سومين بار خاك مصر را پشت سر گذارد و قصد سرزمين كنعان كرد.
بىسيم آسمانى، نويد آسمانى، دراى كاروان را به گوش يعقوب پدر مقدس برسانيد، حضرتش به حاضران رو كرد و گفت:
اگر مرا در خطا نخوانيد بوى يوسفم را مىشنوم و در انتظار ديدارش هستم.
نزديكانى تخطئه كردند و گفتند: هنوز يوسف را فراموش نكردهاى و در آن عشق كهن به سر مىبرى!
پير آگاه دم فرو بست و پاسخى نداد، سطح فكرى مخاطبانش با اين حقايق آشنا نبود.
ديرى نپاييد كه سخن پير آگاه درست از كار درآمد، و كاروان بشارت به كنعان رسيد و پيدا شدن يوسف را مژده داد، و پيراهن را بر چهرهى پدر گذاردند و نابيناى مقدس بينا گرديد و روى به پسران كرده گفت: نگفتم كه چيزهايى را من از سوى خدا مىدانم كه شما نمىدانيد؟ نوبت كيفر بزهكاران از سوى پدر رسيد، چون محكوميت پسران قطعى بود.
فرزندان اسراييل از پدر تقاضاى عفو كردند، و از او خواستند كه از خدا در برابر گناهانشان طلب آمرزش كند.
پير آگاه از گناهانشان درگذشت و قول داد كه چنين كند و به وعدهى خود وفا كرد «1».
آرى، فرزندان يعقوب از گناهان خود به پيشگاه حضرت حق توبه كردند و از برادر و پدر عذرخواهى نمودند، يوسف از آنان گذشت، يعقوب آنان را بخشيد،
______________________________
(1)- حسن يوسف: 64.
و خداوند آنان را در معرض رحمت و عفو قرار داد.
توبهى مرد جزيره نشين
از حضرت سجاد عليه السلام روايت شده: مردى خاندان خود را به كشتى سوار كرد و به دريا اندر شد، كشتى آنها شكست و از سرنشينان كشتى جز همسر آن مرد نجات نيافت. او بر تخته پارهاى از كشتى برنشست و موجش به يكى از جزيرهها برد، در آن جزيره مردى راهزن بود كه همهى كارهاى ناشايسته را كرده و تمام غدقنهاى خدا را شكسته بود، چيزى ندانست جز اين كه آن زن بالا سرش آمد و ايستاد، سر به سوى او برداشت و گفت: آدمى زاده هستى يا پرى؟ گفت:
آدمى زادهام، با او سخنى نگفت و به او درآويخت همانند شوهرى كه با زن درآويزد، چون آهنگ او كرد آن زن به خود لرزيد، آن راهزن گفت: چرا بر خود مىلرزى؟ در پاسخ گفت: از اين مىترسم و با دست خود اشاره به عالم بالا كرد، آن مرد گفت: چنين كارى كردهاى؟ گفت: نه به عزت او سوگند. مرد راهزن گفت: تو چنين از خدا مىترسى با اين كه از اين هيچ نكردى، و من اكنون تو را به زور بر آن داشتم، به خدا كه من سزاوارترم، آرى، من به اين ترس و هراس از تو شايستهترم، كارى نكرده برخاست و نزد خاندان خود رفت و همتى جز توبه و بازگشت نداشت.
در اين ميان كه مىرفت راهبى رهگذر با او برخورد و به همراه هم مىرفتند و آفتاب آنها را داغ كرد، راهب به آن جوان گفت: دعا كن تا خداوند با ابرى سايه بر ما اندازد، آفتاب ما را مىسوزاند. آن جوان گفت: من براى خود در درگاه خدا حسنهاى نمىدانم كه دعايى كنم و از او چيزى خواهم. راهب گفت: پس من دعا مىكنم و تو آمين بگو. گفت: بسيار خوب، و راهب شروع به دعا كرد و جوان آمين گفت و چه زود ابرى بر آنها سايه انداخت، و زير سايهى آن مقدار بسيارى از روز راه رفتند تا راه آنها جدا شد و دو راه شد، و آن جوان از يك راه رفت و راهب از يكى ديگر؛ به ناگاه آن ابر بالاى سر آن جوان رفت. راهب گفت: تو از من بهترى، دعا براى تو اجابت شده و براى من اجابت نشده، داستان خود را به من بگو؛ او خبر آن زن را گزارش داد. به او گفت: آنچه گناه در گذشته كردهاى برايت آمرزيده شده براى ترسى كه به دلت افتاده بايد بنگرى در آينده چونى «1»؟
اصمعى و تائب بيابانى
اصمعى مىگويد: در بصره به سر مىبردم، نماز جمعه را خوانده و از شهر بيرون رفتم، مرد عربى را ديدم بر شترى نشسته و نيزهاى در دست دارد، چون مرا ديد گفت: از كجايى و از كدام قبيلهاى؟ گفتم: از طايفهى اصمع، گفت: تو آنى كه معروف به اصمعى هستى؟ گفتم: آرى، من آنم، گفت: از كجا مىآيى؟
گفتم: از خانهى خداى عزّ و جل، گفت:
او للَّهِ بَيْتٌ فِى الْارْضِ؟
آيا در زمين براى خداوند خانهاى هست؟
گفتم: آرى، خانهى مقدس معظم، بيت اللَّه الحرام، گفت: آنجا چه مىكردى؟
گفتم: كلام خدا مىخواندم، گفت:
او للَّهِ كَلامٌ؟
آيا براى خدا كلامى هست؟
گفتم: آرى، كلامى شيرين، گفت: چيزى از آن را بر من بخوان، سورهى والذاريات را خواندم تا به اين آيه رسيدم:
______________________________
(1)- كافى: 2/ 69، باب الخوف و الرجاء، حديث 8؛ بحار الأنوار: 67/ 361، باب 59، حديث 6.
«وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» «1».
و روزى شما و آنچه كه به شما وعده داده شده در عالم بالاست.
گفت: اين كلام خدا و سخن او است؟ گفتم: آرى، سخن اوست كه به بندهاش محمد صلى الله عليه و آله و سلم نازل كرده، گويى آتشى از غيب در او زدند، سوزى در وى پديد آمد، دردى شگفتآور از درونش سر زد، نيزه و شمشير را بينداخت، شتر را قربانى كرد و به تهيدستان واگذاشت، لباس ستم از تن بينداخت و گفت:
ترى يقبل من لم يخدمه فى شبابه.
اصمعى! آيا به نظرت مىرسد كسى كه در جوانى به عبادت و طاعت برنخاسته، قبول درگاه شود؟
گفتم: اگر نمىپذيرفتند چرا پيامبران را مبعوث به رسالت كردند، رسالت انبيا براى اين است كه فرارى را باز گردانند و قهر كرده را آشتى دهند.
گفت: اصمعى اين درد زده را دارويى بيفزاى، و خستهى معصيت را مرهمى بنه.
دنبالهى آيات خوانده شده را شروع كردم:
«فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ» «2».
پس به خداى آسمان و زمين قسم كه وعدهى خدا حق است همانند سخنى كه با يكديگر داريد.
چون آيه را قرائت كردم چند بار خود را به زمين زده و نعره كشيد، و همچون والهى سرگردان و حيران رو به بيابان نهاد.
او را نديدم تا در طواف خانهى خدا، دست به پردهى كعبه داشت و مىگفت:
______________________________
(1)- ذاريات (51): 22.
(2)- ذاريات (51): 23.
من مثلى وأنت ربّى، من مثلى وأنت ربّى؟
مانند من كيست كه تو خداى منى، مانند من كيست كه تو پروردگار منى؟
به او گفتم: با اين كلام و حالى كه دارى مردم را از طواف باز داشتهاى، گفت:
اى اصمعى! خانه خانهى او و بنده بندهى او، بگذار تا براى او نازى كنم، سپس دو خط شعر خواند كه مضمونش اين است:
اى شب بيداران! چه نيكو هستيد، پدرم فداى شما باد چه زيبا هستيد، درب خانهى آقاى خود را بزنيد، به يقين در به روى شما باز مىشود.
سپس در ميان جمعيت پنهان شد، آنچه از او جستجو كردم او را نيافتم، حيرت زده و مدهوش ماندم، طاقتم از دست رفت، برايم جز گريه و ناله نماند «1».
صدق و راستى موجب توبه مىشود
گروهى راهزن در بيابان دنبال مسافر مىگشتند تا او را غارت كنند، ناگهان مسافرى ديدند، به جانب او تاختند و گفتند: هرچه دارى به ما بده، گفت: تمام دارايى من هشتاد دينار است كه چهل دينار آن را بدهكارم، با بقيهى آن هم بايد تأمين معيشت كنم تا به وطن برسم.
رييس راهزنان گفت: رهايش كنيد، پيداست آدم بدبختى است و پول جز آنچه كه مىگويد ندارد.
راهزنان در كمين مردم نشستند، مسافر به محل مورد نظر رفت و بدهى خود را پرداخت و برگشت، دوباره در ميان راه دچار راهزنان شد، گفتند: هرچه دارى
______________________________
(1)- تفسير كشف الاسرار: 9/ 319.
بده وگرنه تو را مىكشيم، گفت: مرا هشتاد دينار بود، چهل دينار بابت بدهى پرداختم، بقيهاش براى مخارج زندگى مانده، به دستور رييس راهزنان او را گشتند، در جستجوى لباس و بار او جز چهل دينار نديدند!
رييس راهزنان گفت: حقيقتش را براى من بگو، چگونه در برخورد با اين همه خطر جز سخن به حقيقت نگفتى و از راستگويى امتناع ننمودى؟
گفت: در كودكى به مادرم وعده دادم در تمام عمرم سخن جز به راستى نگويم و دامن به دروغ آلوده نسازم!
راهزنان قاه قاه خنديدند ولى رييس دزدان آه سردى كشيد و گفت: عجبا! تو به مادرت قول دادى دروغ نگويى و اينگونه پاى بند قولت هستى، ولى من پاى بند قول خدا نباشم كه از ما قول گرفته گناه نكنيم، آنگاه فرياد زد: خدايا! از اين به بعد به قولم عمل مىكنم؛ توبه، توبه!
توبهاى عجيب
در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، در شهر مدينه مردى بود با چهرهاى آراسته و ظاهرى پاك و پاكيزه، آنچنان كه گويى در ميان اهل ايمان انسانى نخبه و برجسته است.
او در بعضى از شبها به دور از چشم مردمان به دزدى مىرفت و به خانههاى اهل مدينه دستبرد مىزد.
شبى براى دزدى از ديوار خانهاى بالا رفت، ديد اثاث زيادى در ميان خانه قرار دارد و جز يك زن جوان كسى در آن خانه نيست!
پيش خود گفت: مرا امشب دو خوشحالى است، يكى بردن اين همه اثاث قيمتى، يكى هم درآويختن با اين زن!
در اين حال و هوا بود كه ناگهان برقى غيبى به دل او زد، آن برق راه فكرش را روشن ساخت، بدين گونه در انديشه فرو رفت، مگر من بعد از اين همه گناه و معصيت و خلاف و خطا به كام مرگ دچار نمىشوم، مگر بعد از مرگ خداوند مرا مؤاخذه نمىكند، آيا در آن روز مرا از حكومت و عذاب و عقاب حق راه گريزى هست؟
آن روز پس از اتمام حجّت بايد دچار خشم خدا شوم و در آتش جهنم براى ابد بسوزم. پس از انديشه و تأمل به سختى پشيمان شد و با دست خالى به خانهى خود برگشت.
چون آفتاب صبح دميد، با همان قيافهى ظاهر الصلاحى و چهرهى غلط انداز و لباس نيكان و صالحان به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و در حضور آن حضرت نشست، ناگهان مشاهده كرد صاحب خانهى شب گذشته، يعنى آن زن جوان به محضر پيامبر شرفياب شد و عرضه داشت: زنى بدون شوهر هستم، ثروت زيادى در اختيار من است، قصد داشتم شوهر نكنم، شب گذشته به نظرم آمد دزدى به خانهام آمده، اگرچه چيزى نبرده ولى مرا در وحشت و ترس انداخته، جرأت اينكه به تنهايى در آن خانه زندگى كنم برايم نمانده، اگر صلاح مىدانيد شوهرى براى من انتخاب كنيد.
حضرت به آن دزد اشاره كردند، آنگاه به زن فرمودند كه اگر ميل دارى تو را هم اكنون به عقد او درآورم، عرضه داشت: از جانب من مانعى نيست. حضرت آن زن را براى آن شخص عقد بست، با هم به خانه رفتند، داستان خود را براى زن گفت كه آن دزد من بودم كه اگر دست به دزدى زده بودم و با تو چند لحظه بسر مىبردم، هم مرتكب گناه مالى شده بودم و هم آلوده به معصيت شهوانى و بدون شك بيش از يك شب به وصال تو نمىرسيدم آن هم از طريق حرام، ولى چون به ياد خدا و قيامت افتادم و نسبت به گناه صبر كردم و دست به جانب محرمات الهيه نبردم، خداوند چنين مقدر فرمود كه امشب از درب منزل وارد گردم و تا آخر عمر با تو زندگى خوشى داشته باشم «1».
توبهى بِشر حافى
بشر مردى بود خوشگذران و اهل لهو و لعب، اغلب اوقات در خانهى خود مجلس آوازه خوانى و بزم گناه داشت، روزى امام موسى بن جعفر عليه السلام از كنار خانهى او عبور كردند، در حالى كه صداى آوازه خوانان و مطربان بلند بود. امام به خدمتكارى كه كنار درِ خانه ايستاده بود فرمودند: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ پاسخ داد: آزاد است، حضرت فرمودند: راست مىگويى، اگر بنده بود از مولايش مىترسيد. خدمتكار وارد خانه شد، بشر در حالى كه كنار سفرهى شراب بود از علّت دير برگشتن او پرسيد، خدمتكار گفت: شخصى را در كوچه ديدم، از من بدينگونه سؤال كرد و من بدين صورت پاسخ گفتم. كلام موسى بن جعفر عليه السلام آنچنان در قلب بشر اثر كرد كه ترسان و هراسان با پاى برهنه از منزل بيرون آمد و خود را خدمت حضرت رسانده به دست مبارك امام توبه كرد، آنگاه با چشم گريان به خانه برگشت و براى هميشه سفرهى گناه را جمع كرد و عاقبت در زمرهى زاهدان و عارفان قرار گرفت «2».
English