سيماى عارفان
منابع مقاله:
کتاب : عرفان اسلامى جلد یک
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
يكى از تربيتشدگان اين مكتب مىگويد:
در بعضى از سفرها به بزرگى برخوردم كه سيمايش به سيماى عارفان مىماند. با او همراه شده در عرض طريق بدو گفتم: «كَيْفَ الطّريقُ إِلى اللّه»؟ راه به سوى خدا چگونه است؟
گفت: «لَوْ عَرَفْتَ اللّهَ لَعَرَفْتَ الطَّريقَ». اگر او را يافته بودى راه به سوى او را نيز آگاه مىشدى.
پس گفت: اى مرد سالك! بگذار و دور كن از خود خلاف و اختلاف را.
گفتم: علما را چگونه خلاف و اختلافى خواهد بود؟ چه آنها مؤيّد از جانب حقّند.
گفت: چنين است كه مىگويى الّا فى التجريد التوحيد.
بدو گفتم: معناى اين جمله چيست؟
گفت: «فِقْدانُ رُؤْيَةِ ما سواهُ لِوِجْدانه». با بودن او غير را نديدن.
كه منظور از اين جمله نفى هر معبود باطل و مقيّد بودن به طاعت و عبادت حق است.
بدو گفتم: «هَلْ يَكُونُ الْعارِفُ مَسْروراً»؟ آيا عارف را خوشحالى هست؟
جواب داد: عارف را با اتّصال به خدا اندوه هست؟
گفتم: «أَلَيْسَ مَنْ عَرَفَ اللّهَ طالَ هَمُّهُ»؟ نه اين است كه هركس او را شناخت دچار اندوه هميشگى مىگردد؟
گفت: «مَنْ عَرَفَ زالَ هَمُّهُ». هركس او را شناخت اندوهش براى هميشه برطرف مىشود كه اهل معرفت را [لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ] «1».
گفتم: «هَلْ تُغَيِّرُ الدُّنْيا قُلُوبَ الْعارِفينَ»؟ آيا دنيا دلهاى عارفان را تغيير و تحوّل مىدهد؟
گفت: «هَلْ تُغَيِّرُ العُقْبى قُلُوبَ الْعارِفينَ حَتّى تُغَيِّرَها الدُّنْيا»؟ آيا آخرت دل آنان را حالى به حالى مىكند تا چه رسد به دنيا؟!
گفتم: «أَلَيْسَ مَنْ عَرَفَ اللّهَ صارَ مُسْتَوْحِشاً»؟ كسى كه خدا را شناخت آيا دچار وحشت نمىگردد؟
گفت: «مَعاذَ اللّه أَنْ يَكُونَ الْعارِفُ مُسْتَوْحِشاً». محال است عارف با شناختن معبود حقيقى دچار وحشت و ترس شود. «وَلكِنْ يَكُونُ مُهاجِراً مُتَجَرّداً». اما عارف در عين تنهايى مسافر به سوى دوست است.
گفتم: «هَلْ يَتَأَسَّفُ الْعارِفُ عَلى شَىْءٍ غَيْرَ اللّه»؟ آيا عارف به چيزى غير خدا تأسّف مىخورد؟
جواب داد: «هَلْ يَعْرِفُ العارِفُ غَيْرَ اللّهِ فَيَتَأَسَّفُ عَلَيْهِ»؟ آيا عارف غير خدا چيزى مىشناسد تا بر او غصّه بخورد؟
گفتم: «هَلْ يَشْتاقُ الْعارِفُ إِلى رَبِّهِ»؟ آيا عارف مشتاق به حضرت ربّ است؟
گفت: «هَلْ يَكُونُ الْعارِفُ غائِباً طَرْفَةً حَتّى يَشْتاقَ إِلَيْهِ»؟ آيا عارف يك چشم به هم زدن از او غائب است تا مشتاق او باشد؟!
گفتم: «مَا اسْمُ اللّهِ الأَعْظَمُ»؟ اسم اعظم خدا چيست؟
گفت: «أَنْ تَقُولَ اللّهَ وَأَنْتَ تَهابَهُ». آن است كه بگويى اللّه و از او در دلت داراى مهابت شوى.
گفتم: «كَثيراً ما أَقُولُ وَلا تُداخِلُنى الْهِيْبَةَ». زياد خدا مىگويم ولى در دلم مهابت پيدا نمىشود.
گفت: «لِأَنَّكَ تَقُولُ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ لا مِنْ حَيْثُ هُوَ». براى آن كه نامش را آن چنان كه هستى مىگويى نه آن چنان كه هست.
گفتم: اى بزرگ! ديگر بار مرا موعظتى فرماى، از گفتههاى تو پند بليغ بگيرم.
گفت: كفايت است از براى موعظت و نصيحت تغييراتى كه در روزگار مىبينى، نيك بنگر و آن را به جهت خود پندى بزرگ دان «2».
خوف و محبّت نزد عارفان
يكى از سالكان راه و حقيقتجوى دل آگاه مىگويد:
وقتى صفت يكى از بزرگان را كه ساكن يمن بود شنيدم كه به افتادگى و فروتنى موصوف و به عقل و حكمت و فضل معروف، در ظاهر متلبّس به لباس اهل جهاد، در باطن از اهل سير و صلاح و سداد.
چون زمان حج نزديك شد و از اعمال و عبادات آن سال فراغتى حاصل گشت، قاصد ديدار او شدم تا كلام او را شنيده و مواعظ او را اصغا نموده كه فايدتى حاصل نمايم.
چون جماعتى از قصد من آگاهى پيدا نمودند، مرا همراهى كردند و در ميان آن جماعت جوانى بود كه سيماى صالحان داشت و منظر خائفان، رويى بود او را زرد بدون امراض جسمانى و چشمى سرخ و پر آب بىعلّت دمعه و رمد، پيوسته دوست خلوت بود و انيس تنهايى، از حالتش چنان ظاهر بود كه او را در همان نزديكى مصيبتى روى داده. پس نزديك وى رفته كلمات محبّتآميز گفتم كه با من موافقت نمايد و مرافقت جويد، قبول ننمود و از آن حالت او را هرچند ملامت نمودم و به صبر ترغيبش كردم سودى نبخشيد و هر لحظه سيلاب اشك از ديده جارى مىساخت و لسان حالش به اشعارى مترنّم بود كه مضمونش اين است:
اى كسانى كه مرا ملامت مىكنيد! بدانيد كه از عشق او هرگز دست برنداشته و تسلّى نخواهم يافت، چگونه خود را تسلّى دهم كه هر لحظه اندوه من رو به ازدياد است و عظمتم در اين راه مبدل به خوارى شده؟ مىگويند: استخوانهاى آدمى خواهد پوسيد و من مىگويم: كه اگر استخوانهايم در وسط گور بپوسند دوستى تو از دل زائل نخواهد شد، دل من از زمانهاى پيش شراب محبّت تو مىنوشيد، حتّى در ايّام صباوت و كودكى.
|
در سرم فتنهاى و سودايى است |
در سرم شورشىّ و غوغايى است |
|
|
هر دم از ترك چشم غمّازى |
در دلم غارتى و يغمايى است |
|
|
پس اين پرده دلربايى هست |
دل زجا رفتن من از جايى است |
|
|
ساقيى هست زير پرده غيب |
كه به هر گوشه مست و شيدايى است |
|
|
در درون هست خمر و خمّارى |
كز برون مستيى و هىهايى است |
|
|
از تو اى آرزوى دل شدگان |
در دل هر كسى تمنايى است «3» |
|
بدين حال و حالت، آن جوان همراه مىآمد تا بدان شهر از يمن كه مقصود ما بود رسيديم.
آن كس را كه طالب ديدارش بوديم از مأواى او پرسيده، به در خانهاش رفتيم. در بكوفتيم، فى الحال يكى در باز كرد، مانند كسى بود كه گويى اهل قبور است، ما را به درون خانه دعوت كرد. آن جوان بر همه سبقت نموده سلام كرد و با او مصافحه نمود. وى جواب سلام داد و با او با نحو ديگرى مكالمه كرد و بشارت داد به زبان حال او را به امرى كه گويا نسبت به او روى خواهد داد.
پس آن جوان سبقت در كلام كرده بدو گفت: اى سيّد من! خداى تعالى شما و امثال شما را پزشك بيمارىهاى دل و معالجه كننده دردهاى گناه قرار داده، مرا در محلّى زخمى است كه گوشت و پوست آن محل را خورده و دردى است در تن كه جايگير و مزمن شده، اين دردى كه از من شناختى به پارهاى از مراهم محبّت و داروى توجّه آن را علاج كن.
آن بزرگ به وى گفت: بپرس آنچه را مىخواهى از علاج اين مرض تا من جواب آن را يك يك به تو باز گويم.
پرسيد: «ما عَلامَةُ الْخُوفِ مِنَ اللّهِ تعالى». نشانه ترس از خدا چيست؟
جواب داد: «أَنْ يُؤمِنَكَ خَوْفُ اللّهِ تَعالى مِنْ كُلِّ خَوْفٍ عَنْ غَيْرِ خَوْفِهِ». اين كه تو را از هر ترسى جز ترس از مقام خودش ايمنى دهد.
چون اين بيان از آن بزرگ شنيد، در حالش تغير كلّى پديد آمد، نعرهاى زد و بيهوش بيفتاد، پس از ساعتى به هوش آمد، از آن عارف پرسيد: چگونه در دل بنده خوف پروردگار پديد آيد؟
گفت: چون انسان از عوالم ديگر پاى بدين عالم نهد، از هيچ راه تندرستى نخواهد داشت، به منزله عليل و سقيم خواهد بود و عليل دفع علّت را به ناچار با غذا خوردن كند و بر كراهت دارو صبر نمايد از خوف گزيدن فنا بر بقا.
چون اين الفاظ از شيخ بشنيد، چنان فريادى كشيد كه جالسين مجلس را گمان اين شد كه روح از بدنش مفارقت نمود، پس از لحظهاى سر برداشت پرسيد:
«ما عَلامَةُ الُمحَبَّةِ لِلّهِ تَعالى»؟ علامت عشق به خدا چيست؟
گفت: «يا حَبيبى إِنَّ دَرَجَةَ الَمحَبَّةِ لِلّهِ رَفيعَة». اى دوست جانى، مقام دوستى با خدا بس بلند است.
آنگاه از شيخ تمنّا كرد آنچه را گفتى براى من توضيح بده گفت:
«يا حَبيبى إِنَّ الُمحِبِّينَ لِلّهِ تَعالى شَقَّ لَهُمْ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَأَبْصَرُوا بِنُورِ الْقُلُوبِ إِلى جَلالِ عَظَمَةِ الإِلهِ الَمحْبُوبِ، فَصارَتْ أَرْواحُهُمْ رُوحانِيَّةً، وَقُلُوبُهُمْ حُجُبِيّةً، وَعُقُولُهُمْ سَماويّةً تَشَرَّحُ بَيْنَ صُفُوفِ الْملائِكَةِ الْكِرامِ، وَتُشاهِدُ تِلْكَ الأُمُورِ بِالْيَقينِ وَالْعَيانِ فَعَبَدُوهُ بِمَبْلَغِ اسْتِطاعَتِهِمْ لَهُ طَمَعاً فى جَنَّتِهِ وَلا خَوْفاً مِنْ نارِهِ».
قلوب دوستان حق مىشكافد، قدر و بزرگى و عظمت آن محبوب را به روشنايى دل مىگيرند، جانهايشان صافى شده و دل آنان پردهدار عظمت حق گردد و عقلهايشان آسمانى شود، در ميان صفوف ملائكه بزرگوار مىروند و هرچه خواهند به يقين و عيان مشاهده كنند، در حدّ طاقت بندگى كنند و بندگى آنان خالص براى خدا باشد، نه به طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنّم.
جوان چون اين حقايق بشنيد فريادى زد و گريه راه گلويش را گرفت و سپس بيفتاد. چون نيك بديدند، از دنيا رفته بود. آن بزرگ سر آن عاشق جان باخته را به زانو گرفته رويش را بوسه داد و گفت: اين است حال اهل ترس و اين است مرتبه عاشقان و دوستداران «4».
به قول عارف وارسته و عاشق دلداده، فيض بزرگوار:
|
خوشا آن دل كه مأواى تو باشد |
بلند آن سر كه در پاى تو باشد |
|
|
فرو نايد به ملك هر دو عالم |
هر آن دل را كه سوداى تو باشد |
|
|
سرا پاى دلم شيداى آن است |
كه شيداى سراپاى تو باشد |
|
|
غبار دل به آب ديده شويم |
كنم پاكيزه تا جاى تو باشد |
|
|
خوش آن شوريده شيداى بيدل |
كه مدهوش تماشاى تو باشد |
|
|
دلم با غير تو كى گيرد آرام |
مگر مستى كه شيداى تو باشد |
|
|
نمىخواهد دلم گلگشت صحرا |
مگر گلگشت صحراى تو باشد |
|
|
خوشى در عالم امكان نديدم |
مگر در قاف عنقاى تو باشد |
|
|
زهجرانت به جان آمد دل فيض |
وصالش ده اگر رأى تو باشد «5» |
|
گفتارى از عارفان
عاشق سالك و عارف الهى مىگويد:
وقتى در يكى از ممالك گذارم افتاد. طبيبى را كه آثار دانش و آيات بينش از او ظاهر و هويدا بود در كويى ديدم به معالجت مشغول است.
جمعى كثير از مرد و زن بر گرد او نشستهاند و منتظر گرفتن نسخه براى علاج دردند.
من نيز در گوشهاى نشستم. چون از دستورالعمل بيماران خلاصى يافت روى به من كرده و گفت:
اگر تو را نيز مطلبى هستى بگوى.
گفتم: سالهاست به مرضى مبتلا هستم، اگر توانى آن را معالجت نماى.
گفت: آن كدام است؟
گفتم: مرض گناه، اگر از براى آن دوايى دارى از براى من بيان كن.
طبيب لحظهاى سر به زير افكند، پس قلم برداشت و گفت: از براى تو نسخهاى بنويسم آن را نيكو فهم نماى و بدان عمل كن.
آنگاه قلم و كاغذ برداشت و اين كلمات نوشت:
ريشههاى فقر را برگير، با برگهاى صبر و هليله فروتنى و بليله افتادگى و روغن گل بنفشه ترس، با گل خطمى دوست و تمر هندى قرار، با گل سرخ راستى، چون اين دواها را به ميزان خود گرفتى، محل آن را در ديگ دانش قرار ده و آب بردبارى و حقيقت به روى آن بريز و آتش آرزومندى زير آن ديگ برافروز و سوزندگى بر آن بيفزاى و آن را با ستام خشنودى حركت ده و سمقونياى زارى و بازگشت بر آن اضافه كن و به روى آن مقّل طاعت بريز، سپس در عمل بكوش و آن شربت را در دكان خلوت بنوش، پس از نوشيدن تلخى دهان را با آب وفا مضمضه كن و نيكو كن مزه دهان خود را به مسواك ترس و گرسنگى، سپس به جهت آن كه قى عارض نگردد، سيب قناعت را ببوى و لبهاى خود را به دستمال بازگشت از غير خدا پاك نماى، پس اين شركت كه از تركيب آن دواها ساخته شد، گناهان را بَرد و تو را به خداى بزرگ و داناى رازها نزديك مىكند «6».
چون اين كلمات را از آن طبيب دانشمند شنيدم، تغيير كلّى در حالت من پديد گشت و من نيز قلم برداشته اين كلمات را براى وى نگاشتم:
خداوند را بندگانى است كه درختان گناه را در ديده مىنشانند و آنها را به آب توبه بازگشت سيراب مىكنند، بار آنها اندوه و پشيمانى است، ميوه آن را بىجنون مىچينند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته، بىآن كه درماندگى در كردار يا گنگى در گفتار آنها باشد، اين گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول، از جام پاك وحدت مىنوشند و بر درازى بلا توانايى پيدا مىكنند، دلهاى آنها در عالم ملكوت سرگشته و ترسان مىشود و بين پردههاى جبروت خيالاتشان حركت مىكند.
پناه مىبرند به سايه برگهاى پشيمانى و مطالعه مىكنند كتاب گناهان خود را و روح آنان دمساز شكيبايى و ترس مىگردد، تا وقتى كه به اعلا درجه زهد برسند و همآغوش با نردبان ورع شوند.
شكنجه و تلخى ترك دنيا را به خود مىخرند و آنگاه به ريسمان رهايى پيروز گردند و به گوشه آسايش و تندرستى مىرسند، روحشان به بلندىها رسد، تا وقتى كه به باغهاى فراخى و آسودگى اقامت كنند، فرو روند در درياى حيات الهى
و محكم سازند خندقهاى شكيبايى و بگذارند از پلهاى نهرهاى بزرگ هواهاى نفسانى، آنگاه كه منزل كنند به سرچشمه بادبانهاى آن كشتىهاى مراد و حركت كنند در درياى بهبودى، تا وقتى كه برسند به سواحل آسايش و معدن و محلّ بزرگى و جلالت.
يافعى مىگويد: من نيز نثراً و نظماً در اين معانى چيزى نگاشتهام كه قسمتى از آن بدين شرح است:
چون از جانب حق به عباد، امور معنوى و ترقّيات روحى و عنايات و الطاف خاصه برسد، از خود آنچه غير اوست دور كنند و به طرف مقامات پيوستگى سفر كرده و با كرامت و زهد و تقوا يارى جويند، تقوايى كه گويا اجزائش به آب پاكى و يگانگى و پسنديدگى خمير شده، اسبهايشان در باغ رياضت در حركتند و پنهان مىنمايد.
توسن سركش نفس را آن چنان لجام مىزنند كه به غير صاحب خود نتواند به جايى بنگرد و آنها را به تازيانه ترس بازدارند و به اسباب آرزومندى حركت دهند و آنها را به منتهاى آرزومندى كه رسيدن به حق است، در پهنه سختى و رنج برانند، تا آنگاه كه به جاى پاكيزه با عظمتى برسند و دست يابند به مراتب عالى باز نيتهاى سپيدى و عرايس انوار در باغات خوشى و معارف اسرار.
اين راهى كه طى مىكنند پر است از لشكرهاى آرزوهاى نفسانى، ولى اينان بازدارند آن لشكرها را از هجوم به خود و بكشند نفوس آرزوها را به شمشيرهاى خلاف نفس و بزنند سواران طبع سركش را به نيزههاى ترك عادات گذشته و پاكيزه كنند به آب ديده ناپاكى گناهان خود را و بدىها و ساير برنامههاى زشت را، تا بىعيب شود عبادت آنها و نياز آنان فقط نياز به پاكيزگى جان و نماز شود، از دردهاى دوستى غلط دل آنان علاج شود، درختهاى بدى طبع را به آتش اندوه دل غمين بسوزانند و با گلاب اوراد و اذكار خود را خوشبو نمايند و به نام خدا مردگان خود را زنده كنند «7».
دورى و نزديكى عارفان
عارفى وارسته گفت:
جوان عربى را در طواف كعبه با تنى نزار و زرد و ضعيف ديدم كه گويى استخوانهايش را گداخته بود. نزديك رفتم و به او گفتم: گمانم اين است كه تو محبّى و از محبّت بدينسان سوختهاى. گفت: آرى. گفتم: محبوب به تو نزديك است يا دور؟ گفت: نزديك، گفتم: مخالف است يا موافق؟ گفت: موافق و مهربان. گفتم: «سبحان اللّه!» محبوب به تو نزديك و موافق و مهربان و تو بدينسان زار و نحيف؟ گفت:
اى بطّال! مگر تو ندانستهاى كه آتش قربت و موافقت بسى سوزندهتر از آتش دورى و مخالفت است؟ چه، در قرب او بيم فراق است و زوال و در بُعد او اميد وصال. مرا از گفته وى تغيير حالت پديد گشت.
اين حكايت مىخواهد بگويد: انسان ممكن است بعد از رسيدن به مقامات الهيّه، خداى ناخواسته دچار غرور و عجب شود و به سراشيبى سقوط افتد و آنچه را به دست آورده از دست بدهد!!
يقين بندگان
عاشق وارستهاى مىگويد:
يكى از بندگان حق كه در سواحل شام به عبادت مشغول بود شنيدم كه اين سخنان را مىگفت:
خداوند بزرگ را بندگانى است كه با كمك نور او، نسبت به حضرت او به شناختى رسيدهاند كه از آن شناخت تعبير به يقين مىكنند، دامن همت به كمر زده به خاطر اين كه قصد او دارند به اميد آن كه نظر محبّتى به آنان افكند، اندوه و سختى را به هر صورت كه باشد تحمل كنند، روزگار خود را در غم او مىگذرانند، با بسيارى غم و اندوه در آرامش و آسودگىاند، دنيا را به چشم محبّت نمىبينند، توشه و بهره آنان از دنيا هم چون توشه مسافر است.
از آزمايشها در ترسند، ولى به سوى آن در شتابند، اميد نجات از مهالك را دارند و لحظهاى از زارى و تضرّع آسوده نيستند.
|
زهر چه غير يار استغفر اللّه |
زبود مستعار استغفر اللّه |
|
|
دمى كان بگذرد بىياد رويش |
از آن دم بىشمار استغفر اللّه |
|
|
زبان كان تر به ذكر دوست نبود |
زشرّش الحذار استغفر اللّه |
|
|
سرآمد عمر و يك ساعت زغفلت |
نگشتم هوشيار استغفر اللّه |
|
|
جوانى رفت و پيرى هم سرآمد |
نكردم هيچ كار استغفر اللّه |
|
|
نكردم يك سجودى در همه عمر |
كه آيد آن به كار استغفر اللّه |
|
|
خطا بود آنچه گفتم آنچه كردم |
از آنها الفرار استغفر اللّه |
|
|
زكردار بدم صد بار توبه |
زگفتارم هزار استغفر اللّه |
|
|
شدم دور از ديار يار اى فيض |
من مهجور زار استغفر اللّه «8» |
|
خونهاى خود را براى خشنودى مولاى خود نثار مىكنند، هميشه آخرت را در پيش نظر دارند، آنچه را بايد بشنوند، به گوش دل مىشنوند، چون آنان را ببينى گويى لب بسته و پژمرده حالتاند، درونشان از غم عشق دوست مجروح است، دلهاشان محزون و بدنهاشان لاغر است و ديده آنان گريان، در امور دنيوى چنان سبكبالند كه احتياج به همراه و كمك ندارند، از دنيا به موادّ لازم قناعت كرده و از لباس به پوشاكى كهنه و ساده، سكونتشان در محلّات خراب و بىاهل است، از منازل دنيايى درگريزند و تنهايى را از معاشرت با مردم كه باعث قطع رابطه انسان با حقّند گريزانند.
شب را به كاردهاى بيدارى مىكشند و اعضاى شب را به خنجر رنج در عبادت جدا مىكنند، اندرونشان از تهجّد در درازى شب مجروح است، از بىخوابى سرشان گردآلود است، با كوشش و زارى در پيوندند و به هنگام انتقال از دنيا به آخرت تند روند «9».
عارف كيست؟
از عارف بيدار و عاشق دلداهاى پرسيدند: عارف كيست و حال او چيست؟
گفت: عارف مردى باشد از ايشان و جدا از ايشان و هر ساعت خاشعتر بود؛ زيرا به هر ساعت نزديكتر بود و نيز عارف لازم يك حال نبود كه از عالم غيب هر ساعت حالتى ديگر بر وى فرود آيد تا صاحب حالات بود نه صاحب حالت و نيز ادب عارف برتر از همه ادبها بود؛ زيرا كه او را معرفت مؤدّب است و معرفت بر سه بود: يكى معرفت توحيد و اين معرفت عامّه مؤمنان است، دوّم معرفت حجج و بيان و اين قسم معرفت حكما و علماست، سيّم معرفت صفات وحدانيّت و اين قسم مخصوص به اهل ولايت است و آنان جماعتى هستند كه به دلهاى صافى خود مشاهد حقّند و پروردگار آنچه را بر عالميان پوشيده است بر آنان ظاهر مىگرداند.
از آن عاشق دلداده، مناجاتى نقل كردهاند كه انس اين طايفه را با محبوب واقعى نشان مىدهد.
نوشتهاند: هرگاه آماده براى نماز مىشد، سخت مىگريست و مىگفت: الهى! به كدام قدم به درگاه تو آيم و به كدام ديده به قبله تو نگرم و به كدام زبان با حضرت تو راز گويم؟ الهى! از بىسرمايگى، سرمايه ساختم و به درگاه تو آمدم. الهى! تو دانى و فضل و كرم رحمت خود. الهى! اگر امروز ما را اندوهى پيش آيد با حضرت تو گوييم، اگر فردا اندوهى از تو رسد با كه گوييم؟
الهى! ما را به ذلّ حجاب محجوب مگردان و غشاوه غفلت از بصر بصيرت ما بگردان. الهى! اگر از كرم خود بيامرزيم زهى اميد و آرزومندى و اگر عقوبت و عذابم نمايى با موى سپيد زهى مستمندى. الهى! مرا روى نياز به بخشش توست و چشم اميد به رحمت تو. الهى! اگر گويم مرا در زمره نيكان محسوب دار هرچه مىبينم جز بدى نكردهام و جز طريق خطا نسپردهام. الهى! از كرم خود مرا حفظ كن تا به گرد نافرمانى و خلاف نگردم. الهى! به درگاه تو آمدهام و از كرم تو نوميد نخواهم رفت «10».
|
از خودى اى خدا نجاتم ده |
زين محيط بلا نجاتم ده |
|
|
يك دم از من مرا رهايى بخش |
از غم ما سوا نجاتم ده |
|
|
دلم از وحشت جهان بگرفت |
زين ديار فنا نجاتم ده |
|
|
نفس امّاره قصد من دارد |
زين دم اژدها نجاتم ده |
|
|
داد خاكسترم به باد هوس |
از بلاى هوى نجاتم ده |
|
|
صحبت عامه سوخت جانم را |
زآتش بىضيا نجاتم ده «11» |
|
اول مقام از معرفت آن است كه بنده را يقينى دهند اندر سر وى كه اندامهايش بدان يقين بيارامد و توكّلى دهند او را اندر جوارح كه بدان توكّل اندر دنيا سلامت يابد و حيرتى بدهندش اندر دل كه بدان حيرت اندر آخرت رستگارى يابد، يعنى اضطراب كردن اندر طلب از ضعف يقين است، چون بنده را يقين شود كه مقدّر به طلب كردن و ناكردن من بيشتر و كمتر نگردد، از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد چنان كه مصطفى صلوات اللّه عليه وآله فرمود:
واعْلَمْ أَنَّ ما أَصابَكَ لَمْ يَكُنْ لِيُخطيَكَ وَأَنَّ ما أَخْطاكَ لَمْ يَكُنْ لِيُصيبَكَ «21».
آنچه بايد به تو برسد، هرگز از رسيدن به تو باز نماند و هرچه مقدور تو نيست هرگز به تو نرسد.
|
گريزى نيست از كوى تو اى دوست |
چه سان برگردم از كوى تو اى دوست |
|
|
مرا در حلقه زلف تو افكند |
فريب چشم جادوى تو اى دوست |
|
|
فشاندى زلف مشكين را و پر شد |
مشام جانم از بوى تو اى دوست |
|
|
بكن چندان كه خواهى جور بر من |
نمىرنجم من از خوى تو اى دوست |
|
|
غبار از هر دو عالم چشم پوشيد |
نمىبيند بجز روى تو اى دوست |
|
عارف آن باشد كه همه كوششهاى خويش كار بندد اندر طاعت و گذاردن حقوقهاى خداوند تعالى و به حقيقت بشناسد كه از خداى تعالى به وى چه آمده است و بازگشتن وى از همه چيز به خداى تعالى درست برگردد، يعنى هرچند معرفت با كمالتر باشد ظاهر وى به خدمت با نشاطتر باشد و آنچه به وى آمده است از خداى تعالى يا امر باشد يا منّت، پس امر خداوند را بداند و بداند جز گزاردن شكر منّت روى نيست. و بازگشتن به حق تعالى بر دو معنى باشد: يا اندر محنت باشد به صبر و به مولا بازگردد، يا اندر نعمت باشد به شكر و به خداوند تعالى بازگردد.
مراحل عبادت عارفان
تنها حقيقتى كه محور برنامههاى درونى و برونى عارفان است خداست، آنان كه او را به واقعيّت شناختهاند حاضر نيستند لحظهاى از او غافل به مانند و جرأت كمترين مخالفتى با حضرت او ندارند.
شريعت و طريقت و حقيقت آنان فقط و فقط در بندگى خالصانه او خلاصه مىشود و بس.
آنان فقط دنبال اين هستند كه در تمام شؤون حيات خشنودى جناب او را به دست آورند و براى به دست آوردن رضايت راهى جز اطاعت از حضرتش و عبادت براى او نمىبينند.
آنها با معرفتى كه نسبت به او دارند، به اين نتيجه رسيدهاند كه مؤثّرى در عالم جز او نيست و حقيقتى غير او در دار هستى وجود ندارد. از اين جهت عبادات آنان همراه با نتيجه و محصول است.
مسئله نتيجه ومحصول عبادت خالصانه و عارفانه را شهيد مطهّرى رضوان اللّه عليه اين چنين توضيح مىدهد:
اساساً هر موجودى كه قدمى در راه كمال مقدّر خويش پيش رود و مرحلهاى از مراحل كمالات خود را طى كند، راه قرب به حق را مىپيمايد.
انسان نيز يكى از موجودات عالم است و راه كمالش تنها اين نيست كه امروز تمدّن ناميده مىشود، يعنى يك سلسله علوم و فنون كه براى بهبود اين زندگى مؤثّر و مفيد است و تنها اين نيست كه در يك سلسله آداب و مراسم كه لازمه بهتر زيستن اجتماعى است پيشرفت حاصل كند. اگر انسان را تنها در اين سطح در نظر بگيريم مطلب همين است، ولى انسان راهى و بُعدى ديگر دارد كه از طريق تهذيب نفس و با آشنايى آخرين هدف يعنى ذات اقدس احديت حاصل مىگردد.
|
يا رب بريز شهد عبادت به كام ما |
ما را ز ما مگير به وقت قيام ما |
|
|
تكبير چون كنيم مجال سوى مده |
در ديده بصيرت والا مقام ما |
|
|
ابليس را به بسمله بسمل كن و بريز |
ز امّ الكتاب جام طهورى به كام ما |
|
|
وقت ركوع مستى ما را زياده كن |
در سجده ساز ذروه اعلا مقام ما |
|
|
وقت قنوت ذرّهاى از ما به ما ممان |
خود گوى و خود شنو ز لب ما پيام ما «13» |
|
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- بقره (2): 262.
(2)- نامه دانشوران: 9/ 18.
(3)- فيض كاشانى.
(4)- نامه دانشوران: 9/ 21.
(5)- فيض كاشانى.
(6)- مستدرك الوسائل: 12/ 171 حديث 13803، روايتى به همين مضمون از «عمّار ياسر» از قول اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده است. (7)- نامه دانشوران: 9/ 28.
(8)- فيض كاشانى.
(9)- نامه دانشوران: 9/ 49.
(10)- نامه دانشوران: 9/ 67. (11)- فيض كاشانى.
(21)- بحار الأنوار: 2/ 154، باب 20، حديث 7.
(13)- فيض كاشانى.
English