اگر ملاک ترس از مرگ غفلت و جهل به حقایق نباشد یا سبب بیم از مرگ قطع از حیات و زندگی و به خیال باطل فنا و عدم ابدی نباشد پس علت بیم و وحشت و خوف
179 مطلب یافت شد
حقیقت نفس از دیدگاه على علیه السلام
الموت 2.هر کسی مرگ را میچشد .مرگ از آن کسی است که حیات از آن او است و حیات و مرگ از آن نفس است ؛ البته کلمه مرگ یا موت در قرآن مجید به معنای فنا و عدم
معناى مراقبت در كلام بزرگان
در حال مراقبه کاینات را فراموش کند ؛ یعنی به حالی باشد که در آن حال وجود و عدم دنیا برای او یکسان باشد و چنان مراقب باشد که جز خدا هیچ چیز در ذهن و فکر او نباشد .احمد بن عطا گفت خیرکم من راقب الحق بالحق فی فنا … بهترین شما کسی است که حق را به حق مراقبت کند با توجه به این که مادون او را فنا و عدم محض بداند .
پیامی به مستأجرهای بازیگوش!!
خدای سبحان شما را بیهوده نیافرید مرگ تا شکل و صورت عدم و نیستی و فنا دارد آدمی از آن وحشت دارد زیرا آن چیزی که وحشتناک است عدم و نیستی است ولی … مقام و عظمت علی علیه السلام و گرفتن بهترین پند و اندرزها و عالیترین درس اخلاق و خودسازی کافی بود.سخن آخر؛ استقبال از مرگمرگ تا شکل و صورت عدم و نیستی و فنا
و كان من دعائه علیه السلام لنفسه و اهل ولایته
ما حظی و نصیبی از رحمت و فیوضات خود خدای واجب الوجود کرم وجود و عطای لایزال نازل است زیرا که این امور اوصاف او است نمی شود عارض او زوال و فنا و عدم
آرزوى مرگ بحصول سلامت عقايد و درستى اعمال و اخلاق
اعمال و اخلاق زشت زمینه ترس از مرگ استاگر ملاک ترس از مرگ غفلت و جهل به حقایق نباشد یا سبب بیم از مرگ قطع از حیات و زندگی و به خیال باطل فنا و عدم
ردّ بر كیفیت جمع صحیفة جامعة سجادیه
و هم شکل و هم رنگ و هم اندازه و هم حرارت و دما گردد دیگر یک لحظه این جهان پایدار نبود و دو دستی با دست خود جام مرگ را می نوشید و عالم در فنا و عدم
نفس - جلسه چهارم
الموت 2.هر کسی مرگ را میچشد .مرگ از آن کسی است که حیات از آن او است و حیات و مرگ از آن نفس است ؛ البته کلمه مرگ یا موت در قرآن مجید به معنای فنا و عدم
دهه اول محرم 94 مسجد حضرت امیر سخنرانی نهم
بین فنا و بین عدم فرق است عدم یعنی پودر شدن و نیست شدن ابدا در جهان موجودی رو به نیست شدن حرکت نمیکند چون چنین حرکتی … مسئله مبدا عالم را و منتهای عالم را و قیامت را ثابت کردم از همین اتم البته با حرف آنها با کمک گرفتن از آیات قرآن مجید و ثابت هم کردم که جهان رو به فنا میرود نه به رو عدم … نگذاشته است هیچ موجودی به طرف عدم حرکت نمیکند.کل من علیها فان الرحمن 26 به طرف فنا حرکت میکند فنا یعنی به طرف تغییر شکل یوم تبدل الارض غیر الارض ابراهیم 48 یک روزگاری زمین به وجود میآید که همین زمین است ولی نه مثل این زمین همین زمین است. آن زمین در قیامت است و
آرزوى مرگ
اعمال و اخلاق زشت زمینه ترس از مرگ استاگر ملاک ترس از مرگ غفلت و جهل به حقایق نباشد یا سبب بیم از مرگ قطع از حیات و زندگی و به خیال باطل فنا و عدم
حيا در نماز باطنی
و عبادتش مساوی با عدم است ذرهای که علم حضرت حق از هر طرف او را احاطه کرده و بر درون و برونش به تمام معنی آگاه است.مرحوم ملکی میگوید منشا شرمساری و حیا معرفت به عظمت پروردگار و نعمتهای او و حقی که او بر گردن بندگان دارد و از طرف دیگر تقصیر بندگان نسبت به او و توجه به آفات عمل و عیوب نفس و حضور پروردگار است؛ زیرا توجه به این امور خواه ناخواه در حیا و شرمساری اثر میگذارد و چطور میشود که کسی توجه به این امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانی بزرگ که نهایت احسان و انعام را در تمام مدت عمر به او مبذول داشته و در عین حالی که به تقصیر و سو باطن او آگاه است با بزرگواری روی به او نموده و با بردباری در مقابل آن همه خطا باز او را به توبه و بازگشت به سوی خود فرا میخواندمولایی که با این همه جنایت عبد و با این همه خطای بنده و با این بار سنگین گناهان گناهکار به قبول توبهاش وعده میدهد و او نفس خود را که به گناه عادت داده از قیام به پاسخ دعوت او کسل و سست میبیند.چگونه میشود که بعد از این همه لطف و مرحمت از طرف حضرت حق و این همه گناه و خطا و روی گرداندن از طرف بنده باز شرمساری و حیا برای انسان آن هم به وقت قرار گرفتن در محضر حضرتش به وسیله نماز در قلب پدید نشود؟کمال و حیا و شرمساری به این است که خود را محضر حضرت ذوالجلال جز عدم و فنا
حقیقت مرگ در آیات و روایات
تغییر به جای نیستیدر کل قرآن این آیه خیلی فوق العاده است کل من علیها فان 2 این فنا هرگز به معنی عدم نیست. فنا لغتی است و عدم لغتی دیگر. … و دعاها داریم این است که مرگ افتادن در کام عدم و نیستشدن کامل یا از هستی درآمدن کامل نیست. برخلاف نظر کافران بیدینان و جاهل عالم و آنهایی که واقعا خردورز نیستند اگر مرگ عدم و بیرون آمدن از هستی باشد آیا با نظام عالم برابری دارد؟ اگر نزد آنها اسم خدا را نبریم این حرف با عدالتی که بر هستی حاکم است همخوانی دارد؟ مسئلۀ عدالت در هستی آنقدر نمایان و خورشیدوار است که گفتهاند بالعدل قامت السماوات و الارض . این جهان خلقت میلیاردها سال برپاست که کسی نه وزنش و نه حجمش را میداند. این کهکشانهایی که تا امروز تقریبا سی میلیون عددش را کشف کردهاند بعضیهایش از نظر عظمت با این کهکشانی که با چشم دیده میشود و در قدیم به آن راه مکه یا راه شیری میگفتند قابل مقایسه نیست. هر کهکشانی که تاکنون کشف شده است بالای سیصد میلیون ستارۀ قابل مشاهده با تلسکوپ دارد؛ چرا نمیافتند؟ چرا با هم تصادف نمیکنند؟ چرا فرو نمیریزند؟ بر این عالمی که کسی تاکنون نه حجمش و نه وزنش را به دست آورده است اگر عدالت حاکم نبود این خورشیدی که یکمیلیون و سیصدهزار برابر کرۀ زمین است نه با زنجیر به بالا بستهاند و نه ستونی زیرش هست. آخرین حرفی که میزنند این است که خورشید ششمیلیارد سال پیش به وجود آمده چرا اینقدر منظم است؟ یک موجود ششمیلیارد سالی چرا اینقدر منظم است که اساتید مهم دانشگاهها وقتی تقویم را بیرون میدهند مینویسند تحویل سال مثلا ساعت چهارده و ده دقیقه و دوازده ثانیه است . این نظم از چیست؟ چرا پروردگار عالم کرۀ به این باعظمتی و گردش زمین به دورش را اینقدر بر نظام عدالت برپا کرده است که میتوانند ثانیهاش را هم حساب کنند؟ هنوز سال جدید نیامده است اما اینقدر دقیق اعلام میکنند که تحویل سال چنین لحظهای اتفاق میافتد؟ لازمۀ عدل در عالماگر عدالت در کار نبود پس اینها یعنی چه؟ وقتی میگویند بالعدل قامت السماوات و الارض یعنی پروردگار عالم همه چیز را بر اساس عدالت تنظیم کرده است الا زندگی انسان را؟ برای این موجود عالم درهمریخته و بینظم است؟ مثلا کسی در عراق سر کار میآید و یک میلیون نفر از مردم را میکشد چند صد هزار نفر از ایران را میکشد و تمام کارخانههایی که در معرض بمبارانش بودند آتش میزند؛ بعد از مردنش در عدم میافتد و هیچ و پوچ میشود؟ تمام این خونها و اموال به هدر رفته و جنایات او منهای جریمه یا خوبیهایش منهای پاداش است؟ انبیای الهی علیهم السلام که با عدالت نظم و خردمندی زندگی کرده و این همه عبادت و خدمت از آنها سر زده است با مردن در چالۀ عدم میافتند و هیچ گونه پاداشی ندارند؟ نه خوبیها پاداش دارد و نه بدیها جریمه؟ این حرف آنهایی است که میگویند مرگ یعنی عدم؛ اما در سراسر قرآن پروردگار یک بار هم کلمۀ عدم یا فنا … فنا یعنی تغییر پیدا کردن؛ این دنیا به دنیایی دیگر تغییر میکند یا این آسمانها به آسمان دیگری تغییر میکنند. خدا در قرآن میفرماید یوم تبدل الارض غیر الارض والسماوات 3 این کرۀ زمین در قیامت همین است ولی تغییر عمده کرده است. آسمانها همین هستند اما تغییر عمده پیدا کردهاند. عدهای از دانشمندان باانصاف خارجی که برخی مسیحی هستند قاعدهای کشف کردهاند که در روایات و آیات اشاره شده است. آنها شاید از این حرفهای قرآن و روایات بیخبر بودهاند اما زحمت کشیده و جان کندهاند تا کشف کرده و اعلام کنند که هیچ چیز در این جهان هستی نابود نمیشود بلکه تغییر پیدا میکند؛ مثلا یک کشاورز دانۀ سیاه کوچکی در دست گرفته است میگوییم این چیست؟ میگوید سیب است. میگوییم اینکه سیب نیست یک دانۀ دربستۀ سیاه است. میگوید صبر کن من آن را بکارم بعد از دو سه سال ببین این مرده چطور از زمین سر برمیکشد و درختی میشود که دو هزار سیب میدهد. این تغییر است. عالم نیز در حرکت و تغییر همین طور است. من میمیرم تغییری پیدا میکنم. بعد از اینکه قیامت برپا شود باز تغییر پیدا میکنم و در قیامت حالت ثابت ابدی به خودم میگیرم. بدن را دفن میکنند؛ چون روح در عالم برزخ هیچ احتیاجی به بدن ندارد. این مسئله در موجودات خیلی زیاد اتفاق افتاده است. زنان بزرگواری که بچه به دنیا میآورند نوزاد با جفت به دنیا میآید که در رحم عامل حیات و رشد جنین بوده است. این جفت که با یک لوله از طریق ناف به بدن بچه وصل بوده اتوماتیک هرچه که جنین نیاز داشته از طریق آن لوله از جفت به خودش منتقل میکرده؛ نه زیادتر و نه کمتر. اکنون که به دنیا آمده دیگر این جفت را لازم ندارد و قابله آن را قیچی میکند. گذشتهها دفن میکردند اما امروزه میگویند جفتها را بیاورید تا ما از طریق آنها سلول بنیادی درست کنیم. عدالت حاکم بر قیامتطبق آیات قرآن روایات و نظر فلاسفۀ عالم ما نیز مانند جفتیم. این جهان وسط که بین دنیا و آخرت است ما به بدن نیاز نداریم. جفت ما را که بدن ماست دفن میکنند و اصل ما در عالم برزخ بقا دارد. دوباره روز قیامت این جفت باید با هم باشند؛ چون در دنیا با هم نماز میخواندند با هم روزه گرفته و با هم کار خیر میکردند. پس دوباره در قیامت با هم میشوند به بهشت میروند و هر دو لذت میبرند؛ بدن از نعمتها و روح از رضوان الهی. بدن و روح بدکاران نیز در قیامت دوباره یکی میشود؛ چون در دنیا هر دو با هم ظلم و جنایت میکردند هر دو با هم داخل جهنم میسوزند. اگر مرگ عدم
درآمدی بر مبانی عرفان و تصوف در قرآن
و فنا در این مکتب صریحا مطرح شده است. به عقیده افلاطونیان جدید تعینات مادی و شخصیت فردی حجاب اکبر در راه نیل به این هدف عالی محسوب می شود. در این مکتب مساله "عشق" از اهمیت ویژه ای برخوردار است; و تنها راه وصول به دانش حقیقی و معرفت به خدا همان طریقه کشف و شهود بیان شده است. به عقیده فلوطین سالک نباید تنها به مشاهده آن حقیقت عالی اکتفا کند بلکه باید وصال او و اتحاد او را طلب کند. چه وطن حقیقی انسان وحدت است. این وصال یا وصول به حق حالتی است که برای انسان دست می دهد; و نوعی بی خودی فنا است که در آن انسان از هر چیز حتی از خود بیگانه می شود. بی خبراز جسم و جان و فارغ از زمان و مکان و مستغنی از فکر و وارسته از عقل می شود. او در این حالت مست عشق است. میان خود و معشوق واسطه نمی بیند و فرق نمی گذارد. این عالمی است که در عشق مجازی دنیوی عشاق در پی آن می روند و به وصل یکدیگر آن را می جویند در صورتی که این حالت مخصوص مقام ربوبیت است و نفس انسان مادام که تعلق به بدن دارد تاب بقای درآن حالت را نمی آورد و آن را فنا و عدم
مراقبت
سالک در حال مراقبه کاینات را فراموش کند؛ یعنی به حالی باشد که در آن حال وجود و عدم دنیا برای او یکسان باشد و چنان مراقب باشد که جز خدا هیچ چیز در ذهن و فکر او نباشد.احمد بن عطا گفت خیرکم من راقب الحق بالحق فی فنا … اصفهانی تا شد دل من معتکفدار حقیقت پی برد در این دار به اسرار حقیقتبر گرمی بازار من آتش زد و افزود از آتش من گرمی بازار حقیقتمعیار حقیقت به فنا بود و به هر سنگ سنجید مرا دوست به معیار حقیقت از راه عدم … مادون الحق .بهترین شما کسی است که حق را به حق مراقبت کند با توجه به این که مادون او را فنا و عدم
تهران مسجد رسول اکرم دههٔ اوّل جمادیالاوّل 1395 سخنرانی ششم
و هیچکس هم قدرت تغییرش را ندارد.یکی میگفت خدا چرا ما را خلق کرده؟ گفتند این حرف را نزن چرا ندارد دست ما نبوده که ما را خلق کرده است. حالا ما بین چندچیز قرار داریم یک بهش بگوییم ما را به عدم برگردان یعنی به آن روزی که نبودیم هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا الانسان 1 یک روزگاری بر انسان گذشته که چیزی نبوده که قابل ذکر باشد و اصلا نبوده است. از نبود که نمیشود خبر داد از نبود که نمیشود حرف زدحکما میگویند نبود مساوی با ظلمت است ظلمت عدمی نبود حالا بود شده آن وجود مقدسی که او را بود کرده که حالا انسان میگوید من هستم اگر به پروردگار بگوید من را به آن نیستی برگردان که پیش از وجودم بودم این دعا مستجاب نمیشود؛ یعنی اگر بزرگترین پیغمبران الهی یا اولیای الهی هم چنین درخواستی میکردند محترمانه به آنها میگفتند نمیشود. خب این یک مرحله که مطلقا به خواسته ما گوش نمیدهند که ما گریه کنیم زاری کنیم دعا کنیم تا ما را به آن فنا
تهران مسجد المجتبی دهه دوم صفر 94 سخنرانی پنجم
مردن افتادن در نیستی و نابودی و عدم نیست در تمام سی جز قرآن و کل روایات مربوط به مردن عالم برزخ قیامت که نزدیک هزار صفحه روایت است این بخش ما لغت عدم نمیبینیم ممکن است به ذهنتان بیاید قرآن مجید در سوره مبارکه الرحمن فرموده کل من علیها فان الرحمن 26 همه فنا … میشوند.خب اگر بنا بود پروردگار عالم اراده نابودی انسان را یا موجودات را داشت کلمه عدم را میآورد فنا یعنی چی؟ خیلیها به ذهنشان است که فنا یعنی نابودی یعنی اینکه چراغ وجود را از انسان بگیرند و … آنجا صورت نمیگیرد آن که نمردست و نمیرد تویی آن که تغیر نپذیرد تویی.بنابراین شما مردم متدین و اهل قرآن اگر در ذهنتان است که موت یعنی عدم همچنین چیزی در قرآن کریم و روایات نیست. اگر در ذهنتان است فنا
صف محشر از محمدرضا سروری
عزاتا واژه های ماتم او زیر و بم زندفرزند مرتضا گل دیباچه ی ولادر داد خواهی اش ز عدالت چو دم زنددستان شیعه با مدد از دست مصطفابر تارک سیاه سپاه ستم زندآنجا که فاطمه شده بانوی ذی سرابر چشم کوفیان گل اشک ندم زندهر آن که نیزه بر سر آل علی زدهراهش خدا به کوی فنا در عدم
مقام وحدت در كلام طبسى
هم نباشد نفی و اثبات متقابلانند و دویی مبدا کثرت است.آنجا نفی و اثبات نباشد و نفی نفی و اثبات اثبات هم نباشد و آن را فنا خوانند که معاد خلق با فنا باشد هم چنان که مبدا از عدم
توحيد خاص الخاص
نیستی و معول هستی ویران کند و هستی صغری و کبری را با شواهد و دلایل در هم پیچد و در کتم عدم اندازد تا بیاثقال حدوث در قدم گامی چند بردارد و چون از ازدحام خلقیت بیاساید خود را به دریای نیستی دراندازد تا او از او فنا
هدايت، تنها عامل سعادت
_______________________ 1 - اعراف 7 176. 2 - فرقان 25 44.من عرف نفسه فقد عرف ربه 1 .بدان که اگر بیهدایت بمانی و به خاطر عدم هدایت اسیر عالم حس باشی در حقیقت گرفتار مرگ و فنا … و چرایمبنده را پادشاهی نیاید از عدم کبریایی نیایدبندگی را خدایی نیاید از گدا جز گدایی نیاید من گدا من گدا من گدایمگر بخواند به خویشم فقیرم ور براند ز پیشم حقیرمگر بگوید امیرم امیرم ور بگوید بمیرم بمیرم بنده حکم و تسخیر رایماز عدم حرف هستی نشاید دعوی کبر و مستی نشایدخاک را جز که پستی نشاید از فنا
English