دعا همراه با حركت و عمل
اصل قرار دادن نيت در خصوص كارها ممكن است اين اشتباه را در پى آورد كه گروهى بىهيچ كارى ، دست روى دست بگذارند و به اميد اينكه نيت فلان كار نيك را دارند ، دل خوش سازند .
متأسفانه بسيارى از مردم براى كارها كلاه شرعى درست مىكنند ، مثلاً اگر دروغ مصلحتآميز را جايز بدانيم ، اما حدود «مصلحت» را تعيين نكنيم ، آيا كدام دروغ است كه در آن مصلحتى ملحوظ نباشد ؟
پس بايد توجه داشت كه اصلْ قرار دادن نيت از آن روست كه اگر كارى را با نيت درست شروع كنيم ؛ اما امكانات و قدرت ما براى كمال آن كافى نباشد يا مثلاً به منظور اصلاح امرى آن را خرابتر كنيم ، از لحاظ شرعى و اخلاقى مسؤوليتى متوجه ما نيست ، در صورتى كه امكان اصلاح آن از دست ما برود و گرنه در يكجا نشستن و دست روى دست گذاشتن هيچ مشكلى را حل نمىكند ، حتى اگر نيت انجام كارى را داشته باشيم ، چرا كه نيت راه رفتن به تنهايى كافى نيست كه ما را از جايى به جايى ببرد ، مگر اينكه راه رفتن و حركت را با نيت همراه سازيم .
در مورد دعا نيز وضع همين طور است ، درخواست چيزى از خداوند بىآنكه در جهت كسب آن كوشش كنيم ، كوچك ترين اثر مثبتى نخواهد داشت . دعا در حقيقت يعنى اقدام و كوشش در جهت مطلوب و اين همان مطلبى است كه به صورت مَثَل مىگويند : «از تو حركت از خدا بركت» .
سلطان ولد براى روشن ساختن مطلب ، تمثيلى زيبا آورده است :
•ساده مردى بود در يك مدرسه
روز و شب در حجره گفتى اى خدا
ديگران در حجرهها پهلوى او
پر شده از بانگ هريك صحن و بام
بحث ايشان را مدرس مىشنيد
روز و شب تا بيند ايشان در جهاد
حرصشان چونست در تحصيلها
او همى گفتى همه شب كاى خدا
پس مدرس گفتش از روزن كه هان
او چنان پنداشت كان گفت از خداست
گشت از آن پس روز و شب مشغول او
خواندن و تكرار او بسيار كرد
بعد اندك مدت اندر علم دين
گشت او دانا و استاد گزين
•احمقى بىحاصلى پر وسوسه
عالمم گردان و بر من در گشا
جمله در تكرار بودند و غلو
جمله در بحث اصولين و كلام
بر در و بر بام هريك مىدويد
چون همىكوشند در علم و رشاد
تا از ايشان كيست افزون در ذكا
عالمم ساز و بزرگ و مقتدا
روز و شب تكرار كن درست بخوان
حرص تحصيلش ز جان چون موجهاست
همچو ياران ديگر در جستجو
پند را بشنيد و با آن كار كرد
گشت او دانا و استاد گزين
باز مىگويد : خواجهاى براى خريدن غلام به بازار رفت ، يكى از غلامان ، بسيار از خود تعريف كرد و گفت : من محاسن زيادى دارم و يكى از آنها اين است كه نيازهاى خواجه را بدون آنكه بگويد درك مىكنم .
خواجه او را خريد و به خانه برد . پس از چند روزى خواجه تشنه شد ، اما هرچه منتظر نشست غلام آبى نياورد . بر غلام بانگ زد كه تشنهام آبى بياور ، اما او پاسخ نداد و حركتى نكرد ، تا آن كه خواجه از تشنگى برخاست و كوزهاى آب را به چنگ آورد و نوشيد ، آن گاه غلام گفت : اى خواجه ! اكنون بر من معلوم شد كه تشنهاى زيرا علامت نياز به چيزى حركت در رفع آن است .
English