لطفا منتظر باشید

ادامه حکایت یکى از مردان الهى

پرسید : ولى من هر چه فکر کردم که امروز از وجود مقدّس تو چه کم گذاشته‏ام که به جایش با شکستن پیشانى آن را پر کردى، چیزى به نظرم نیامد. وضویم را گرفتم. نماز شبم را خواندم، خیلى گریه کردم. نزدیکى‏هاى صبح به خواب سنگینى فرو رفتم. پیش از اذان صبح چرت مختصرى مرا فرا گرفت، در خواب شخصى به من گفت : شیخ امروز بعد از ظهر به مجلس عروسى رفته بودى، تو را چه به بستنى خوردن؟ امیر المومنین تکلیفى داشت. البته به یارانشان مى‏فرمودند : «شما که در حدّ من نیستید، این تکالیف را ندارید». هزاران نفر ممکن است بستنى بخورند، خداوند هم بگوید : نوش جانتان. اما ممکن است یک نفر هم بستنى بخورد و پروردگار بفرماید تو چرا؟ ممکن است کسى لباسى را بپوشد، حلال حلال هم باشد، اما پروردگار بفرماید : محبوب من، بنده من تو چرا؟ این لباس، لباس تو نیست. من این توقّع را از تو ندارم.

نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه