لطفا منتظر باشید

توحید نظری و توحید عملی

توحید نظری و توحید عملی
سوره حمد توحید نظری و عملی را در کنار هم بیان می‌کند: شناخت خدا، بندگی خالصانه و تکیه نهایی بر او، همراه با نفی اطاعت از هوا، طاغوت و هر قدرتی در برابر خدا.

عناوین این مقاله

با کلیک روی هر عنوان به محتوای مربوط به آن هدایت می شوید

توحید نظری و توحید عملی

در اسلام دو نوع توحید وجود دارد:

۱. توحید نظری

۲. توحید عملی

توحید نظری به عالم شناخت و اندیشه مربوط است؛ یعنی انسان خداوند را به یگانگی بشناسد. توحید عملی نیز به این معناست که انسان در مقام عمل، خود را یگانه، یک‌جهت و در مسیر ذات یگانه قرار دهد.

به عبارت دیگر، توحید نظری یعنی شناخت یگانگی خداوند و توحید عملی یعنی یگانه شدن انسان.

نکته مهم این است که در سوره حمد، آنچه از ابتدای سوره تا «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» آمده، به توحید نظری مربوط است و از «إِیّاکَ نَعْبُدُ» به بعد، توحید عملی مطرح می‌شود.

اینجاست که انسان به عظمت بی‌مانند این سوره کوتاه پی می‌برد و نمونه روشنی از اعجاز قرآن کریم را در آن مشاهده می‌کند. به‌راستی، انسان نمی‌تواند شگفتی خود را پنهان سازد که چگونه بر زبان مردی امّی و درس‌نخوانده، در محیطی آکنده از بی‌سوادی و بی‌خبری از علم و فرهنگ، چنین سخنانی جاری شده است؛ سخنانی که از نظر عمق و ژرفا، بزرگ‌ترین حکیمان الهی را به تفکر وامی‌دارد و از نظر شیرینی و روانی، چنان است که انسان هرگز از تکرار آن خسته نمی‌شود.

تجلی توحید نظری در آغاز سوره حمد

جمله‌ها و کلماتی که از ابتدای سوره تا «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» آمده‌اند، مجموعه‌ای از مسائل معرفتی درباره خداوند را مطرح می‌کنند:

او «الله» است؛

او «رحمان» است؛

او «رحیم» است؛

او «ربّ‌العالمین» است؛

او «مالک یوم‌الدین» است.

افزون بر این، او ذاتی است که به‌طور مطلق شایسته حمد و ستایش است و همه حمدها و سپاس‌ها به او تعلق دارند.

به‌راستی، مهم‌ترین مباحث الهیات در همین چند کلمه گنجانده شده‌اند. علما و حکیمان اسلامی به‌درستی استنباط کرده‌اند که طرح این مسائل از سوی قرآن، دعوتی برای غور و تأمل در ژرفای این حقایق است.

قرآن نمی‌خواهد ما این کلمات را صرفاً با لقلقه زبان بر زبان جاری کنیم، بلکه می‌خواهد حقیقت آنها را درک نماییم. کسی که در نماز، خداوند را با این اوصاف یاد می‌کند، در حقیقت مدعی شناخت خداوند به این اسماء و صفات است.

شناخت خداوند به عنوان «الله»

شناخت اینکه او «الله» است، یعنی شناخت ذاتی کامل و شایسته پرستش که همه موجودات عالم، بر اساس فطرت خویش، متوجه اویند.

به عبارت دیگر، این شناخت به معنای اقرار و اعتراف به وجودی است که کمال مطلق است و هیچ نقص، کاستی، نیستی و نیازی در او راه ندارد. به همین دلیل، همه چیز از اوست، متوجه اوست و به سوی او حرکت می‌کند.

شناخت رحمانیت خداوند

شناخت اینکه خداوند «رحمان» است، نیازمند اندیشه‌ای بسیار دقیق و لطیف است.

انسان باید دریابد که سراسر وجود، مظهر رحمانیت ذات حق است و آنچه از او صادر می‌شود، چیزی جز خیر و رحمت نیست. هیچ موجودی از آن جهت که موجود است و از آن جهت که به ذات حق انتساب دارد، جز خیر و رحمت نیست.

شرّ و نقمت، به جنبه‌های عدمی، نسبی و اضافی اشیا مربوط است، نه به جنبه‌های وجودی و فی‌نفسه آنها.[1]

شناخت رحیمیت خداوند

بنده‌ای که خداوند را با صفت «رحیم» می‌خواند، مدعی است به این مرحله از معرفت رسیده که نه‌تنها نظام آفرینش و صدور اشیا را مظهر رحمت ذات حق می‌داند، بلکه نظام بازگشت اشیا به سوی خداوند را نیز نظام خیر و رحمت می‌شناسد.

موجودات از رحمت آمده‌اند و به رحمت بازمی‌گردند. این حقیقت، به معنای سبقت و تقدم رحمت بر غضب و نقمت است.

به تعبیر دیگر، عذاب و نقمت نیز اگر به‌درستی شناخته شوند، رحمتی در لباس نقمت‌اند.

صفات جمال و جلال الهی

خداوند متعال دارای صفات جمال و صفات جلال است.

صفات جمال، صفاتی مانند علم، قدرت، حیات، جود و رحمت‌اند. صفات جلال نیز صفاتی همچون قدوسیت، جباریت و منتقمیت را شامل می‌شوند.

خداوند در مرتبه ذات خود دارای دوگانگی نیست؛ چنین نیست که نیمی از ذات او رحمت، خیر، جود و ربوبیت باشد و نیم دیگر آن قدوسیت، جباریت و انتقام. همچنین خداوند از همان جهت و در همان مرتبه‌ای که خیر، جود و رحمت است، جبار و منتقم نیست؛ بلکه نوعی تقدم و تأخر میان اسماء و صفات او وجود دارد.

اهل حکمت و معرفت، تحقیقات بسیار عمیق و ارزشمندی در این زمینه انجام داده‌اند. این تحقیقات از باارزش‌ترین محصولات اندیشه بشری‌اند و تنها کسانی که از قریحه‌ای سرشار، همراه با تعمق فراوان و پیگیری خستگی‌ناپذیر برخوردار بوده‌اند، توانسته‌اند به عمق این حقایق دست یابند.

نوعی تقدم و تأخر میان اسماء و صفات پروردگار وجود دارد؛ یعنی برخی اسماء و صفات، زاییده و مولود برخی دیگرند. به‌طور کلی، صفات جمال بر صفات جلال تقدم دارند و صفات جلال، مولود و زاییده صفات جمال‌اند.

خدایی که جباریت و انتقام او بر هر صفت دیگری تقدم داشته باشد، «یهوه» خدای ساخته‌شده در برخی تصورات تحریف‌شده یهودی است، نه «الله»، خدای حقیقی جهان که قرآن معرفی می‌کند.

همراهی «بسم‌الله» با رحمان و رحیم

اینجاست که می‌توان به‌خوبی درک کرد چرا «بسم‌الله» قرآن با دو صفت «رحمان» و «رحیم» همراه شده است، نه با صفاتی مانند «جبار» و «منتقم».

از نظر قرآن، جلوه هستی، جلوه «اللهِ رحمانِ رحیم» است. حتی جباریت و منتقمیت خداوند نیز شکلی دیگر از رحمانیت و رحیمیت اوست.

رحمت رحیمیه، یعنی رحمتی که موجودات در بازگشت به سوی حق مشمول آن می‌شوند، در درجه نخست شامل اهل ایمان است. آنچه به اهل ایمان می‌رسد، در ظاهر و باطن رحمت است؛ رحمتی در صورت رحمت، نه رحمتی در صورت نقمت؛ رحمتی مطلق، نه نسبی.

اینکه گفته می‌شود تفاوت «رحمان» و «رحیم» آن است که رحمان به دنیا و رحیم به آخرت مربوط است، یا اینکه رحمان شامل همه مردم، اعم از کافر و مؤمن، می‌شود ولی رحیم تنها مؤمنان را دربرمی‌گیرد، ناظر به همان حقیقتی است که پیش‌تر توضیح داده شد.

مقصود این نیست که دنیا و آخرت مانند دو اداره‌اند که رحمت‌های هرکدام از ماده و تبصره‌ای جداگانه تأمین شده باشند، یا رحمت‌های مشترک کافر و مؤمن از یک ماده و رحمت‌های خاص اهل ایمان از ماده‌ای دیگر سرچشمه گرفته باشند. جهان هستی چنین تقسیماتی ندارد.

تقسیم هستی از نظر رحمت چنین است که جهان، «آمدن» و «بازگشتن» دارد؛ «از اویی» و «به سوی اویی» دارد.

خداوند «رحمان» است؛ یعنی آمدن و «از اویی» جهان، مظهر رحمت است. خداوند «رحیم» است؛ یعنی بازگشتن و «به سوی اویی» جهان نیز مظهر رحمت است. حتی جهنم و عذاب الهی، که مظهر جباریت و انتقام خداوند است، مولود رحیمیت اوست.

در اینجا بیش از این نمی‌توان به توضیح این موضوع پرداخت.

شناخت خداوند به عنوان «مالک یوم‌الدین»

خداوند «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» است. در این عبارت، معرفت و شناخت دیگری مطرح می‌شود.

بنده، مدعی شناخت سرانجام آفرینش است؛ یعنی می‌داند روزی برای جزا و پاداش وجود دارد. در آن روز آشکار خواهد شد که هیچ سبب و وسیله‌ای استقلال و اصالت نداشته و مالک حقیقی و بالاصاله، تنها خداوند بوده است.

تمام این معارف، با تفسیرهایی که پیش‌تر بیان شد، در قلمرو توحید نظری قرار می‌گیرند؛ یعنی توحیدی که از مقوله شناخت است.

این شناخت‌ها فوق‌العاده لازم و ضروری‌اند. هرگز نباید گفته شود که این مرحله صرفاً ذهنی است و ضرورت چندانی ندارد؛ زیرا در اسلام، شناخت اصالت دارد و تا این مرحله تحقق پیدا نکند، انسان در مقام عمل پیش نخواهد رفت.

اما آیا این مرحله به‌تنهایی کافی است؟ آیا اگر انسان فقط خدا را بشناسد و بفهمد، موحد محسوب می‌شود؟

خیر؛ شناختن و فهمیدن، مقدمه «شدن» است. انسان باید بشناسد و بفهمد تا بتواند «بشود». اینجا آغاز توحید عملی است.

آغاز توحید عملی با «إیّاک نعبد»

هنگامی که می‌گوییم:

«إِیّاکَ نَعْبُدُ»

توحید عملی را آغاز کرده‌ایم و می‌خواهیم یگانه شدن خود را اظهار کنیم.

ریشه لغوی عبادت

در زبان عربی، هنگامی که چیزی رام، نرم و مطیع شود، به‌گونه‌ای که هیچ‌گونه عصیان، تعدی و مقاومتی نداشته باشد، این حالت را «تعبّد» می‌نامند.

در گذشته، راه‌ها مانند امروز نبودند که ابتدا با ماشین‌آلات راه‌سازی ساخته شوند و سپس مردم از آنها عبور کنند؛ بلکه راه‌ها بر اثر رفت‌وآمد ساخته می‌شدند.

در روزهای نخست، سنگ‌ریزه‌های مسیر درشت و ناهموار بودند؛ اما با رفت‌وآمد انسان‌ها و حیوانات، خرد و نرم می‌شدند و دیگر مقاومتی در برابر عابران نداشتند. این سنگ‌ها پای انسان‌ها و حیوانات را آزار نمی‌دادند و رام و هموار شده بودند.

در مقابل، در مسیرهایی که راه نبودند، سنگ‌ها زیر پا ناآرام و مقاوم بودند. به راهی که بر اثر رفت‌وآمد نرم، هموار و رام شده بود، «طریق معبّد» گفته می‌شد.[2]

«عبد» و «معبّد» به کسی گفته می‌شود که رام، تسلیم و مطیع باشد و هیچ‌گونه عصیانی نداشته باشد.

این حالت، یعنی رام و مطیع بودن و ذره‌ای عصیان نداشتن، حالتی است که انسان باید تنها در برابر خداوند داشته باشد. عبد خدا بودن یعنی انسان در برابر ذات حق و فرمان‌های او کاملاً تسلیم باشد.

توحید در بندگی و عبادت نیز به این معناست که انسان در برابر هیچ موجود و فرمان دیگری چنین حالتی نداشته باشد، بلکه در برابر هرچه غیر خداست و در عرض فرمان خدا قرار می‌گیرد، حالت عصیان و سرپیچی داشته باشد.

بنابراین، انسان باید همواره دو حالت متضاد داشته باشد:

تسلیم محض در برابر خداوند؛

عصیان محض در برابر غیر خدا.

معنای «إِیّاکَ نَعْبُدُ» همین است: خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و غیر تو را نمی‌پرستیم.

البته اطاعت از کسانی که خداوند به اطاعت از آنان فرمان داده است، مانند پدر و مادر، امام و رهبر جامع‌الشرایط، در حقیقت اطاعت از خداوند محسوب می‌شود؛ زیرا ما از آن جهت از آنان اطاعت می‌کنیم که خداوند فرمان داده است.

هر رشته‌ای که به فرمان خداوند برسد، عبادت خداست؛ اما هر چیزی که در کنار خدا و در عرض فرمان او قرار گیرد، شرک خواهد بود.

شرک‌ها و توحیدها

در قرآن کریم، مصادیق گوناگونی برای شرک بیان شده است. در ادامه به برخی از این مصادیق اشاره می‌کنیم تا معنای توحید عملی از دیدگاه قرآن نیز روشن‌تر شود.

۱. پرستش هوای نفس

قرآن کریم می‌فرماید:

«أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ»[3]

آیا دیدی کسی را که هوای نفس خود را معبود خویش قرار داده است؟

در این آیه، انسان شهوت‌پرست و هواپرست، مشرک شمرده شده است.

مولوی در مثنوی می‌گوید:

مادر بت‌ها، بت نفس شماست

زان‌که آن بت مار و این بت اژدهاست

آهن و سنگ است نفس و بت شرار

آن شرار از آب می‌گیرد قرار

سنگ و آهن ز آب کی ساکن شود؟

آدمی با این دو کی ایمن شود؟

هنگامی که می‌گوییم «إِیّاکَ نَعْبُدُ» و معبودیت غیر خدا را نفی می‌کنیم، در حقیقت مدعی می‌شویم:

خدایا، ما تحت فرمان تو هستیم، نه تحت فرمان میل‌ها، هواها، هوس‌ها و شهوت‌های خود.

۲. اطاعت بی‌دلیل از عالمان و راهبان

قرآن کریم می‌فرماید:

«اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ»[4]

آنان عالمان و راهبان خود را به جای خداوند، ارباب خویش قرار دادند.

خداوند در این آیه، یهودیان و مسیحیان را نکوهش می‌کند؛ زیرا آنان بدون اینکه مستندی از فرمان خداوند داشته باشند، احبار و راهبان خود را ارباب خویش قرار داده و از آنان اطاعت می‌کردند.

«حَبر» به عالم یهودی گفته می‌شود.

یهودیان و مسیحیان، عالمان و مقدسان خود را به همان صورتی که بت‌پرستان بت‌ها را عبادت می‌کردند، نمی‌پرستیدند؛ یعنی در برابر آنان سجده نمی‌کردند. مشکل آنان این بود که بدون اجازه و فرمان خداوند، در برابر عالمان و راهبان خود متعبّد، مطیع و تسلیم بودند.

آنان در حقیقت از میل‌ها و هواهای نفسانی عالمان و راهبان پیروی می‌کردند و هرچه آنان مطابق میل خود می‌گفتند، می‌پذیرفتند.

خداوند در این آیه می‌فرماید اطاعت، از حقوق ویژه پروردگار است و تنها از کسی می‌توان اطاعت کرد که خداوند به اطاعت از او فرمان داده باشد.

بنابراین، هنگامی که می‌گوییم «إِیّاکَ نَعْبُدُ»، یعنی:

خدایا، هیچ گروهی را به نام روحانی، قدیس یا عنوانی دیگر عبادت نمی‌کنیم و از هیچ‌کس کورکورانه اطاعت نمی‌نماییم. هرکس را که تو فرمان داده‌ای، اطاعت می‌کنیم و هرکس را که تو به اطاعت از او فرمان نداده‌ای، اطاعت نمی‌کنیم.

اگر از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله اطاعت می‌کنیم، از آن جهت است که خداوند به‌صراحت اطاعت از ایشان را واجب کرده است.

اگر از ائمه اطهار علیهم‌السلام به عنوان اولی‌الامر اطاعت می‌کنیم، به دلیل فرمان خداوند است.

اگر از مجتهدان جامع‌الشرایط، یعنی عالمان متقی، عادل و آگاه، پیروی می‌کنیم، به این سبب است که پیامبر و ائمه اطهار علیهم‌السلام، که اطاعتشان به فرمان خداوند واجب شده، چنین دستوری داده‌اند.

۳. نفی ارباب قرار دادن انسان‌ها

قرآن کریم می‌فرماید:

«قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلَا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ»[5]

بگو: ای اهل کتاب، به سوی سخنی بیایید که میان ما و شما یکسان است؛ اینکه جز خداوند را نپرستیم، چیزی را شریک او قرار ندهیم و برخی از ما، برخی دیگر را به جای خداوند ارباب خود قرار ندهند.

این همان آیه‌ای است که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله در سال پنجم یا ششم هجری، در قالب نامه‌هایی برای سران کشورهای جهان فرستاد.

پیام آیه این است:

ای اهل کتاب، ای کسانی که خود را به یک کتاب آسمانی منتسب می‌دانید، بیایید به سوی حقیقتی که برای همه ما یکسان است؛ حقیقتی که نه ما می‌توانیم ادعا کنیم تنها به ما اختصاص دارد و نه شما می‌توانید آن را مخصوص خود بدانید. آن حقیقت، «الله» است.

بیایید هیچ‌چیز را شریک خداوند قرار ندهیم و هیچ‌یک از ما، دیگری را «رب» و صاحب‌اختیار خود نگیرد. هیچ انسانی، انسان دیگری را عبادت نکند و مطاع مطلق خود قرار ندهد. تنها خداوند را رب، معبود و مطاع بدانیم.

این نیز یکی از جلوه‌های توحید عملی در قرآن است. هیچ انسانی نباید انسان دیگری را رب خود قرار دهد و هیچ‌کس نباید انسان دیگری را مربوب خویش سازد.

بنابراین، معنای «إِیّاکَ نَعْبُدُ» این است:

خدایا، تنها تو را رب و مطاع خود قرار می‌دهیم. هیچ معبود اجتماعی نداریم و هیچ انسان یا فرمان انسانی را در برابر تو و فرمان تو، مطاع قرار نمی‌دهیم.

۴. نفی استبداد و برده‌سازی انسان‌ها

قرآن کریم از زبان حضرت موسی علیه‌السلام خطاب به فرعون می‌فرماید:

«وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِی إِسْرَائِیلَ»[6]

آیا این نعمتی است که بر من منت می‌گذاری، در حالی که بنی‌اسرائیل را به بندگی کشیده‌ای؟

هنگامی که موسی بن عمران علیه‌السلام با فرعون روبه‌رو شد و او را به سوی خداوند دعوت کرد، فرعون با خشونت گفت:

آیا تو همان کسی نیستی که در خانه ما بودی و زیر دست ما بزرگ شدی و آن کار مهم و ناپسند را انجام دادی؟

مقصود فرعون، کشته شدن آن مرد قبطی بود.

حضرت موسی علیه‌السلام پاسخ داد:

آیا این را بر من منت می‌گذاری، در برابر اینکه بنی‌اسرائیل را بنده خود ساخته‌ای؟ آیا انتظار داری در برابر این عمل تو، که بنی‌اسرائیل را به بردگی کشیده‌ای، سکوت کنم؟

حضرت موسی علیه‌السلام، فرعون‌مآبی و استبداد فرعون را «تعبید» نامیده است.

بنی‌اسرائیل هرگز در برابر فرعون سجده نمی‌کردند؛ اما فرعون آنان را خوار ساخته، به اطاعت اجباری، کار اجباری و بهره‌کشی وادار کرده و حق انتخاب و آزادی را از آنان سلب نموده بود. آنان در عمل، در برابر فرعون رام و مطیع شده بودند.

پس «إِیّاکَ نَعْبُدُ» یعنی:

خدایا، در برابر تعبید، تحقیر، اطاعت اجباری، بهره‌کشی و سلب حق انتخاب و آزادی تسلیم نمی‌شویم.

این موارد، نمونه‌هایی هستند که در قرآن کریم بیان شده‌اند و می‌توانند معنای توحید عملی را روشن سازند.

حقیقت توحید عملی

توحید عملی همان چیزی است که در اصطلاح علمای اسلامی، «توحید در عبادت» نامیده می‌شود. مقصود از آن، توحید در عینیت خارجی است؛ یعنی واقعیت وجود انسان نیز یگانه شده باشد.

در اسلام کافی نیست که مسلمان تنها در مرحله فکر و اندیشه موحد باشد و خداوند را در ذات، صفات و افعال، یگانه بشناسد. کافی نیست انسان بتواند درباره خداشناسی ماه‌ها سخن بگوید.

چنین انسانی تنها نیمی از توحید را به دست آورده است.

نیم دیگر توحید آن است که انسان در مقام عمل نیز یگانه‌گرا، بلکه حقیقتاً یگانه شده باشد. هنگامی می‌توان کسی را موحد نامید که خداوند را با تمام اوصاف بشناسد و در اطاعت و تسلیم نیز تنها در برابر او سر فرود آورد.

اینجاست که بار دیگر به عظمت سوره حمد پی می‌بریم.

به‌راستی شگفت‌آور است که چگونه شخصی که در تمام عمر خود نزد آموزگاری درس نخوانده، با فیلسوفی برخورد نکرده و دانشمندی را ملاقات ننموده است، در نخستین سوره کتاب خود، کلمات را به‌گونه‌ای تنظیم می‌کند که تمام مکتبش را در قطعه‌ای کوتاه می‌گنجاند.

توحید نظری را در چند جمله کوتاه و در اوج تعالی بیان می‌کند و توحید عملی را در یک جمله کوتاه، یعنی «إِیّاکَ نَعْبُدُ»، نشان می‌دهد.

انحصار عبادت

در جمله «إِیّاکَ نَعْبُدُ»، از نظر دستور زبان عربی، «إیّاک» مفعولِ «نعبد» است. بر اساس ترتیب طبیعی جمله، مفعول باید پس از فعل قرار گیرد و گفته شود:

«نعبدک»؛ یعنی تو را می‌پرستیم.

اگر عبارت به این صورت بیان می‌شد، تنها معنای آن این بود که:

خدایا، تو را پرستش می‌کنیم.

اما علمای ادبیات عرب می‌گویند:

«تقدیم ما حقّه التأخیر یفید الحصر»؛ یعنی مقدم کردن کلمه‌ای که جایگاه طبیعی آن مؤخر است، بر انحصار دلالت می‌کند.

این قاعده به زبان عربی اختصاص ندارد و در زبان فارسی نیز نمونه‌هایی از آن وجود دارد.

بنابراین، معنای «إِیّاکَ نَعْبُدُ» چنین است:

خدایا، تنها تو را می‌پرستیم؛ تنها در برابر تو رام و مطیع هستیم و از هیچ‌کس و هیچ فرمانی که از فرمان تو سرچشمه نگرفته باشد، اطاعت نمی‌کنیم.

پس جمله «إِیّاکَ نَعْبُدُ» در حقیقت به جای دو جمله قرار گرفته است:

جمله‌ای اثباتی: در برابر خداوند تسلیم هستیم.

جمله‌ای سلبی: در برابر غیر خداوند هرگز تسلیم نمی‌شویم.

در این جمله، همان ایمان و کفری که در شعار توحید وجود دارد، گنجانده شده است.

مسلمان هنگامی که می‌گوید:

«لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ»

در یک لحظه، هم ایمان و هم کفر خود را اظهار می‌کند:

ایمان به خداوند؛

کفر به غیر خداوند.

قرآن کریم در آیه‌الکرسی می‌فرماید:

«لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ»[7]

در دین هیچ اجباری نیست؛ راه هدایت از گمراهی آشکار شده است. پس هرکس به طاغوت کفر ورزد و به خداوند ایمان بیاورد، به دستگیره‌ای محکم چنگ زده است.

اکنون که حقیقت آشکار شده است، هیچ‌گونه اجبار و اکراهی در کار نیست. کسی که به خداوند ایمان داشته باشد و در همان حال به طاغوت، یعنی هرچه مظهر طغیان است، کفر بورزد، به رستگاری رسیده و به دستگیره‌ای محکم چنگ زده است.

در اسلام، ایمان بدون کفر به طاغوت تحقق نمی‌یابد. همواره باید در کنار تسلیم در برابر خداوند، انکار و نفی مظاهر طغیان نیز وجود داشته باشد تا ایمان کامل شود.

راز ضمیر جمع در «نعبد»

نکته جالبی که در مرحله توحید عملی و مرحله «شدن» انسان وجود دارد، این است که در واژه «نعبد»، ضمیر جمع به کار رفته است.

خداوند نفرموده است:

«أعبد»؛ من تنها تو را می‌پرستم.

بلکه فرموده است:

«نعبد»؛ ما تنها تو را می‌پرستیم.

این تعبیر نشان می‌دهد که انسان همان‌گونه که در پرتو شناخت خداوند و توجه به او ساخته می‌شود، نه در حالت غفلت و بی‌خبری از او، در ضمن عمل و فعالیت نیز پرورش می‌یابد، نه با اندیشه و نظر محض

انسان در جریان عمل اجتماعی و همراهی و هماهنگی با جامعه توحیدی ساخته می‌شود، نه در حالت جدایی و گسست از قافله اهل توحید.

انسان موجودی اندیشمند، الهی، عملی و اجتماعی است.

انسان بدون اندیشه و شناخت، انسان حقیقی نیست. انسانی که از خداوند بریده و از او غافل شده باشد نیز انسان حقیقی نیست. انسان اندیشمند و الهی‌ای که از جامعه توحیدی جدا شده باشد، انسانی ناقص است.

بنابراین، معنای حقیقی «إِیّاکَ نَعْبُدُ» چنین است:

خدایا، ما مردم جامعه توحیدی، در حرکتی هماهنگ، همگی با یکدیگر به سوی تو و گوش‌به‌فرمان تو روانیم.

# تفسیر «إیّاک نستعین»

«إِیّاکَ نَسْتَعینُ»؛ تنها از تو کمک می‌خواهیم. از غیر تو کمک نمی‌خواهیم و از غیر تو استعانت نمی‌جوییم.

این جمله بیانگر «توحید در استعانت» است.

توحید در استعانت یعنی انسان تنها از خداوند کمک بخواهد، تنها از او استمداد کند و اعتماد نهایی خود را تنها بر او قرار دهد.

در اینجا ممکن است پرسشی مطرح شود. این پرسش را می‌توان به دو صورت بیان کرد.

پرسش نخست: استعانت و اعتماد به نفس

دانشمندان تعلیم و تربیت و علمای اخلاق می‌گویند انسان باید اعتماد به نفس داشته باشد. اعتماد به دیگران و استعانت و استمداد از غیر، ممکن است انسان را به موجودی وابسته و ضعیف تبدیل کند؛ در حالی که اعتماد به نفس، قوا و نیروهای انسان را بیدار و زنده می‌سازد.

بر اساس این اصل، انسان باید به خود تکیه کند، نه به غیر؛ خواه آن غیر خدا باشد یا مخلوقات خدا.

به همین دلیل، برخی از متفکران معاصر، «توکل» را که اعتماد به خداوند است، موجب سلب اعتماد از خود دانسته و آن را نفی کرده یا غیراخلاقی شمرده‌اند.

پرسش دوم: چرا از غیر خدا کمک نخواهیم؟

ممکن است پرسش به صورت دیگری مطرح شود:

اینکه نباید غیر خدا را عبادت کرد، منطقی و قابل فهم است؛ اما اینکه نباید از غیر خدا کمک و یاری خواست، چه منطقی دارد؟

خداوند جهان را بر اساس نظام اسباب و مسببات آفریده است. ما انسان‌ها را به انسان‌های دیگر و به اشیای دیگر نیازمند ساخته و ناچاریم برای برطرف کردن نیازهای خود، از اشیا و انسان‌های دیگر کمک بگیریم.

پاسخ: تفاوت وسیله با تکیه‌گاه نهایی

پاسخ این است که مقصود آیه، نفی هرگونه کمک گرفتن از غیر خداوند نیست.

چنین نیست که هرگونه کمک گرفتن از غیر خدا و اعتماد به دیگری ناپسند باشد. خداوند اساساً انسان را موجودی نیازمند آفریده است. ساختار جامعه انسانی به‌گونه‌ای است که هرکس به دیگری نیاز دارد.

اینکه در تعالیم اسلامی پیوسته به تعاون و همکاری فرمان داده شده است، نشان‌دهنده همین حقیقت است.

قرآن کریم می‌فرماید:

«تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ»[8]

در کارهای نیک و تقوا، یکدیگر را یاری کنید.

کلمه «تعاون» از ماده «عون»، به معنای یاری و کمک، گرفته شده است.

اگر کمک گرفتن از غیر خداوند در هیچ مرتبه‌ای جایز نبود، پروردگار به تعاون و یاری رساندن به یکدیگر فرمان نمی‌داد. این فرمان نشان می‌دهد که انسان‌ها به یکدیگر نیازمندند و باید یکدیگر را یاری کنند.

سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره نیاز به مردم

شخصی در حضور امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام چنین دعا کرد:

خدایا، مرا محتاج بندگان خود قرار نده.

حضرت فرمودند:

دیگر این‌گونه دعا نکن.

آن شخص عرض کرد:

پس چگونه دعا کنم؟

حضرت فرمودند:

بگو: خدایا، مرا محتاج بندگان بد خود قرار نده.

دلیل این سخن آن است که مضمون دعای نخست تحقق‌پذیر نیست؛ زیرا نحوه آفرینش انسان به‌گونه‌ای است که برای پیشبرد زندگی دنیایی خود، همواره به دیگران نیازمند است.

بنابراین، جمله «إِیّاکَ نَسْتَعینُ» نمی‌گوید انسان نباید از دیگران یاری بخواهد.

مقصود آیه آن است که اعتماد نهایی و تکیه‌گاه قلبی انسان باید خداوند باشد. هر چیزی که انسان در دنیا از آن کمک می‌گیرد، باید در نظر او وسیله‌ای در دست خداوند باشد.

انسان باید بداند که حتی خود او، قوای وجودی‌اش، نیروی بازو، قدرت اندیشه و توان مغزی‌اش، همگی وسایلی هستند که خداوند آفریده و در اختیار او قرار داده است. سررشته تمام این اسباب و وسایل در دست خداوند است.

چه بسیار اتفاق می‌افتد که انسان در دنیا به وسیله‌ای اعتماد می‌کند، اما آن وسیله برخلاف انتظار او عمل می‌کند و کمکی را که باید انجام دهد، انجام نمی‌دهد.

گاهی انسان به قوای خود تکیه می‌کند، اما درمی‌یابد که حتی قوای درونی او نیز ممکن است از انجام وظیفه بازبمانند.

تنها قدرتی که اگر انسان به او تکیه کند و برنامه زندگی خود را بر اساس اعتماد به او تنظیم نماید، نگرانی نخواهد داشت، خداوند است.

حکایت توکل رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله

نوشته‌اند که در یکی از جنگ‌ها، رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله از سپاه فاصله گرفت و بر فراز تپه‌ای در نزدیکی اردوگاه به استراحت پرداخت و به خواب رفت.

اتفاقاً یکی از افراد شجاع دشمن، در حالی که مسلح بود و در اطراف گردش می‌کرد، چشمش به رسول خدا افتاد. او پیامبر را شناخت و از اینکه ایشان را تنها یافته است، بسیار خوشحال شد و تصمیم گرفت آن حضرت را به قتل برساند.

در حالی که رسول خدا خوابیده بود، آن مرد بالای سر ایشان ایستاد و فریاد زد:

محمد! تو هستی؟

حضرت نگاهی به او کردند و فرمودند:

آری، من هستم.

مرد گفت:

چه کسی می‌تواند تو را از دست من نجات دهد؟

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله بدون هیچ درنگی فرمودند:

خدا!

آن مرد که انتظار چنین پاسخی را نداشت، گفت:

اکنون به تو نشان خواهم داد.

سپس یک قدم به عقب رفت تا ضربه خود را با قدرت بیشتری وارد کند؛ اما ناگهان پایش به سنگی برخورد کرد و به‌شدت بر زمین افتاد.

حضرت به‌سرعت برخاستند، بالای سر او ایستادند و فرمودند:

اکنون چه کسی می‌تواند تو را از دست من نجات دهد؟

مرد با زیرکی پاسخ داد:

کرم و بزرگواری تو!

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز او را بخشیدند.

جمع‌بندی

سوره حمد در عباراتی کوتاه، دو بُعد اساسی توحید را بیان می‌کند: توحید نظری و توحید عملی. آیات آغازین این سوره تا «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ»، شناخت خداوند و صفات او را مطرح می‌کنند و انسان را به معرفت ذات کامل، رحمانیت، رحیمیت و مالکیت مطلق پروردگار فرامی‌خوانند.

این شناخت، مقدمه توحید عملی است. انسان پس از شناخت خداوند باید در رفتار، اطاعت و جهت‌گیری زندگی نیز موحد شود. عبارت «إِیّاکَ نَعْبُدُ» بیانگر آن است که عبادت، تسلیم و اطاعت مطلق، تنها شایسته خداوند است و هیچ میل نفسانی، قدرت اجتماعی، شخصیت دینی یا فرمان انسانی نباید در عرض فرمان او قرار گیرد.

تقدم «إیّاک» بر «نعبد» نیز بر انحصار عبادت دلالت دارد؛ یعنی انسان موحد، هم در برابر خداوند تسلیم است و هم در برابر طاغوت، استبداد، هوای نفس و اطاعت‌های برخلاف فرمان الهی ایستادگی می‌کند. همچنین استفاده از ضمیر جمع در «نعبد» نشان می‌دهد که حرکت توحیدی، تنها حرکتی فردی نیست، بلکه انسان در پیوند با جامعه مؤمنان و در مسیر مشترک بندگی خداوند ساخته می‌شود.

عبارت «إِیّاکَ نَسْتَعینُ» نیز توحید در استعانت را بیان می‌کند. مقصود از آن، نفی استفاده از اسباب، توانایی‌های انسانی و کمک دیگران نیست؛ زیرا زندگی اجتماعی بر تعاون و نیاز متقابل انسان‌ها استوار است. مقصود آن است که انسان هیچ‌یک از اسباب و وسایل را مستقل نداند و تکیه‌گاه نهایی قلب خود را تنها خداوند قرار دهد.

بنابراین، انسان موحد کسی است که خداوند را به یگانگی می‌شناسد، تنها او را معبود و مطاع مطلق خود می‌داند و در عین استفاده از اسباب طبیعی و انسانی، همه آنها را تحت اراده و قدرت پروردگار می‌بیند. چنین انسانی با تمام وجود می‌گوید:

«إِیّاکَ نَعْبُدُ وَإِیّاکَ نَسْتَعینُ»؛

خدایا، تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌جوییم.

پی‌نوشت‌ها

[1] برای توضیح و تفصیل بیشتر، ر.ک: مرتضی مطهری، عدل الهی.

[2] «وَیُقالُ: طریقٌ مُعَبَّدٌ؛ أی مُذَلَّلٌ بِالوَطْءِ»؛ راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ماده «عبد».

[3] سوره فرقان، آیه ۴۳

[4] سوره توبه، آیه ۳۱

[5] سوره آل‌عمران، آیه ۶۴

[6] سوره شعراء، آیه ۲۲

[7] سوره بقره، آیه ۲۵۶

[8] سوره مائده، آیه ۲

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه