لطفا منتظر باشید

داستانى از جاهليت‏

«ابو مالك فزارى» كه يكى از بزرگان و رهبران قبايل عرب بود، با شنيدن اوصاف پيامبر عاليقدر اسلام صلى الله عليه و آله مشتاق زيارت آن حضرت شد، به همين منظور بسوى مدينه حركت كرد، چون به در خانه پيامبر اسلام رسيد بدون اجازه و در كوفتن وارد خانه شد، عايشه كه يكى از همسران پيغمبر بود نزديك حضرت نشسته بود، حضرت با لحنى متغير به ابومالك فرمود: چرا بدون اجازه وارد شدى؟ ابو مالك گفت: براى بزرگان قوم اجازه گرفتن ننگ است و من براى ورود به هيچ خانه‏اى اجازه نگرفته و نمى‏گيرم! حضرت فرمود: اين اخلاق ناپسند از رسوم جاهليت است، حكم اسلام غير از اين حكم است؛ سپس اين آيه را تلاوت فرمود:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» .

«اى اهل ايمان! به خانه‏هايى غير از خانه‏هاى خودتان وارد نشويد تا آنكه‏ اجازه بگيريد، و بر اهل آنها سلام كنيد، [رعايت‏] اين [امور اخلاقى‏] براى شما بهتر است، باشد كه متذكّر شويد».

ابو مالك كه اين ناراحتى را براى پيغمبر بزرگ تصور نمى‏كرد، براى تسكين آن حضرت عرض كرد: چرا ناراحت شديد؟ آيا به خاطر آن بانويى بود كه نزديك شما نشسته بود؟ اگر مى‏خواهيد به نفع شما از زيباترين زنان (كنايه از زن خودش بود) پياده شده تو نيز پياده شوى (يعنى همسران خود را با يك ديگر عوض كنيم) حضرت فرمود: اين روشِ زشتِ ايام جاهليت است و در اسلام ممنوع و حرام مى‏باشد، هنگامى كه ابومالك بيرون رفت عايشه پرسيد: اين مرد كه بود؟ فرمود: اين مرد با همه حماقتش فرمانرواى بزرگ قومش بود .

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه