حکایت مرد ژولیده و ژندهپوش
زُهرى که از علماى سنّىهاست و همه قبولش دارند، مىگوید: در مدینه قحطى شده بود و باران نمىآمد. مردم براى نماز باران رفتند. روز اول نماز خواندند، دعا کردند، ولى باران نیامد. روز دوم دعا کردند، نماز خواندند، باز هم باران نیامد. روز سوم دعا کردند و نماز خواندند، باران نیامد. همه در حال برگشتن بودند که کنار یک تپّه خاکى مرد ژولیده و ژندهپوشى را دیدم که صورتش روى خاک است و از حال خودش خارج است. پشت تپّه گوش دادم، دیدم که مىگوید : مولاى من! من که آبرو ندارم، اما این صورتم را هم از خاک برنمىدارم تا باران بفرستى.با خدا بسیار خودمانى شده بود. در عین ذلّت و تواضع، گریه مىکرد و مىگفت: تا باران نیاید، تا آسمان گریه نکند، من گریهام را قطع نمىکنم. ابر شد و باران گرفت، خدا را شکر کرد و بلند شد که برود، به آرامى دنبالش رفتم، چراکه از اولیاى خدا بود. خانهاش را پیدا کنم تا نوکرش شوم.این علمى که ما داریم چه فایدهاى دارد؟ آن گاه که عالِم نبودیم باز تواضعى داشتیم، باز سلامى به مردم مىکردیم، چند روزه که رفتیم علم آموختیم، این علم همه دردى براى ما آورد، درد ریا، تکبّر، دورویى، غرور، عُجب، این چه علمى بود؟دنبال او رفتم، متوجه شدم که به خانه زین العابدین آمده است، در زد و داخل شد. ده دقیقه ایستادم، بعد در زدم، به حضرت عرض کردم آقا جان! ما غلام نداریم، یکى از این غلامانتان را به ما ببخشید، فرمود: عیبى ندارد. دستور داد همه آمدند، فرمود: کدام یک را مىخواهى؟ گفتم: هیچ کدام را نمىخواهم آن کسى که من مىخواهم در بین اینها نیست، دیگر ندارید؟ فرمود: یک غلام هم داریم که از اول خودش کار تیمار اسبها و حیوانات را قبول کرده است، به یکى از غلامان فرمود: به او هم بگو بیاید. تا بیرون آمد.زهرى دید که همان کسى است که زمین را به آسمان دوخت، همان کسى است که به خدا گفت تا آسمانت به زمین گریه نکند، من گریهام بند نمىآید. گفت: این را مىخواهم. حضرت فرمود: مىخواهم تو را به این آقا ببخشم. روى دست و پاى زین العابدین افتاد و گفت : اگر مرا از این خانه بیرون کنید، مىمیرم، آخر من هر چه یافتهام این جا یافتهام، به هر جا رسیدهام، از این جا رسیدهام، هر چه کاسبى کردهام، این جا کاسبى کردهام. فرمود: زهرى بگذر از او، گفت: به او گفتم غلام واللّه باللّه مىخواهم تو را ببرم آزادت کنم، بعد خودم بنده تو شوم، مىخواهم تو را به خانهام، ببرم، همه چیز را به تو بدهم، لباسهاى تو را بگیرم، خودم بپوشم. گفت: برو آقا جان، برو.
English