حيا در نماز باطنی
منشأ اين حقيقت در قلب نيز معرفت است، معرفت به اينكه ذرهاى ناچيز با يك جهان تقصير در برابر عظمتى بىنهايت در بىنهايت ايستاده است: ذرهاى كه وجودش عين عجز و عبادتش مساوى با عدم است، ذرهاى كه علم حضرت حق از هر طرف او را احاطه كرده و بر درون و برونش به تمام معنى آگاه است.
مرحوم ملكى مىگويد:
منشأ شرمسارى و حيا معرفت به عظمت پروردگار و نعمتهاى او و حقى كه او بر گردن بندگان دارد و از طرف ديگر تقصير بندگان نسبت به او و توجه به آفات عمل و عيوب نفس و حضور پروردگار است؛ زيرا توجه به اين امور خواه ناخواه در حيا و شرمسارى اثر مىگذارد و چطور مىشود كه كسى توجه به اين امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانى بزرگ كه نهايت احسان و انعام را در تمام مدت عمر به او مبذول داشته و در عين حالى كه به تقصير و سوء باطن او آگاه است، با بزرگوارى روى به او نموده و با بردبارى در مقابل آن همه خطا، باز او را به توبه و بازگشت به سوى خود فرا مىخواند!!
مولايى كه با اين همه جنايت عبد و با اين همه خطاى بنده و با اين بار سنگين گناهان گناهكار به قبول توبهاش وعده مىدهد و او نفس خود را كه به گناه عادت داده، از قيام به پاسخ دعوت او كسل و سست مىبيند.
چگونه مىشود كه بعد از اين همه لطف و مرحمت از طرف حضرت حق و اين همه گناه و خطا و روى گرداندن از طرف بنده، باز شرمسارى و حيا براى انسان، آن هم به وقت قرار گرفتن در محضر حضرتش به وسيله نماز در قلب پديد نشود؟
كمال و حيا و شرمسارى به اين است كه خود را محضر حضرت ذوالجلال جز عدم و فنا نبينى، حتى ضمائرى كه در جملات نماز در ارتباط با توست به هيچوجه در نظر نياورى و حقيقت زهد را كه اعلا مرتبه آن است به وقت نماز در تمام هستى و هويتت تجلى دهى.
در «تفسير ميبدى» آمده
از عارفى پرسيدند كه زهد چيست؟ گفت: تنعم دنيا بگذاشتن زهد نفس است و نعيم آخرت رهاكردن زهد دل و ترك خويشتن گفتن زهد جان.
عارفان فرمودهاند:
سعادت عبد در سه چيز است:
1- اشتغال زبان به ذكر حق.
2- استغراق دل به مهر حق.
3- پر بودن سرّ از نظر حق.
ذكر صورت يعنى ذكر به زبان بايد در باطن تجلى كند، دل با كسب معرفت از مهر حق پر شود، نظر خدا با طهارت باطن جلب شود و اين همه را بايد قبل از نماز و با نماز تحصيل كرد.
اين خسته حال و شكسته بال از حيا و شرمسارى به محضر آن جناب گفتهام:
|
اى نور اميد قلب سالك |
بنماى رهايم از مهالك |
|
|
از چاه طبيعتم برون آر |
بار گنهم زدوش بردار |
|
|
از رحمت خود دلم صفا ده |
دردم به عنايتت شفا ده |
|
|
از لطف و كرم بشوى جانم |
در روز جزا بده امانم |
|
|
من جز غم عشق تو نجويم |
من لوح دلم به اشك شويم |
|
|
جز ذكر تو بر زبان نگويم |
من لطف تو را به اشك شويم |
|
|
رحمى كه تو را فقير گويم |
لطفى كه به جز رهت نپويم |
|
|
من بىدل و بىنوا و خسته |
پشتم زغم گنه شكسته |
|
|
تنها و غريب و خوار و زارم |
از بهر تو من عمل ندارم |
|
|
بنماى زغفلتم تو بيدار |
از شر و گنه مرا نگهدار |
|
|
من قدرت و طاقتى ندارم |
بر غير تو حاجتى ندارم |
|
|
توفيق رفيق راه من كن |
لطفى به من و به آه من كن |
|
|
بگشاى گره زمشكل من |
بزداى سياهى از دل من |
|
|
مسكين به ثناى توست الكن |
اى نور دلم خداى ذوالمن |
|
English