تولد شگفتانگيز ابراهيم
ايالت پهناور بابل در منطقه بينالنهرين در سيطرهى حكومت ستمكار متجاوزى به نام نمرود بود.
جامعه بابل در كنار حكومت او غرق در خوشگذرانى، بىخبرى، غفلت، خوردن مواد الكلى و مست كننده، ربودن دختران، و زشتكارى بودند، و آئينشان پرستش بت، و تواضع و سجده در برابر مجسمهها بود.
جامعه بابل در كنار حكومت او غرق در خوشگذرانى، بىخبرى، غفلت، خوردن مواد الكلى و مست كننده، ربودن دختران، و زشتكارى بودند، و آئينشان پرستش بت، و تواضع و سجده در برابر مجسمهها بود.
روزى منجم معروف آن روزگار به نام خليد در جمع دانشمندان علم هيئت و ستاره شناسان و در حضور نمرود آغاز سخن كرد و چنين گفت:
پادشاها! در اين سال فرزندى از صلب پدر به رحم مادر انتقال مىيابد، و به همين زودى ديده بر جهان باز مىكند، او مانند ديگر كودكان نيست، زيرا آنچه من از دانشم و آيندهنگرىام به دست آوردهام اين است كه اين كودك به رشد ميرسد، و مردم را به آئينى جديد دعوت مىكند، و از پرستش بتها و مجسمهها منع مىنمايد و نهايتاً تاج و تخت تو را بر باد مىدهد!
نمرود گفت: اتفاقا من خوابى ديدهام كه تا اندازهاى گفتار تو و پيشبينىات را تاييد مىكند، خواب ديدم ستارهاى طلوع كرد و نور ماه و خورشيد را از ميان برداشت، تعبير كننده خواب به من گفت، امپراطورى تو، عبادت بتها و مجسمهها، كاخ حكومتت و آرزوهاى فراوانت، زنهاى زيبا و درباريان خوشگذرانت همه و همه به دست اين كودكى كه در آغوش اين جامعه پرورش مىيابد نابود مىشود و تو را از تخت فرمانروائى و سلطنت به زمين مىافكند. «1»
نمرود: واى چه كسى باور مىكند كه اين همه قدرت و شوكت اين همه احترام و عظمت، اين آئين من، و پرستش بتها به پايان مىرسد و در چاه نابودى سرنگون مىشود، نه برايم باوركردنى نيست، اين تعبير كننده خواب، و اين منجم و ستارهشناس معروف مرا مىترسانند، كدام قدرت جرأت دارد در برابر قدرت و حكومت من به ايستد، و مرا مغلوب نمايد؟ اين ارتش و لشگرم اين سربازان و خدم و حشمم، اين همه نيرومند و قدرتمندى كه مطيع من هستند، از به وجود آمدن اين طفل به فرمان من جلوگيرى مىكنند، و اجازه نمىدهند قدم به دنيا بگذارد، و اگر به دنيا آيد او را هلاك مىكنند و نابود مىسازند.
خليد گفت: من از روى ارادت و علاقه به شما و حكومت و رژيم شما، آينده را برايتان بازگو كردم و وضع را روشن بيان كردم و اميدوارم كه اعلى حضرت از اين تذكرات به وحشت نيفتد و به فكر چاره افتد.
نمرود: اى دانشمندان علم هيئت، و اين حاضران در مجلس همه شما سخنان خليد را شنيديد و به او اعتراض نكرديد، معلوم مىشود كه به آيندهبينى او اعتماد داريد، و حوادثى كه در آينده برايم اتفاق مىافتد قبول داريد و آن را يقينى مىدانيد، شما كه يك عمر بر سر خوان نعمت نشستهايد و از سفره چرب و شيرين من استفاده كردهايد و سعد و نحس ايام را برايم بيان نمودهايد، و مرا اسير اين افكار ساختهايد، مىخواهم اين مشكل را برايم حل كنيد.
منجمان مجلس و درباريان شگفتزده بودند و نميدانستند چه بگويند كه از ميان آنان خليد لب به سخن باز كرد و گفت شاها من معتقدم شما در اين سال ميان مردان و زنان جدائى اندازيد، و زنان آبستن را هم بازرسى كنيد، هر كدام فرزند پسر به دنيا آوردند به تيغ جلاد بسپاريد و نوزدان دختر را سالم بگذاريد، چنانچه بخواهى از خطرى كه از ناحيه اين طفل تو را تهديد مىكند رهائى يابى، بايد يكسال مداوم جدائى ميان مردان و زنان و كشتن نوزادان پسر را انجام دهى تا تخت و تاج خود، حرمسراى خود و دربار و حكومت و همه چيز خويش را از سقوط برهانى.
نمرود: وزير دربار! وزير دست به سينه دويد و تعظيم كرد و منتظر خطاب نمرود ماند، نمرود گفت: برنامهاى را تنظيم كنيد كه مردان از زنان جدا شوند، و زنان آبستن مورد بازرسى قرار گيرند و هر كدام پسر آوردند به قتل برسند!
وزير دربار: شاها چاره اين كار آسان است، مردم را از شهر بيرون مىكنيم و زنها را داخل شهر باقى مىگذاريم و براى هر ده نفر مرد يك مأمور قرار مىدهيم كه آنها را محافظت كنند تا فرار نكنند و پنهان به شهر بازنگردند و كنار زنان خود قرار نگيرند! و قابلهها را استخدام مىكنيم و به آنان فرمان مىدهيم بىاجازه وارد منازل شوند و زنان را بازرسى كنند تا هر زنى كه آبستن است فرزند او را سقط كنند يا زمانى كه كودكش به دنيا آمد اگر پسر است او را به قتل برسانند و اگر دختر است رهايش سازند.
نمرود گفت به هر قيمتى كه هست بايد تاج و تخت مرا از خطر اين پسرى كه مىگويند نجات دهيد و از به وجود آمدن اين طفل جلوگيرى كنيد.
بسيارى از قدرتمندان و ثروتمندان و مردمان در غفلت عجيبى به سر ميبرند، نمىدانند و توجه ندارند كه در برابر خواسته حق و اراده مطلق او نمىتوانند كمترين عرض و اندامى كنند، خبر ندارند كه هر دست و پا زدنى براى پيشگيرى از تحقق اراده حضرت ربالعزه بىاثر و بىثمر است و در برابر قدرت حق، هر قدرتى پوچ و واهى است.
در هر صورت به فرمان نمرود اين سلطهگر معروف ملت بابل از شهر بيرون رفتند و منطقه را ويژه زنان قرار دادند، شهر در انحصار قابلهها، جلادان، بچههاى شيرخوار، مادران باردار در آمد و تا جائى كه تاريخ ثبت كرده از هفتاد و هفت تا حدود صد هزار طفل به تيغ جلادان سپرده شدند!!
قابلهها كه بايد ضامن سالم به دنيا آوردن نوزادان باشند به فرمان طاغوت بىخبر وارد منازل مىشدند، مادران از ترس آنان و جلادان گاهى طفل خود را سقط مىكردند، و گاهى نوزاد خود را مىديدند كه در برابر چشمان اشكبارشان به جلاد سپرده مىشوند، نالههاى جانسوزشان در دل آن بىرحمها هيچ اثرى نداشت، فقط انتظار مىكشيدند تا نجاتدهنده ظهور كند و زمينه نابودى نمرود و نمروديان و آن قدرت طاغوتى فراهم آيد.
تارخ «پدر ابراهيم» كه جزء مأموران مورد اعتماد دربار نمرود و پاسدار شهر بود و بايد از مردها جلوگيرى مىكرد كه به شهر در نيايند و با زنانشان همبستر نشوند، ديدهاش به جمال نونا كه از اولاد نوح و همسر وى بود افتاد و بىاختيار با همسرش خلوت كرد، و نطفه ابراهيم به رحم مادر انتقال يافت!
تاريخنويسان احتمال مىدهند تارخ از بيرون شهر مأمور شده باشد داخل شهر شود، و مأموريتى انجام دهد ولى با نمرود پيمان بست كه كنار همسرش نرود، ولى هنگامى كه وارد شهر چشمش به جمال همسرش افتاد و نهايتاً به وصال وى رسيد و به ارادهى حق در حالى كه عهد و پيمانش را با نمرود فراموش كرد، نطفه ابراهيم به رحم نونا منتقل شد. «2»
هر چه بود تارخ پس از اين همخوابى، دريافت كه همسرش به زودى باردار مىشود و بايد چارهاى بينديشد، تارخ براى فرار از شر نمروديان و براى مصون ماندن از پيش آمدن خطر به منطقه اور نزديك بابل و يا سرزمين هرمزجرد رهسپار گرديد. «3»
منجمان به اطلاع نمرود رسانيدند كه نطفه طفل در رحم مادر قرار گرفته، و به زودى قدم در جهان مىگذراد.
نمرود از اين خبر وحشتناك برآشفت، و انگشت حيرت به دندان گزيد و مبهوت شد و با خود مىگفت: چه دستى با من مبارزه مىكند كه او را نمىشناسم؟!
تصميم گرفت به هر قيمتى شده طفل مورد نظر را نابود كند، فرمان داد زنان باردار را زندانى كنند تا مأموران سازمان حفاظت يكى پس از ديگرى آنان را بازرسى كرده و فرزندان پسر كشته شوند، اين برنامه تا به دنيا آمدن ابراهيم ادامه داشت!
در هر صورت با آن همه كشتار و خونريزى و ظلم و جنايت نتوانستند از انعقاد نطفه ابراهيم جلوگيرى كنند، و نهايتاً ابراهيم ديده به جهان مىگشايد و افق تاريك زمين را روشن مىسازد و با جمال ملكوتى خود لبخندى به دستگاه ظالمانه نمرود مىزند تا روز نابودى نمرود و نمروديان به دست قدرت او كه دست قدرت خدا بود برسد.
او گويا به زبان حال به نمرود و نمروديان خطاب كرد: با آن همه قدرت و خدم و حشم و كارآگاه و سرباز و جلاد و قاتل كه براى نابودى من آماده كرده بوديد نتوانستيد از به وجود آمدن من جلوگيرى كنيد، من به اراده صاحب هستى و حضرت مالك الملوك به دنيا آمدم و تا آخرين قطره خونى كه در كالبد من است، و تا آخرين نفسى كه از سينه من بيرون مىآيد براى نجات مردم، و نابودى بت و بت پرستى، و از بين بردن خرافات و اباطيل، و سرنگون كردن تاج و تخت نمرودى، و برچيدن بساط ظلم و بيدادگرى و جنايت و خيانت با همه شما مبارزه مىكنم و در مبارزه خود اندكى درنگ نمىورزم.
در هر صورت آنچه را حضرت حق به سود جهانيان اراده كرده بود به وقوع پيوست، روز اول ذوالحجة «2» در محيط خفقان و كشتار و زندان و تبعيد، در محيطى كه جمعيت از روى رغبت و يا بخاطر ترس فرياد جاويد نمرود، زنده با نمرود سر مىدادند قهرمان توحيد، عقل كامل، عارفعاشق، دلسوز جهانيان، خليل الرحمن، ريشه پيامبران پس از خود، حضرت ابراهيم (ع) به دنيا آمد، تا پرچم توحيد را به اهتزاز درآورد، و بتها را بشكند، و آئين بتپرستى را براندازد، و در ايمان و عمل و اخلاق اسوه جهانيان شود، و به امامت و پيشوائى انسانها برسد.
English