ثابت قدمى و استوارى مؤمن
مؤمن براساس معرفت به حقايق، و اتكال به حق، و يقين به آخرت در برابر هر گناهى ايستادگى كرده و نميگذارد ديو معصيت پنجه بر زندگىاش اندازد، و بر هر عبادتى استقامت مينمايد و نميگذارد عبادتى از او فوت شود، و در برابر حوادث ايمان سوز صبر و تحمل به خرج ميدهد و اجازه نميدهد ايمانش از دست برود.
خباب بن ارت از جمله مردان وارسته و پاك طينتى است كه در پذيرفتن اسلام سبقت گرفت و به شدت مورد شنكجه و آزار مشركين مكه و سنگدلان آن منطقه بود، او را هر چه شكنجه ميدادند تا از ايمانش دست بردارد استقامت ميورزيد و به حفظ ايمان و اعتقادش پابرجاتر ميشد!
سنگ سوزانى كه بر آن آتش افروخته بودند بر پشتش ميگذاردند تا گوشتش از بين ميرفت باز هم از خود صبر و تحمل نشان ميداد و ايمانش را حفظ ميكرد!
روزى به محضر رسول خدا شتافت و از آزار و شكنجه مشركين شكايت كرد، در آن حال حضرت درسايه كعبه سر روى برد خود گذاشته خوابيده بود، عرضه داشت ما را از اين گرفتارى نجات نميدهى و از حضرت حق نميخواهى ما را از اين وضع آزاد كند؟
پيامبر از جاى حركت كرد در حالى كه صورتش برافروخته شده بود، فرمود: كسانى كه پيش از شما بودند هرچه آزار ميديدند استقامت ميورزيدند، آنان را ميگرفتند قبرى براى آنان كنده به قبر ميانداختند، ارّه بر سرشان ميگذاردند، شانههاى آهنين را در پوست و گوشتشان وارد ميكردند، ولى از دينشان دست بر نميداشتند، خداوند چنان اسلام را نيرومند خواهد كرد كه مردم سواره از صنعاء تا حضرموت ميروند و از كسى جز خدا نميهراسند، اما شما شتاب داريد و بيصبرى ميكنيد!
خباب داراى شغل آهنگرى بود، پيامبر گاهى نزد او ميآمد و با وى انس ميگرفت، اين خبر را به زنى كه مالك خباب بود دادند، آن زن سنگدل كه كيش شرك داشت آهنى ميگداخت و بر سر خباب ميگذاشت، و او باز در حفظ دينش استقامت نشان ميداد!
روزى فرزند خطاب از خباب پرسيد چگونه مشركين تو را شكنجه ميكردند؟ خباب پيراهنش را از پشت بالا زد، گفت: بنگر همين كه چشم عمر به پشت او افتاد در شگفت شد و گفت: سوگند به خدا تاكنون پشت كسى را اينگونه نديده بودم، خباب گفت: آتش بر پشتم ميافروختند و تا هنگامى كه پشتم از گوشت صاف نشده بود آتش را خاموش نميكردند!!
نه تنها او در راه دين و حفظ ايمان به اين صورت صبر و استقامت ورزيد پسرش عبدالله بن خباب هم چون پدر دچار شكنجههاى سخت و طاقت فرساى خوارج شد ولى براى حفظ ايمانش پايدارى نمود.
عبدالله از اصحاب و عاشقان اميرمؤمنان بود، روزى خوارج نهروان در نخلستانى از كنار نهر آبى ميگذشتند، عبدالله را ديدند قرآنى بر گردن آويخته و بر مركبى سوار است و زنش در رديف او همراه اوست.
به او گفتند: درباره على پس از مسئله حكميت چه نظرى دارى؟ گفت:
«ان عليا اعلم بالله واشد توقيا على دينه وانفذ بصيرة:»
على بهتر از ديگران خدا را ميشناخت، و در حفظ دينش از همه كوشاتر بود، و بصيرتش از همه نافذتر و كاملتر بود، خوارج گفتند: همين قرآنى كه بر گردن آويختهاى ما را به كشتن تو فرمان ميدهد، آنگاه او را كنار نهر آورده و سرش را از بدن جدا كردند، و شكم همسر حاملهاش را دريده طفل را بيرون آورده و سر بريدند!!
English