فارسی
جمعه 11 اسفند 1402 - الجمعة 19 شعبان 1445
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
0
نفر 0

چرا امام حسين عليه السلام در زمان معاويه قيام نكرد؟

چرا امام حسين عليه السلام در زمان معاويه قيام نكرد؟

سکوت امـام حسین در زمان امام مجتبى بخاطر آن بود که حضرت مجتبى را امام بر خود مى دانست و مـخـالفـت با او را جایز نمى شمرد و پس از شهادت آنحضرت نیز تا زمانیکه معاویه در قید حیات بود حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام به احترام عهدى که امام حسن عـلیه السلام با معاویه بسته بود سکوت اختیار نمود، اما با فوت معاویه و روى کار آمـدن یزید که برخـلاف مـواد عهدنامه بود: که معاویه حق ندارد براى خود جانشین تعیین کند، امام حسین علیه السلام، علیه دستگاه طاغوتى یزید قیام نمود.
چنانکه شیخ مفید بنقل از کلبى و مدائنى و دیگر مورخین گفته است : پس ‍ از رحلت امام حسن، شیعیان عراق به جنب و جوش افتادند و به امام حسین نامه نوشتند که حاضرند معاویه را خـلع نمـوده و با او بیعت نمایند لیکن امام حسین علیه السلام امتناع فرمود و متذکر شد که بین او و معاویه عهد و پیمانى است که تا مدت آن منقضى نگردد نقض آنرا جایز نمى داند و وقتى معاویه درگذشت نظر خود را اعلام خواهد داشت .(۱)


وصیت معاویه درباره حسین


مـعـاویه در نیمه رجب سال ۶۰ هجرى درگذشت و یزید را به جانشینى خود تعیین نمود و هنگـام مـرگ به وى وصیت و نصیحت نمود باینکه : من گردن گردنکشان را براى تو خـاضع ساخـتـم و شهرها را برایت محکم و ثابت و پابرجا نمودم و سلطنت را براى تو طعـمـه قـرار دادم امـا از سه نفر درباره تو مى ترسم که با تو مخالفت نمایند و از در منازعت درآیند، یکى عبدالله بن عمر و دیگرى عبدالله بن زبیر و سومى حسین بن على است .
امـا عـبدالله بن عـمـر بن خطاب با تو خواهد بود او را ملازم خود گیر و طردش منماى اما عـبدالله بن زبیر او همانند شیرى که بر شکارش ‍ حمله ور مى شود به تو حمله خواهد کرد و همانند روباهى که با سگ به مکر و خدعه مى پردازد با تو معامله خواهد نمود پس اگر بر او پیروز گشتى بند از بندش جداساز.
و امـّا الحسین فـقـد عـرفـت حظّه مـن رسول الله و هو مـن لحم رسول اللّه و دمـه و قـد عـلمـت لا مـحاله انّ اءهل العراق سیخرجونه الیهم ثمّ یخذلونه و یضیّعـونه، فـان ظفـرت به فـاعـرف حقـّه و مـنزله مـن رسول اللّه و لا تـواءخـذه بفـعـله ، و مـع ذلک فـانّ لنا به خلطه و رحما و ایّاک ان تناله بسوء او یرى منک مکروها.
((و امـا حسین پـس بتـحقـیق مـى دانى بهره و نصیب او را از رسول خدا و از گوشت و خون رسول خدا است و همچنین مى دانى که مردم عراق لا محاله او را بسوى خود فرا مى خوانند آنگاه پشت باو خواهند کرد و او را بیکس و تنها خواهند گذاشت و در حقش جفا خواهند نمود پس وقتى بر او ظفر یافتى و پیروز گشتى مقام و منزلتش را در نزد رسول خدا بیاد آر و بکردارش مؤ اخذه مکن، بعلاوه اینکه او از خویشاوندان رحمى ما است و بپـرهیز از اینکه بدى به او برسانى یا عمل زشتى از تو مشاهده نماید.))(۲)

 


نامه یزید به والى مدینه


در این وقت یعنى هنگام مرگ معاویه ، ولیدبن عتبه ابى سفیان پسر عموى یزید فرماندار مدینه و عمروبن سعیدبن عاص فرماندار مکه و عبیدالله بن زیاد والى بصره و نعمان بن بشیر انصارى والى کوفـه بودند، یزید بمحض ‍ آنکه بجاى پدر نشست به پسر عمویش ولیدبن عتبه نوشت که معاویه هلاک شده و او را دستور داد از مردم مدینه براى وى بیعت بگیرد و در نامه کوچکى هم نوشت که حسین و عبداللّه بن زبیر و عبدالله بن عمر را احضار نموده و از آنها بیعت بگیر و اگر بیعت نکردند آنها را گردن بزن و سرشان را براى مـن به شام بفرست و وصیت و سفارش پدرش را درباره پرهیز از کشتن حسین علیه السلام نادیده گرفت .
چون نامه یزید به ولید رسید از مرگ معاویه ناراحت گردید و بسراغ مروان فرستاد و او را احضار و نامه را با او در میان نهاد و به مشورت پرداخت مروان گفت مصلحت را در این مـى بینم که آنها را بخـواهى و قبل از اینکه از مرگ معاویه باخبر شوند از آنها بیعت بگـیر و اگـر بیعت نکردند گردنشان را بزن زیرا اگر از مرگ معاویه آگاه شوند هر یک بسوئى خواهند رفت و در آنجا اعلان مخالفت مى کنند و مردم را به بیعت خود مى خوانند.

 


حسین علیه السلام و والى مدینه


ولید در همان شب به سراغ امام حسین فرستاد و او را احضار کرد، امام حسین علیه السلام سى نفر از جوانان بنى هاشم و غلامان خود را در حالیکه مسلح بودند با خود برد و به آنها فـرمـود در جلو در بنشینید اگـر صدایم بلند شد داخل شوید تا از من دفاع کنید و در غیر این صورت حرکت نکنید تا من برگردم و خود بر ولید وارد شد مروان حکم نیز حضور داشت ، ولید امام را از جریان مرگ معاویه و جانشینى یزید آگاه ساخت و نامه یزید را در مورد اخذ بیعت از امام مطرح کرد امام حسین علیه السلام کلمـه استـرجاع (انّا للّه و انّا الیه راجعـون) بر زبان جارى ساخت و سپس فرمود: من تـصور مـى کنم که هدف شما بیعت پنهانى نباشد و بر آن هستى که در حضور مردم بیعت آشکارا صورت گیرد ولید گفت : چنین است .
امام فرمود: پس شب را به صبح برسان تا راءى خود را در این امر بیابى .
ولید گفت : بروید در امان خدا تا فردا شما را در میان مردم ببینم .
مـروان گـفـت : بخـدا قـسم اگر حسین از اینجا برود بیعت نخواهد کرد و تو هم قدرت چنین کارى را ندارى مـگـر آنکه گـروه کثیرى از طرفین کشته شوند پس بهتر است که او را نگذارى برود و زندانیش کن تا بیعت کند و یا گردنش را بزن .
امام حسین علیه السلام از سخنان مروان خشمگین شد و به مروان گفت : واى بر تو اى پسر زرقـاء (زن کبود چشم) تو به کشتن من امر مى کنى بخدا سوگند دروغ گفتى و پستى و زبونى خودت را آشکار نمودى .
و پـس از بیان این مطلب در میان خاندان و یاران خود از نزد ولید خارج شد. پس از آنکه امـام حسین بیرون رفت مروان به ولید گفت با پیشنهاد من مخالفت کردى ، بخدا دیگر به حسین دست نخواهى یافت .
ولید گـفـت : واى بر تـو مـى خـواهى دین و دنیاى مـرا نابود کنى، اگـر تمام دنیا مال من مى شد هرگز دستم را بخون حسین نمى آلودم ، سبحان الله من حسین را بکشم براى اینکه با یزید بیعت نمى کند، بخدا قسم هرکس در کشتن حسین دست بیالاید خدا را ملاقات خـواهد کرد در حالیکه میزان اعمالش سبک باشد (حسنه اى نداشته باشد) و خدا او را نظر نکند و تزکیه ننماید و به عذاب دردناک معذب گردد.(۳)

 


ابن زبیر و ولید


ولید بن عـتـبه به سراغ عبدالله بن زبیر فرستاد و او را احضار نمود ابن زبیر به فـرستاده ولید گفت الساعه خدمت مى رسم و رفت توى خانه و پنهان شد، ولید ماءمورى به خانه اش فرستاد و دید که یاران خود را در خانه گرد آورده و از آمدن بسوى حاکم و والى مـدینه احتـراز مى جوید، ولید اصرار به آمدن او مى کرد و او امتناع مى نمود و مى گـفـت به من مهلت دهید و فرستادگان ولید چندین بار رفت و آمد کردند و چون ابن زبیر حاضر نشد ولید گروهى از غلامان و موالیان خود را فرستاد تا او را دستگیر و جلب نمـایند ماءموران اعزامى به ابن زبیر دشنام دادند و گفتند: یا ابن الکاهلیه مى آئى نزد امـیر یا اینکه تـرا به قـتـل برسانیم ابن زبیر گفت بخدا من از رفت و آمدهاى بسیار فرستادگان دچار ناراحتى شده ام شتاب نکنید تا کسى را نزد امیر بفرستم و ببینم نظر او چیست و برادرش جعفر را نزد ولید فرستاد و جعفر به ولید گفت فعلا از عبدالله دست بدار که از آمـد و رفـت زیاد فـرستـادگـانت دچـار تـرس و وحشت شده است دستور بده مـاءمـوران برگـردند او فردا انشاء اللّه نزد تو خواهد آمد ولید هم دستور داد که از ابن زبیر دست بردارند و چون شب فرا رسید ابن زبیر باتفاق برادرش جعفر از تاریکى شب استـفـاده نمـوده و از راه فـرعـى بسوى مکه حرکت نمود، صبح که ولید از فرار ابن زبیر باخبر شد ماءمورین خود را به تعقیب او روانه نمود ولى باو دست نیافتند.(۴)

 


گفتگوى مروان با امام علیه السلام


امـام حسین عـلیه السلام پس از خروج از نزد ولید آن شب را که شب شنبه ، سه روز به آخـر مـاه رجب ، سنه ۶۰ بود، در منزل خود بسر برد و صبح براى شنیدن اخبار از خانه خارج شد و با مروان حکم برخورد نمود.
مروان به امام علیه السلام گفت : یا ابا عبدالله انّى لک ناصح فاءطعنى ترشد.
((ابا عبدالله من ناصح و خیرخواه توام از من بشنو که صلاح تو در آن است.))
فـقـال الحسین علیه السلام : و ما ذاک قل حتّى اسمع ((چه مى خواهى بگوئى بگو تا بشنوم.))
مروان : ترا به بیعت با یزید بن معاویه امر مى کنم خیر دین و دنیاى تو در آن است .
فـقـال الحسین : انّا للّه و انّا الیه راجعون و على الاسلام السّلام اذ قد بلیت الامّه براع مـثـل یزید و قـد سمـعـت رسول الله یقـول : الخـلافـه مـحرّمـه عـلى آل ابى سفیان و على الطّلقاء و ابناء الطّلقاء.
((فـاتـحه اسلام را باید خـواند هنگـامـیکه امـت اسلامـى به پـیشوائى مـثـل یزید مـبتـلا گـردد که از رسول خـدا شنیدم فـرمـود: خـلافـت بر آل ابى سفیان و آزاد شدگان و فرزندانشان حرام است.)) (۵)
بین مـروان و امام حسین علیه السلام سخن به درازا کشید و امام خشمگین از او جدا شد ولید آخـر روز شنبه دنبال امام فرستاد که بیعت از او بگیرد و امام فرمود: فردا صبح خواهیم دید که کار چگونه خواهد بود.(۶)

 


وداع با قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم


چـون پـاسى از شب گـذشت امـام حسین از خـانه خـارج و بسوى مـرقـد مـنور رسول اکرم صلى الله عـلیه و آله و سلم روان شد و در برابر قبر جد بزرگوارش ایستاد و گفت :
السلام عـلیک یا رسول الله انا الحسین بن فاطمه فرخک و ابن فرختک و سبطک الذى خـلّفـتـنى فـى امـّتـک فـاشهد عـلیهم یا نبىّ الله انّهم قد خذلونى و ضیّعونى و لَم یحفـظونى و هذه شکواى الیک حتـّى القـاک. ((سلام بر تـو اى رسول خـدا مـن حسین پـسر فـاطمـه نونهال و جوجه تـو و پـسر مـیوه دل تو (فاطمه) و سبط و نوه تو هستم که مرا در میان امت خود باقى گذاشتى ، پس گواه باش اى پیامبر خدا، که امت تو مرا خوار و زبون و ضایع گذاشتند و از حفاظت و نگهدارى من دست کشیدند و من شکایت آنها را بتو مى کنم تا تو را ملاقات نمایم.))
امـام نزدیک صبح به خـانه رفـت و شب بعـد هم براى وداع با قـبر رسول الله بدآنجا رفت و چند رکعت نماز بجاى آورد و سپس گفت :
اللهم هذا قـبر نبیک محمّد و انا ابن بنت نبیّک ، و قد حضرنى من الامر ما قد علمت ، اللّهمّ انى احبّ المـعـروف و انکر المـنکر و انا اساءلک یا ذالجلال و الاکرام بحقّ القبر و من فیه الا اخترت لى ما هو لک رضى و لرسولک رضى .
((خـداوندا این قبر پیامبر تو محمد است و من هم پسر دختر اویم و براى من امرى پیش آمده که تـو آگاهى ، خدایا من نیکى و معروف را دوست مى دارم و از منکر و زشتى ها بیزارم اى صاحب جلال و کرامت ، بحق این قبر و آنکس که در او نهفته است راهى را براى من پیش آور که رضایت و خشنودى تو و رسولت در آن است .))(۷)

 


رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در خواب حسین


امـام حسین پـس از وداع با قبر رسول خدا سر را روى قبر گذاشت و گریست ، تا نزدیک صبح بخـواب رفـت در عـالم رؤ یا رسول خـدا را مشاهده کرد که گروهى از فرشتگان اطرافـش را گـرفـتـه اند و بسوى او مـى آید تـا مقابل حسین رسید و او را در برگرفت و میان دو چشمش را بوسید و فرمود:
حبیبى یا حسین کانّى اءراک عن قریب مرمّلا بدمائک مذبوحا باءرض ‍ کرب و بلاء من عـصابه مـن امـّتـى و اءنت مـع ذلک عـطشان لا تسقى و ظمآن لا تروى و هم مع ذلک یرجون شفاعتى ، لا اءنالهم اللّه شفاعتى یوم القیامه فما لهم عندالله من خلاق .
((حبیبم حسین گویا مى بینم بهمین زودى در خونت غوطه ور مى شوى ، و گروهى از امتم تـرا در زمـین کربلا مـى کشند، و در حالیکه تشنه اى، از آب هم مضایقه مى کنند و با اینحال امـید شفاعت مرا دارند بخدا سوگند در روز قیامت آنها در پیشگاه خدا هیچ بهره اى ندارند.))
حبیبى یا حسین انّ اباک و امّک و اخاک قد قدموا علىّ و هم الیک مشتاقون انّ لک فى الجّنه درجات لن تنالها الاّ بالشهاده .
((اى حبیب من حسین جان پدر و مادر و برادرت نزد منند و در اشتیاق دیدار تو و براى تو در بهشت درجاتى است که هرگز به آنها نمى رسى مگر با شهادت.))
امـام حسین در خواب به جدش عرض مى کند: یا جداه نیازى به ماندن در دنیا ندارم مرا با خود ببر و در منزل خود جاى ده .
رسول خـدا مـى فرماید: تو ناگزیرى که در دنیا باشى تا شربت شهادت را بنوشى همـانا خـدا براى تـو ثـواب بزرگى رقم زده است پس تو با پدر و برادر و عمویت و عموى پدرت در روز قیامت یکجا و با هم محشور مى شوید تا وارد بهشت شوید، حسین علیه السلام وحشت زده از خواب بیدار شد و برایش یقین شد که حتما کشته خواهد شد، بستگان خود را جمع کرد و خوابش را براى آنان بیان کرد همگى محزون و مغموم شدند و گریستند بطوریکه در شرق و غرب عالم کسى مانند آنها غمگین و گریان نبود.(۸)

 


گفتگوى محمد حنفیه با امام علیه السلام


امـام حسین علیه السلام در شب یکشنبه که دو روز از ماه رجب مانده بود با اهلبیت و جوانان بنى هاشم آماده حرکت به سوى مکه معظمه گردید محمد حنفیه برادر ناتنى امام از تصمیم آن حضرت باخـبر شد و خدمت امام رسید و عرض کرد: برادرم ! تو دوست داشتنى ترین مـردم و عـزیزترین آنهائى نزد من ، خدا مى داند که من نصیحت خود را از احدى دریغ ندارم چـه رسد به تو که سزاوارترین آنهائى که تو جسم و جان و روح و روان و چشم منى و بزرگ خـاندان رسالتى و اطاعت و فرمانبردارى از تو بر من فرض و واجب است براى آنکه خـدا تـرا برگـزیده و از بزرگـان و سروران اهل بهشت قرار داده است پس از بیعت یزید خود را کناره گیر و از شهرهائى که تحت نفوذ و قـدرت او است دورى گـزین و فرستادگانى به سوى مردم روانه کن و آنان را به بیعت با خود بخوان و اگر بیعت نمودند خدا را سپاس گوى و اگر با دیگرى بیعت کردند به دین و عـقـل و جوانمردى و فضیلت تو نقصانى نرسد و من از آن بیم دارم که وارد شهرى شوى که مردم اختلاف نظر داشته باشند، گروهى با تو بیعت کنند و گروه دیگر علیه تـو بپـاخـیزند آنوقت است که کار به جنگ و کارزار بکشد. و تو اولین کسى خواهى بود که هدف تیر و نیزه قرارگیرى آنگاه خون بهترین امت از جهت شخصیت و پدر و مادر ضایع خواهد شد و اهلبیت ذلیل و خوار شوند.
امام فرمود: برادر! به کجا روم؟
مـحمـد حنفیه عرض کرد: به مکه برو اگر کار بر وفق مراد بود فبها و الا به یمن برو که در آنجا یاوران جد و پـدرت هستند و مردمى رئوف و مهربان و داراى عزمى راسخ و دلهاى آنان رقـیق است و وسعـت خـاکش هم زیاد و اگر آنجا هم نتوانستى قرارگیرى به کوهستـانها و دره ها پـناهنده شو و پـیوستـه از مـحلى به محل دیگر هجرت کن تا ببینیم عاقبت کار مردم بکجا منتهى مى شود و خدا بین ما و تبه کاران حکم فـرمـاید امام حسین فرمود: یا اخى واللّه لو لم یکن فى الدّنیا ملجاء و لا ماءوى لما بایعت یزید بن معاویه .
((اى برادر! بخـدا سوگـند اگـر در دنیا هیچ پـناهگـاه و محل سکونتى نیابم با یزید پسر معاویه بیعت نخواهم کرد.))
مـحمـد گـریست و امام هم ساعتى گریه کرد و سپس فرمود: راءى تو صائب است و اینک من عـازم مـکه هستـم باتـفـاق برادران و برادرزادگـان و اهلبیت و شیعـیان و وسائل حرکت را هم فراهم کرده ایم اما تو در مدینه بمان که بمنزله چشم منى و چیزى از امور را از من پوشیده مدار.(۹)

 

 

 

وصیت حسین هدفش را روشن مى سازد


امـام پـس از پـایان گـفـتگو با محمد حنفیه دوات و کاغذ خواست و این وصیت را براى محمد نوشت :
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هذا ما اوصى به الحسین بن على بن ابیطالب الى اخیه محمد المـعروف بابن الحنفیّه انّ الحسین یشهد اءن لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و انّ محمدا عبده و رسوله ، جاء بالحقّ من عند الحقّ و انّ الجنّه و النّار حقّ و انّ الساعه آتیه لا ریب فیها و انّ اللّه یبعث من فى القبور، و انّى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انّما خرجت لطلب الاصلاح فـى امـّه جدّى صلّى اللّه علیه و آله ارید اءن آمر بالمعروف و اءنهى عن المـنکر و اءسیر بسیره جدّى و ابى عـلىّ ابن ابى طالب عـلیه السلام فمن قبلنى بقـبول الحقّ فـاللّه اولى بالحقّ و مـن ردّ عـلىّ هذا اءصبر حتّى یقضى اللّه بینى و بین القوم بالحقّ و هو خیر الحاکمین و هذه وصیّتى یا اءخى الیک و ما توفیقى الاّ باللّه علیه توکّلت و الیه انیب .
((بنام خـداى بخـشنده و مـهربان این وصیتى است از حسین بن على بن ابیطالب به برادرش مـحمـد مـعـروف به ابن حنفیه ، بدرستیکه حسین گواهى مى دهد که خدائى نیست بجز خداى واحدى که شریکى براى او نیست و محمد بنده و فرستاده او است که براستى از جانب حق آمده و نیز گواهى مى دهد که بهشت و دوزخ حق است و ساعتى که خواهد آمد شکى در آن نیست و اینکه خدا مردگان را از قبور برمى انگیزاند و من براى سرکشى و طغیان و فـساد و تـباهى و ستم قیام نمى کنم بلکه قیام و خروج من براى اصلاح امت جدم که درود خـدا بر او و آلش باد و امـر به مـعـروف و نهى از منکر است و مى خواهم به روش جدم و پـدرم عـلى بن ابیطالب عمل کنم پس اگر حق را از من پذیرفتند که خدا سزاوار است به حق و اگر نپذیرفتند، شکیبائى را پیشه خود سازم تا خدا بین من و آنها حکم بحق فرماید که او بهتـرین حکم کنندگان است و این است وصیت من اى برادر بتو و از خدا توفیق مى خواهم و باو توکل مى کنم و بسوى او انابه مى نمایم.))(۱۰)

 


هجرت به مکه


زنان بنى عبدالمطلب که از هجرت امام و اهلبیت و یارانش باخبر شدند نزد امام حسین آمدند و صدا را بگریه و زارى بلند کردند حضرت بین آنان حرکت نموده و آنها را سوگند مى داد که صدا را به شیون و ناله بلند نکنید، آنها گفتند: چرا نگرییم و چرا ننالیم و گـریه را براى که بگـذاریم که امـروز همـانند روزى است که رسول خـدا صلى الله علیه و آله از میان ما رخت بر بست و على و فاطمه و حسن و رقیه و زینب و ام کلثوم (دختران رسول الله) از میان ما رفتند، خدا ما را فداى تو سازد اى محبوب نیکان گذشته ها.
امـام در نیمـه شب از مـدینه خـارج شد و به هنگـام خـروج این آیه شریفه را تلاوت فرمود : فخرج منها خائفا یترقّب قال ربّ نجّنى من القوم الظّالمین.))(۱۱)
((در حالیکه ترسان و مراقب خطر بود گفت پروردگارا مرا از گروه ستمکاران نجات ده.))
(آیه مربوط به فرار موسى پیغمبر از قوم فرعون است.)
امـام در مسیر از شاهراه مدینه به مکه عبور مى فرمود، اهلبیت عرض کردند اگر همانند ابن زبیر راه فرعى را انتخاب مى فرمودید بهتر بود.
امـام فـرمـود: نه بخـدا از راه اصلى دور نمـى شوم تـا آنچه را که خدا مى خواهد عملى شود.(۱۲)

 


امام و عبدالله بن مطیع


در بین راه عبدالله بن مطیع با امام برخورد و عرض کرد: قربانت گردم اراده کجا دارید؟
امـام فـرمـود: اکنون به مکه مى روم و اما بعد از آن آنچه را که خدا اختیار فرماید و از خدا خیر و نیکى را طالبیم .
عبدالله بن مطیع گفت : خدا خیر را براى تو پیش آرد و ما را فداى تو گرداند وقتى وارد مکه شدى مبادا به کوفه نزدیک شوى که شهرى است شوم و پدرت در آنجا شهید گشت و برادرت خوار و زبون گردید و ضربه اى به حضرتش وارد کردند که نزدیک بود به شهادت برسد پس ‍ ملازم حرم باش که تو سید عربى و نظیر و مانند ندارى و مردم حجاز با بودن شما به کسى روى نخواهند آورد.
حضرت از او تشکر کرد و برایش دعاى خیر فرمود.
سپس عبدالله عرض کرد: پدرم و مادرم به فدایت چاهى حفر کرده ام که تازه به آب رسیده اگر دعا بفرمائید موجب برکت گردد.
حضرت فرمود: از آن آب بیاور.
عـبدالله مـقـدارى آب در دلو به خـدمـت حضرت آورد، امام مقدارى از آنرا مضمضه فرمود و دوباره در چـاه ریخـت ، به برکت آب دهان ابى عـبدالله آب چـاه بسیار گوارا و زیاد گردید، آنگاه خداحافظى نمود و به راه خود ادامه داد تا آنکه روز جمعه سوم شعبان وارد مـکه مـعـظمـه گردید و هنگام ورود به شهر این آیه شریفه را تلاوت مى فرمود:و لمّا تـوجّه تـلقـاء مـدین قـال عـسى ربى ان یهدینى سواء السّبیل.))(۱۳)
((و زمانى که (موسى) به مدین رسید گفت امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت فرماید.))
امـام حسین عـلیه السلام است دو روز به آخر رجب مانده بود که از مدینه خارج شد و روز سوم شعبان هم وارد مکه معظمه گردید و بدین ترتیب مسافت بین مکه و مدینه را پنج روزه طى نمود.(۱۴)

 


دعوت اهل کوفه از امام حسین علیه السلام


مردم کوفه وقتى از مرگ معاویه و خوددارى امام حسین علیه السلام از بیعت با یزید مطلع گـشتـند در منزل سلیمان بن صرد خزاعى اجتماع نمودند و سلیمان شروع به سخنرانى نمـود و ضمـن سخنان خود گفت : چنانکه دانسته اید معاویه هلاک گشته و یزید بر جایش نشسته و حسین بن على علیه السلام در مقام مخالفت با او بر آمده و به مکه هجرت فرموده و شما پیروان او و پدرش از پیش بوده اید اگر حاضرید او را یارى کنید و در راه او با دشمنانش جهاد نمائید کتبا از او دعوت کنید و اگر ترس و واهمه دارید، او را فریب ندهید، گـفـتند ما حاضریم در راه او جانفشانى کنیم و با دشمنانش نبرد نمائیم و خود را به کشتن دهیم بدون آنکه گزندى باو برسد لذا بدین شرح به امام حسین علیه السلام نوشتند:
بنام خـداوند بخشنده مهربان ، به حسین بن على از سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفـاعـه بن شداد بجلى و حبیب بن مـظاهر و عـبدالله بن وال و جمـعـى از شیعـیان او از مـؤ مـنین و مـسلمین اهل کوفه ، سلام بر تو اما بعد سپاس خـداوندى را که دشمـن تـو و دشمن پدرت را نابود کرد، آن کسى که زورگو و لجوج و ستمگر و غاصب بود و با زور و قلدرى بر این امت مسلط شد و مقام و منصبى را که شایسته آن نبود غـصب نمـود و برخـلاف میل و رضاى امت بر آنان حکمرانى کرد، نیکان را کشت و اشخـاص شرور و بد سیرت را باقـى گـذاشت و بیت المال و اموال خدا را بین زورگویان تقسیم نمود پس از رحمت خدا دور باد چنانکه قوم ثمود از رحمت خدا دور شدند و اینک ما جز تو پیشوائى نداریم پس بسوى ما باز آى شاید خدا ما را بر طریق حق مـجتمع سازد و نعمان بن بشیر در قصر حکومتى است و ما با او در نماز جمعه و نماز عید شرکت نمى کنیم و هرگاه مطمئن شویم که به سوى ما خواهى آمد او را از کوفـه بیرون مى کنیم تا به شام برود و به آنان ملحق شود انشاءالله و سلام و رحمت خـدا بر تـو باد اى فـرزند رسول خدا و بر پدرت و هیچ نیرو و قوه اى نیست مگر به خداى بزرگ و با عظمت .
سپـس نامـه را بوسیله عـبدالله بن مـسمـع ، همـدانى و عـبدالله بن وال بخدمت امام حسین علیه السلام فرستادند و این نامه در دهم ماه رمضان در مکه بدست امام رسید.
مـتـعـاقـب آن با دو روز فاصله هیئت دیگرى متشکل از قیس بن مسهر صیداوى و عبدالرحمن بن عـبدالله بن شداد ارحبى و برادرش عبدالله و عماره بن عبدالله سلولى بخدمت امام اعزام گـردیدند که حامل یکصد و پنجاه نامه بودند که بعضى از نامه ها را یک نفر و بعضى دو نفـر و چـهار نفر نوشته بودند و امام حسین پاسخ هیچیک از نامه ها را نداد تا اینکه در یکروز ششصد نامه به امام رسید و پیوسته نامه ها مى رسید تا به دوازده هزار نامه بالغ شد و دو روز بعـد نیز هانى بن هانى سبیعى و سعید بن عبدالله حنفى را بعنوان آخرین قاصد فرستادند با نامه اى که در آن نوشته شده بود:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم للحسین بن على من شیعته من المؤ منین و المسلمین اما بعد فحىّ هلا فـانّ النّاس ینتـظرونک لا راءى لهم غـیرک فالعجل العجّل ثمّالعجل والسلام.
((به حسین بن عـلى از پـیروان او از مؤ منین و مسلمین بیا بسوى ما که مردم منتظر قدوم شمـایند و راءیى جز راى تو ندارند پس بشتاب بشتاب و شتاب کن شتاب کن والسلام.))
ضمنا شیث بن ربعى تمیمى و حجار بن ابجر عجلى و یزیدبن حارث بن رویم و عروه بن قـیس و عمرو بن حجاج زبیدى و محمدبن عمرو تیمى نامه نوشتند: که صحراها سرسبز و میوه ها رسیده اگر اراده ات تعلق گرفته به سوى ما بیا که لشکر مجهزى براى یارى تـو آمـاده است و سلام و رحمـت و برکت خـدا بر تو و بر پدرت باد، و این نامه را نیز تـوسط هانى و سعید بن عبدالله فرستادند، و در روایتى است که نوشتند: یکصد هزار شمشیر براى یارى شما آماده است .(۱۵)

 


پاسخ امام به نامه هاى کوفیان


امـام حسین علیه السلام پس از وصول نامه ها و حضور همه فرستادگان کوفه و ملاقات با آنها دو رکعـت نمـاز بین رکن و مـقـام بجاى آورد و از خـداوند متعال طلب خیر نمود و سپس نامه اى بدین شرح نگاشت .
بنام خداوند بخشنده و مهربان ، از حسین بن على به بزرگان از مؤ منین و مسلمین ، اما بعد، هانى و سعید آخرین فرستادگان شما با نامه هائى که همراه داشتند نزد من آمدند و از مفاد نامـه ها و آنچـه را که در آن حکایت نمـوده بودید مطلع شدم که خلاصه اش این بود: پـیشوائى نداریم به سوى ما بیا، شاید خدا بوسیله تو ما را در طریق حق و هدایت مجتمع سازد و لذا برادر و پـسر عـمـوى خـود که مـورد اعـتـمـاد و وثـوق مـن از اهل بیت من است یعنى مسلم بن عقیل را به سوى شما فرستادم ، اگر او براى من نوشت که بزرگان و دانایان و خردمندان و فضلاى شما به آنچه که در نامه هاى شما آمده و من آنرا خـواندم و فـرستـادگـان شمـا به مـن گـفـتـه اند مـتـفـق القول و متحدالراءى هستند، انشاء اللّه بزودى نزد شما خواهم آمد.
فـلعمرى ما الامام الا الحاکم بالکتاب القائم بالقسط الدّاین بدین الحقّ الحابس نفسه عـلى ذات الله . ((و بجانم قسم که امام و پیشوا نیست مگر کسى که بر طبق کتاب خدا قـضاوت کند و به عدل و داد قیام نماید و متدین به دین حق باشد و خود را براى خدا به این امور مقید سازد والسلام.))(۱۶)

 


نامه امام علیه السلام به مردم بصره


امام حسین علیه السلام براى بزرگان و اشراف بصره مانند مالک بن مسمع و احنف بن قیس و یزید بن مسعود نهشلى و منذربن جار و دعبدى و مسعود بن عمر ازدى نامه اى بدین شرح نگاشت :
خـدا مـحمـد صلى الله علیه و آله را بر جمیع مخلوقاتش برگزید و به پیامبرى وى را گـرامـى داشت و به رسالت خـود اخـتـیار و انتـخـاب نمود سپس او را بسوى خود برد و بدرستیکه او ناصح بندگان خدا بود و آنان را پند و اندرز داد و ابلاغ رسالت فرمود و مـا از اهلبیت او و اولیاء اوصیاء و وارثـان اوئیم و بمقام و جانشینى او از دیگر مردم سزاوارتـریم مـتـاسفـانه گروهى بر ما تاختند و حق ما را غصب نمودند و ما براى آنکه تـفـرقه ایجاد نشود خاموشى گزیدیم در حالیکه مى دانیم که ما شایسته تریم به این منصب ، و خلافت حق مسلم ما است بنابراین فرستاده ام را با این نامه بسوى شما روانه مى کنم و شمـا را به کتـاب خـدا و سنت پیامبر دعوت مى نمایم که همانا سنت پیغمبر مرده و بدعت جایگزین آن گردیده است پس اگر دعوتم را اجابت کنید و امرم را اطاعت نمائید شما را به راه رشد و صلاح رهبرى خواهم کرد.
امام نامه را به سلیمان مکنى به ابارزین سپرد تا به آنها برساند.(۱۷)

 


سمینار بصره و نتایج آن


سلیمان بسوى بصره حرکت نمود پس از ورود نامه امام را به صاحبش ‍ تسلیم نمود یزید بن مـسعـود پس از قرائت نامه افراد بنى تمیم و بنى حنظله و بنى سعد را فرا خواند و پـس از حضور آنان ابتدا از آنها درباره شخص خود نظرخواهى نمود و پس از آنکه وى را ستودند و بمنزله ستون فقرات و راءس افتخارات خود معرفى نمودند، گفت : شما را در تـشکیل این کنفرانس و سمینار براى شور و مشورت و یارى خواسته ام زیرا معاویه هلاک گشته و پسرش یزید که شارب الخمر و راءس تبهکارى است مدعى خلافت مسلمین گردیده در حالیکه صبر و بردباریش کم و دانائیش ‍ اندک است و حق را نمى شناسد بخدا سوگند که جهاد علیه او براى حفظ دین افضل بر جهاد با مشرکین است.
و حسین بن على فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم صاحب شرف و فضیلت و راءى مـحکم و مـتـین که فـضیلتـش قابل توصیف نیست، سزاوارتر است بخلافت از جهت سابقـه اش در دین و سن و قـرابت و نزدیکى به رسول خـدا صلى الله عـلیه و آله و سلم که نسبت به ضعفا و کوچکترها مهربان است، و نسبت به بزرگان قدردان و حق شناس و درباره رعیت دلسوز و کارپرداز، پیشوائى که خـدا اطاعتش را واجب فرموده، بوسیله او حجت را تمام کرده و رسانده است . پس اگر وسیله صخـربن قـیس در روز جمل به خوارى و پستى گرائیدید امروز با قیام به کمک فرزند رسول خـدا و نصرت و یارى او خـود را شست و شو دهید و من لباس رزم پوشیدم و زره کارزار در بر نمودم و بدانید که اگر کسى کشته نشود سرانجام خواهد مرد.
وقـتـى سخـنان ابن مـسعـود بپـایان رسید بنى حنظله و بنو تـمـیم قول همکارى و فرمانبردارى دادند و بنى سعد مهلت خواستند النهایه اضافه نمودند که دشمـن تـرین و مـبغـوض تـرین چـیز نزد ما آن است که خلاف امر تو نمائیم و راءى ترا نپذیریم .
در پـایان نظر خـواهى، ابو خـالد یزید بن مـسعـود نامـه اى به خـدمـت امـام ارسال و در آن نامـه مـتـذکر شد که گردن بنى تمیم را براى فرمانبرداریت خاضع و خاشع نمودم و طوق بندگیت را بگردن بنى سعد انداختم ، بسوى ما روان شو که تو حجت خدائى بر خلق و امانت اوئى در روى زمین.
چون حسین علیه السلام نامه یزید بن مسعود را قرائت کرد برایش دعا کرد.
و امـا احنف بن قیس به امام نوشت : اما بعد فاصبر انّ وعد اللّه حق و لا یستخفنّک الّذین لا یوقنون .
((صبر کن که وعده خدا حق است و مبادا کسانیکه یقین ندارند ترا سبک شمارند.))
استـشهاد احنف به آیه مبارکه کنایه از بیوفائى و مکر و فریب مردمان کوفه است .(۱۸)

 


عکس العمل منذربن جارود در مورد نامه امام


مـنذربن جارود عـبدى پـدر زن عـبیدالله بن زیاد که دخترش بحریه همسر ابن زیاد بود تـصور نمـود که نامه فرستاده امام دسیسه اى است از سوى ابن زیاد و لذا فرستاده امام علیه السلام را با نامه نزد عبیدالله زیاد برد و ابن زیاد هم سلیمان فرستاده امام حسین را بدار زد و برادر عـثـمـان را در بصره به جانشینى خود گماشت و خود عازم کوفه گردید.(۱۹)

 

 


نویسنده:آیت الله محمد على عالمى

 

 

 

پی نوشت:
۱-اعیان الشیعه ج ۱، ص ۵۸۷، ابصار العین ص ۳. ارشاد مفید ص ۲۰۰. بحار ج ۴۴، ص ۳۲۴.
۲-بحار ج ۴۴ / ص ۳۱۱-. حیات الامـام الحسین ج ۲، ص ۲۳۶. کامل ابن اثیر ج ۴، ص ۶. طبرى ج ۷، ص ۱۹۶ و ۲۱۷. ینابیع الموده ص ۳۳۳.
۳-اعـیان الشیعه ج ۱ / ص ۵۸۷. کامل ابن اثیر ۴، ص ۱۵. بحار ج ۴۴ ص ۳۲۴. ارشاد مفید ص ۲۰۱. ینابیع ص ۳۳۴. حیات الامام الحسین ج ۲، ص ۲۴۷. طبرى ج ۷، ص ۲۱۶. روضه الواعظین ص ‍ ۱۴۶.
۴-کامل ابن اثیر ج ۴، ص ۱۶. ارشاد مفید ص ۲۰۱. بحار ج ۴۴، ص ۳۲۶.
۵-مـنظور آزاد شدگـان و فـرزندانشان بنى امیه و کلیه مشرکین و کفار مکه مى باشند که پیامبر اکرم (ص ) پس از فتح مکه به آنان فرمود: اذهبوا انتم الطلقاء بروید همـگـى آزادید و جناب زینب سلام الله علیها در نطق آتشین و کوبنده خود خطاب به یزید فرمود: یابن الطلقاء اى پسر آزاد شدگان که خطبه آنحضرت در جاى خود خواهد آمد.
۶-بحار ج ۴۴/ ۳۲۶ - حیاه الحسین ج ۲ / ص ۲۵۷.
۷-بحارج ۴۴ ص ۳۲۷- حیاه الامام الحسین ج ۲/ص ۲۵۹.
۸-بحارج ۴۴ ص ۳۲۸ - حیاه الامام الحسین ج ۲/ص ۲۵۹ - ینابیع الموده ص ۳۳۴.
۹-اعـیان الشیعـه ج ۱، ص ۵۸۸. کامل ابن اثیر ج ۴/۱۶. بحار ج ۴۴/ ص ۳۲۹. ارشاد ص ۲۰۲. حیات الامام الحسین ج ۲/ ص ۲۹۲. ینابیع الموده ص ۳۳۴.
۱۰-بحارج ۴۴ ص ۳۲۹ - حیاه الامام الحسین ج ۲/ص ۲۶۴ - بلاغه الحسین ص ۶۴.
۱۱-آیه ۲۱، سوره قصص .
۱۲-کامـل ابن اثـیر ج ۴/ ص ۱۷. ارشاد مفید ص ۲۰۲. حیاه الحسین ج ۲/ ص ۲۶۱. طبرى ۷/ ص ۲۲۰. روضه الواعظین ص ۱۴۷.
۱۳-آیه ۲۲ سوره قصص
۱۴-ابصار العـین ص ۴ - اعـیان الشیعـه ج ۱/۵۸۸. کامـل ج ۴/ ص ۱۹ بحار ج ۴/ ص ۲۳۲. ارشاد مفید ص ۲۰۲. حیاه الامام الحسین ج ۲/ ص ۳۰۶. عقد الفرید ج ۴/ ص ۳۷۶. طبرى ج ۷/ ص ۲۳۲. طبقات ابن سعد ج ۵/ ص ۱۰۷.
۱۵-اعـیان الشیعه ج ۱/۵۸۹ - ابصارالعین ص ۴ - الحسین فى طریقه الى الشهاده ص ۴ - طبرى ج ۷ص ۲۳۳ - بحار ۴۴/۲۳۲ - ارشاد مـفـید ص ۲۰۳ ـ حیاه الامام الحسین ۲/۳۳۱ - روضه الواعظین ص ‍ ۱۴۷.
۱۶-اعـیان الشیعـه ج ۱/ص ۵۸۹. ابصار العـین ۵ الحسین فـى طریقـه ۸. کامـل ابن اثیر ج ۴/ ص ۲۱. بحار ج ۴۴/ ص ۳۳۴. ارشاد مفید ص ۲۰۴. طبرى ج ۷، ص ۲۳۵. بلاغه الحسین ص ۶۹.
۱۷-اعیان الشیعه ج ۱/۵۹۰ - ابصارالعین ص ۵- بحارج ۴۴/ص ۳۳۷ -حیاه الحسین ج ۲/ص ۳۲۱ -طبرى ج ۷/ص ۲۴۰- انساب الاشراف ج ۲/ص ۷۸.
۱۸-ابصارالعـین ص ۵- اعـیان الشیعه ج ۱ / ص ۵۸۹. - بحار ج ۴۴ / ص ۳۳۸ - الحسین فى طریقه الى الشهاده - ص ۹، حیاه الحسین ج ۲ / ص ۳۲۳.
۱۹-ابصار العین ص ۵. اعیان الشیعه ج ۱ / ص ۵۸۹. بحارج ۴۴ /ص ۳۳۸. الحسین فى طریقه الى الشهاده . ص ۹ حیاه الحسین ج ۲ / ص ۳۲۳.

 

 

 

 


منبع : کتاب آنچه در کربلا گذشت ((از مدینه تا کربلا))
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

فرهنگ عاشورا(16)
انتقال سرهاى شهيدان به شام
قیام امام حسین علیه السلام از دیدگاه طبری
حقیقتی شگفت درباره دو فاصله
نقش خواص در شكل‏گيرى حادثه عاشورا
فلسفه قيام امام حسين(عليه السلام) تبليغ دين بود
خانواده را به ماديات و دنيا نفروشيد
امام حسین علیه السلام و عاشورا در کلام مقام معظم ...
بعد سیاسی و احیای عاشورا از منظر فقه
عاشورا در بحرین

بیشترین بازدید این مجموعه

فقه عاشورا
بعد سیاسی و احیای عاشورا از منظر فقه
امام حسین علیه السلام و عاشورا در کلام مقام معظم ...
عاشورا؛ جاودانه چنان قرآن
فلسفه قيام امام حسين(عليه السلام) تبليغ دين بود
انتقال سرهاى شهيدان به شام
خانواده را به ماديات و دنيا نفروشيد
حقیقتی شگفت درباره دو فاصله
پژوهشي درباره فرجام و محل دفن سر مطهر امام حسين(ع) ...
قیام امام حسین علیه السلام از دیدگاه طبری

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^