حقيقت نيّت
انسان ، زمانى كه با كمك انبيا و امامان عليهمالسلام ، و همت عالى عاشقان و دستگيرى پيران راه ، به نور معرفت آراسته شد و از طريق اين نور به اين حقيقت دست يافت كه حول و قوهاى جز حول و قوه او وجود ندارد و در تمام هستى مؤثرى جز حضرت او نيست و مالك و رازق و عالم و قادر و مرادى غير او وجود ندارد و براى او اين معنى كشف شد كه : « لَيْسَ فِى الدّارِ غَيْرُهُ دَيّارٌ » از ما سوى اللّه قطع علايق مىكند و جز دوست و نام و ياد و ذكر دوست چيزى براى او نمىماند و تمام اشياى عالم را جز ابزار وسيله براى رسيدن به يار نمىنگرد و بود و نبود اشيا براى او مساوى مىشود ، در اين هنگام قلب خود را آيينه تجلى عشق دوست و وجود خويش را ظرف انعكاس صفات يار مىبيند . در اين وقت ملاحظه مىكند كه تمام خواستهها و اراده و تدبيرش ، خواستهها و اراده و تدبير محبوب شده و انانيّتش از ميان رفت و جز دوست در ميانه نمانده و قلب و جان و هستى و وجودش عين نيّت و محض قصد براى رسيدن به حقيقت لقا و وصل يار شده و عشقى جز عشق معشوق حقيقى برايش نمانده . اينجاست كه محرك او براى تمام برنامهها فقط عشق به محبوب است و تنها آرزوى انسان اين است كه در همه شؤون حيات رضاى يار را جلب كند و اين عشقى كه با كمك معرفت نسبت به حضرت دوست بهدست آورده حقيقت نيّت و جان اراده و قصد است .
با اين نيّت است كه عبادت به مفهوم واقعىاش تحقق پيدا مىكند و در پرتو اين نيّت و اين عشق است كه يار هم عاشق انسان شده و بين عاشق و معشوق آن چنان جاذبهاى ايجاد مىگردد كه اگر همه موجودات عالم بخواهند ، يك لحظه عاشق را از حركت به سوى معشوق باز دارند ، قدرت نخواهند داشت .
نيّت اگر غير از اين معنى باشد ، چه ارزشى دارد و چه حركتى مىتواند در درون و برون انسان ايجاد كند و چه گونه مىتواند آدمى را از حضيض پستى به اوج واقعيت و قله حقيقت برساند ؟
آيا غير از اينگونه نيّت ، بقيه خطورات قلب را مىتوان نيّت گفت ؟ آيا بدون اين طرز نيّت ، مىتوان به سوى معشوقى كه رفيع الدرجات است حركت كرد ، بدون نيّت رفيع ، رسيدن به رفيع الدرجات بدون شك بدانيد كه امكان ندارد !!
عطار آن شيفته كوى دوست مىگويد :
*
مركب لنگست و راه دورست
اين راه بريدنم خيال است
صد قرن چو باد اگر بپويم
با اين همه گر دمى برآرم
دانى تو كه سر كافرى چيست
بى او نفسى مزن كه ناگاه
بگذر ز رجا و خوف كاين جا
چه جاى خيال و نار و نورست
*
دل را چكنم كه نا صبورست
وين شيوه گرفتنم غرورست
هم باد بود كه يار دورست
بى او همه فسق يا فجورست
آن دم كه همى نه در حضورست
تيغت زند او كه بس غيورست
چه جاى خيال و نار و نورست
English