برخورد شیخ کاشف الغطاء با شخص فقیر
کاشف الغطاء روز عید فطر سر سجّادهاش نشسته بود، یک فقیر مستحقّ شرعى آمد و گفت : آقا از فطریّههایى که به شما دادهاند، به من کمک کنید.گفت : همه فطریّهها را خرج کردهام.فقیرِ کارد به استخوان رسیده دهانش را پر از آب کرد و به صورت شیخ ریخت و گفت: تو که نمىتوانى یک فقیر را بگردانى، چرا جاى پیغمبر نشستهاى، بلند شو یک نفر دیگر بنشیند.شیخ کبیر هم بلند شد، عبایش را از دوشش برداشت و رو به جمعیّت فرمود : هر کس احترامى به محاسن سفید من دارد و مرا دوست دارد، هر چه قدر مىتواند در این عباى من بریزد. خودش در صف جماعت گشت، عبایش را پر از پول کرد و به آن فقیر داد و از او هم عذرخواهى کرد و گفت: مرا ببخش، نمىدانستم اگر آبرویم را خرج کنم مىتوانم حقّ تو را بدهم.ما واقعا نفسمان به این جا رسیده، کسى آب دهان به ما بیندازد، بعد از آب دهان ما به او کمک کنیم! مخصوصا اگر اهل لباس هم باشیم، مخصوصا اگر یک حلبى هم به این طرف و آن طرف کمرمان بسته باشیم، مخصوصا اگر یک نشان هم روى لباسمان باشد، مخصوصا اگر صندلى اسمدار هم به ما داده باشند، مخصوصا اگر یک پارچه به سر ما بسته باشد و یک پارچه هم روى دوش ما باشد و یک جایى شغلى داشته باشیم. حال اگر یک نفر آب دهان به صورت ما بیندازد، با او چه مىکنیم؟یک کسى توجه نداشته، واقعا توجه نداشته ماشینش را درِ خانه ما گذاشته، کار واجبى داشته رفته پول بگیرد، زنش در حال مردن بوده، بچهاش در حال مردن بوده، خواسته پول را به بیمارستان برساند، اصلاً مغزش در اشغال این حادثه بوده، ماشینش را درِ خانه ما پارک کرده و رفته تا از پسر عمویش پول دستى بگیرد. بعد ما مىآییم و با دیدن ماشین دمِ در گاراژ چهار چرخ ماشین او را پنچر مىکنیم و به داخل خانه مىرویم. او تا بیاید چهار چرخ ماشینش را درست کند یا زنش مرده یا بچهاش. آن وقت من تا آخر ماه رمضان از عرش ردّ مىشوم؟! من با کلّه به جهنّم مىروم، چون قاتل هستم.این قدر حادثه اتفاق مىافتد و مردم بىتفاوت مىگذرند.
English