مردى که مىخواست اسم اعظم را بیاموزد
پیش استاد آمده بود تا اسم اعظم را بیاموزد : «عَلِّمْنى اِسْمَ الاعظَمْ»9. استاد این همه ما پیش تو درس خواندیم، اسم اعظم را به ما یاد بده، هیچ چیزى نگفت. مدتى گذشت دو مرتبه به استاد التماس کرد، استاد اسم اعظم را یاد بده، هیچ چیز نگفت.روزى استاد جعبه دربستهاى را به شاگردش داد و گفت : بیست سال است پیش من درس مىخوانى، خیلى هم به تو علاقه دارم، بسیار هم آدم خوبى هستى، این یک کار را براى من انجام بده، من اسم اعظم را به تو مىآموزم. گفت: جانم را مىدهم.
گفت: این جعبه را به فلان ده ببر، مرد بزرگوارى که قیافهاى نورانى دارد، مودب و متخلّق است، اهل حال است به او بده و بیا.مسیر روستا از رودخانه مىگذشت. لب رودخانه رسید، خسته شده بود، به خود گفت: بنشینم خستگى درکنم، اما بعد وسوسه شد که درِ جعبه را باز کند تا ببیند چه چیزى داخل آن است؟ درِ جعبه را باز کرد، موشى داخل آن بود، پرید داخل رودخانه و آب او را برد. با خود گفت که دیگر براى چه به آن ده بروم، برگشت.استاد پرسید : چه شد، رساندى؟گفت: نه، لب رودخانه نشستم تا خستگى در کنم، در جعبه را باز کردم، موشى که داخل آن بود، پرید و رفت.استاد گفت: تو الان چهل ساله هستى، بیست سال هم هست که پیش من درس مىخوانى، هنوز نَفْس تو قدرت حفظ سرّ یک جعبه را ندارد، چه طور انتظار دارى اسم اعظم را به تو بگویم، تویى که هنوز نامحرمى.براى من هم گفتن برخى مسائل سخت است، زیرا بدبختىاش سرِ خود من هم هست. از کلمه به کلمه این حرفها هر شب خجالت مىکشم، گاهى به پروردگار مىگویم: اگر این مقدارى را که الان مىفهمم، قبلاً مىفهمیدم، سراغ پوشیدن این لباس انبیا نمىرفتم. گفت: چرا قاصر باید چنین کارى را انجام دهد؟ از چهره یکایک شما هم خجالت مىکشم. پیغمبر فرمود: قیامت کسى را مىآورند تا دهنهبند به دهانش بزنند، مىگوید: خدایا من چه کار کردم؟ مىگویند: حرفهاى خوب را براى مردم زدى، آنها خوب شدند، اما خودت هیچ چیزى نشدى.براى چه مىآیید؟ آدم را خجالت زده و ناراحت مىکنید. شما کسانى که ساعت پنج بعدازظهر در آن گرما مىآیید، فرش پهن مىکنید، سماور روشن مىکنید، شما چطور؟ شما مافوق مستمعین جلسه هستید یا هنوز در جا مىزنید، مثل سى سال پیش، شما قیامت چه کار مىکنید شما هم با من یک جا به جهنّم مىروید؟! به خدا دیگر وضعم به جایى رسیده که دلم مىخواهد در این شب دهم اعلام کنم که مجلس را تعطیل کنید! چه بگویم؟ انسان از شما عباد صالح خدا شرمنده مىشود، از این خانمها و زنها که مىآیند داخل کوچهها روى زمین مىنشینند شرمندهام.
--------------------------------------------------------------------------------
1 . انعام (6) : 4 ؛ یس ( 36 ) : 46.
2 . بحار الانوار: 58/129.
3 . دیوان اشعار حافظ شیرازى
4 . بقره (2) : 60 .
5 . بقره (2) : 60 .
6 . روم (30) : 7.
7 . روم (30) : 7.
8 . حجر (15) : 34.
9 . بحار الانوار: 90/225.
English