فارسی
شنبه 02 تير 1403 - السبت 14 ذي الحجة 1445
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

0
نفر 0

حضور اهل بيت در مجلس يزيد

حضور اهل بيت در مجلس يزيد

حضور اهل بیت در مجلس یزید


در مجلس یزید چو از جور اهل کین

شد زیب طشت زر سر حبل المتین دین

گشت آن تباهکار بچشمى که کوفیان

نظاره گر بر آن لب و دندان نازنین

برداشت چون طایران تشنه ، به دام ستم خروش

برخاست ز اهل بیت رسالت در آن زمین

کاى چرخ ، دست بسته نشانى کلیم را

فرعون را نهى ید بیضا در آستین

دست از جهان کشیده سلیمان روزگار

بخشیده ، خاصیت به کف اهرمن نگین

در اسناد معتبر نقل شده : که یزید اهل بیت رسول را در ویرانه اى ، که سقف و سایبانى نداشت جا داده ، که ایشان را از سرما و گرما محافظتى نبود، و در مجلسى که هیچگونه هماهنگى با افکار و کردار اهل بیت نداشت ، اسرا را به حضور طلبید.
از امام سجاد (علیه السلام ) روایت است : که وقتى اسیران را به مجلس یزید بردند، امام سجاد و محمد باقر (علیه السلام ) را با حسن و هانى و عمرو، و زید که پسران امام حسن (علیه السلام ) بودند، را با جمعى از خدمه بیک ریسمان بسته بودند.
در آنگاه که امام سجاد را بهمراه اهل بیت رسول خدا (ص) به قصر یزید آوردند، در درگاه ورودى شخصى بنام محضیر بن ثعلبه فریاد کرد: فاجران را به خدمت امیرالمومنین آوردیم . با شنیدن این کلام امام سجاد (علیه السلام ) فرمود: اى دشمن خدا و رسول خدا(ص)! پروردگار و خلق خدا مى دانند، که فاجر کیست ! یزید که سرمست و مغرور، خود را از پیروزمندان مى انگاشت ، ابتدا سرهاى شهدا را آوردند و بر روى طشت زرینى نهادند، و سپس اسیران را به داخل مجلس طلبید.
یزید از ابتدا متوجه امام سجاد بود، گویا در درون خویش شرمسار و شرمنده از آن اتفاق بود، بناچار با برپا کردن بساط بزم ، به میخوارگى پرداخت ، تا از اندیشه به عملکرد خود، رهایى یابد. در آن حال که اسیران در مجلس وى قرار گرفتند، سؤ ال کرد، این جوان کیست ؟ گفتند: على بن حسین است ، گفت شنیده ام على بن حسین را خدا کشته است . امام سجاد فرمودند: خدا کسى را بکشد، که حسین (علیه السلام ) را کشت ! و در ادامه فرمودند: اى یزید! او على اکبر برادر کوچک من بود، و او را با ظلم و ستم کشتند. از بیانات امام سجاد (علیه السلام ) یزید به خشم آمد، و دستور به قتل آن حضرت داد.
امام فرمودند: اى منافق ! اگر مرا به قتل برسانى ، حرم محترم پیامبر تو، محرمى و سرپرستى ندارد، ایشان را چه کسى به مدینه خواهد رسانید؟
یزید که از شنیدن بیانات امام سجاد (علیه السلام ) شرمنده شده بود، دستور داد، سوهانى آوردند، و شخصا زنجیر از گردن آن حضرت گشود، و گفت : اى على ! هیچ مى دانى ، که چرا خود متحمل باز کردن زنجیر از گردن تو گردیدم ؟ حضرت فرمودند: به جهت اینکه کسى را به زنجیر تو بر من منت نباشد. یزید با چوبى که در دست داشت ، بر لب و دهن مظلوم کربلا مى زد و مى گفت : اى کاش ! شیوخ بنى امیه ، که در جنگ بدر کشته شدند، در اینجا مى بودند و مى دیدند، که چگونه از کشندگان ایشان انتقام گرفتم ، سپس روى به امام سجاد کرد و گفت :
و ما اءصبکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا و یعفوا عن کثیر
و آنچه از رنج و مصایب به شما مى رسد همه از دست خود شماست در صورتى که خدا بسیارى از اعمال بد را عفو مى کند.(۱)
حضرت فرمودند: این آیه در حق دیگران است ، و این آیه در شاءن و مرتبه ماست .
ما اءصاب من مصیبه فى الاءرض و لا فى اءنفسکم اءلا فى کتب من قبل اءن نبر اءها اءن ذلک على الله یسیر
((هر رنج و مصیبتى که در زمین یا از نفس خویش به شما رسد همه در کتاب (لوح محفوظ ما) پیش از آنکه همه را در دنیا ایجاد کنیم ثبت است و اینکار بر خدا آسان است )).(۲)
ابو بریره اسلمى که از یاران رسول خدا بود، و در آن مجلس حضور داشت ، دید که یزید ستمکار با چوب خیزران به لب و دندان فرزند فاطمه مى زند، فریاد کرد: اى یزید بد نهاد! از رسول خدا شرم کن ، که چوب بر فرزندش ‍ حسین (علیه السلام) مى زنى! بارها دیده ایم ، که آن صورت را جدش محمد مصطفى (ص) بوسه مى زند.
یزید با شنیدن این سخنان ، از ابو بریره آتش خشمش شعله ور گردید، و فرمان داد تا او را تنبیه ، و از مجلس بیرون کنند.
سپس زینب بزرگ بانوى سخنور اسلام ، به سخن در آمد، و قبل از چشیدن این شهد شیرین پیروزى ، طعم آنرا بر یزید تلخ گردانید و فرمود:
یزید! پندارى اکنون ، که زمین و آسمان بر ما تنگ است ، و اسیر در دست تو، که ما را شهر به شهر مى گردانى ، در پیشگاه خداوند ما را ننگ است ؟ و ترا بزرگوارى ؟ و کردار خود را نشانه سالارى مى دانى و به خود مى بالى ، و از کرده خویش خوشحالى ، و در این اندیشه ، که جهان ترا بکام ، و کارهایت به نظام است ؟ نه ! چنین نیست ، این شادى ترا عزاست ، و این مهلت براى تو بلاست ، ایزد منان فرموده است : ((آنانکه کافر شدند، مى پندارند مهلتى که بدانها مى دهیم ، برایشان خوب است ، همانا مهلتشان مى دهیم ، تا بر گناهانشان بیافزایند، و بر ایشان عذابى دردناک است )).
پسر آزادشدگان (۳)! این آیین داد است که زنان و کنیزانت را در پرده نشانى و دختران پیامبر را، از سو بدان سو برانى ؟ حریم حرمتشان شکسته ، نفسهایشان در سینه بسته ، بر پشت اشتران نشسته ، و شتربانان آنان دشمنان ! هر روز از سویى به سویى و کویى ، نه تیمار خوارى دارند و نه یارى ، نه پناه و غمگسارى ! از دور و نزدیگ به ایشان چشم دوخته ، و دل کسى به حالشان نسوخته !
با چوبدستى به دندان فرزند پیامبر مى زنى ، و جاى کشتگان جنگ بدر پدرت را خالى مى کنى ، ((که اى کاش بودند و مرا ستایش مى کردند)). آنچه را، که انجام دادى خرد مى شمارى ، و خود را بى گناه مى پندارى ! در این اندیشه اى ، که چرا شاد نباشى ؟ زیرا که دل ما را خستى ، و از رنج سوزش ‍ درون رستى . خون جوانان عبدالمطلب ، ستارگان زمین و فرزندان خداوند جهان را ریختى ، بزودى در پیشگاه عدل الهى ، و در مقابل آنان حاضر، و آرزو خواهى کرد، که اى کاش ! دیده ات نابینا بود و زبانت ناگویا، و نمى گفتى : ((چه خوش بود، که کشتگان من در بدر اینجا بودند، و ترا به دلیل شجاعت ستایش کرده ، و شادى مى نمودند)). به خدا سوگند، که جز خود به کسى ستم نکردى ، و گوشت و پوست خود را دریدى .
روزى که خویشان رسول خدا و یاران فرزند خدا به امر خداوند، در بهشت او غنوده اند و از بیم و پریشانى ، آسوده اند، تو در بارگاه الهى به خدمت رسول او خواهى رسید، و خواهى دانست که زیانکار کیست ، و خوار وبى یار چه کسى است ! آن روز به داورى کردگار و گواهى ، محمد مصطفى (ص)، تو و آن کس که تو را بر این مسند نشانده ، و گردن مسلمان را زیر فرمان تو کشانده ، جوابگو خواهید بود، و در مى یابید، که چه کسى زیان کرده است .
خدایا حق ما را بستان ، که بر ما ستم کردند، و کیفر برسان . اى یزید! خداوند بزرگ فرموده است :
و لا یحسبن الذین کفروا اءنمانملى لهم خیر لاءنفسهم اءنمانملى لهم لیزدادوا اءثما ولهم عذاب مهین
((و البته آنان که براه کفر رفتند گمان نکنند که مهلتى که ما به آنها مى دهیم به حال آنها بهتر خواهد بود بلکه مهلت مى دهیم براى امتحان تا بر سرکشى و طغیان خود بیفزایند و آنان را عذابى رسد که به آن سخت خوار و ذلیل شوند)).
اما اى دشمن و زاده دشمن خدا! منهم اکنون تو را خوار مى شمارم ، و به سرزنشهاى تو ارزشى نمى دهم . اما اشک دیده ، گواه اندوه درون است ، و دردى که از کشته شدن حسین به دل داریم بى درمان . سپاه شیطان ، ما را به جمع سفیهان مى فرستد، تا مال خدا را به پاداش هتک حرمت خدا، بدو دهند. این دست جنایت است که به خون ما مى آلایند. و این گوشت ماست ، که بر زیر دندان مى فشارند. و این پیکر پاک شهیدان است ، که گرگهاى بیابان از هم مى درند. در آن روز که ما را به غرامت غنیمت خود مى گیرید، جز کردار زشت چیزى ندارید. یزید! تو پسر مرجانه را به فریاد مى خوانى ، و او از تو یارى مى خواهد، در کنار یارانت ایستاده بر آنان بانگ مى زنى و آنان به روى تو بانگ مى زنند، و مى بینى که نیکوترین توشه اى ، که معاویه براى تو ساخت کشتن فرزندان پیامبر بود، که بر گردنت انداخت . به خدا سوگند، که جز از خدا نمى ترسم ، و بدو شکوه مى برم ، هر حیله اى که دارى بکار ببند، و از هر کوشش که مى توانى دست مدار، و دست دشمنى از آسیتن بر آر، که به خدا این عار به روزگار از تو شسته نشود. سپاس خداوند را، که آمرزش سعادت را براى سادات جوانان بهشت مقرر داشت ، و بهشت را براى آنان واجب دانست . از خداوند درخواست مى کنم ، که پایه قدر و منزلتشان را والا و فضل فراوان خویش را به ایشان عطا فرماید، او مددکارى تواناست . (۴)
یزید گفت : این نوع سخنان از قلب جگر سوختگان و ماتم رسیدگان بعید نیست .
روایت است ، که مرد سرخ مویى از اهالى شام از جا برخاست و چنین گفت : اى امیر این دخترک ماهروى شیرین زبان را، به کنیزى به من ببخش ، و به طرف فاطمه نو عروس اشاره کرد. فاطمه ترسان و لرزان بر دامن عمه اش ‍ زینب چسبید. زینب فرمود: اى شامى پلید! دختران پیامبر خدمت کننده نامردان نمى شوند. به خدا سوگند! تو یزید، و هیچکس دیگر قادر به انجام این عمل نیست . یزید گفت : اگر من بخواهم ، به این خواسته عمل مى شود. زینب فرمود: والله نمى توانى ، مگر کفر باطنى خود را، ظاهر کرده و از راه دین بیرون روى ! یزید خشمگین ، گفت : اى خواهر حسین ! پدر و برادرانت از دین بیرون رفتند. مرد سرخ موى بار دیگر سخن خود را تکرار نمود، یزید گفت : ساکت باش و براى او آرزوى مرگ کرد. که ، ام کلثوم او را نفرین کرد، و دست آن مرد شامى خشک و رویش سیاه و چشمانش نابینا گردید.
در بارگاه و دربار شاهان رسم بود، که در دستگاه و بارگاهشان مردى براى تمسخر و خنداندن و یا تملق گفتن ، وجود داشت ، و یزید که دربار و دارلخلافه اش خارج از راه دین بود، نیز از این قاعده مستثنى نبود، و در بارگاهش دلقکى بود بنام ظهیر، که در هم صحبتى با او یزید را میلى وافر بود. سرهاى بریده شهدا، و سراى صحراى کربلا توجه ظهیر را به خود جلب کرد، و ناراحتى زنان سراپرده عصمت و طهارت از نمایان بودن موهایشان ، که بر صورتشان پریشان شده بود، در کنار یکدیگر نشسته و هر یک سعى مى کردند، که خود و دیگرى را از چشم نامحرمان بپوشاند. ظهیر بعد از اینکه نظرى بر زنان اسیر انداخت ، ایشان را از دشمنان و مخالفان پنداشت و گفت اى امیر! کنیزى از این زنان اسیر به من ببخش ، و اشاره به ام کلثوم کرد و گفت در خانه من نیازى به چنین زن خدمتکارى هست ، یزید از خجالت سر بزیر افکنده و جوابى نداد، و همین امر باعث شد، که ظهیر فکر کند که یزید با او موافق است ، و دست دراز کرد، که بازوى ام کلثوم را بگیرد.
ام کلثوم از حرکت بیجاى ظهیر خروش از دل بر آورد، و رو به طرف مدینه کرد و گریان فرمود: اى جد بزرگوارم ! سلام ببین که دشمنان ، دختران ترا به کنیزى مى خواهند! من کجا و کنیزى کجا؟ به فریادم برس . ظهیر چون اسیران آل محمد را شناخت ، عمامه بر زمین انداخت و سیلى بر صورت خود زد و از مجلس یزید بیرون رفت ، و دستى را که به طرف ام کلثوم دراز کرده بود، برید، و با دست بریده وارد مجلس یزید شد و کفت : اى بانوى سراپرده عصمت و اى نو باوه گلشن رسالت ! به درگاه خداوند از عملى که انجام دادم ، توبه مى کنم ، و دستى را که از بى حرمتى بر شما دراز کرده بودم قطع نمودم ، سپس روى به طرف یزید گردانیده ، و دست بریده خود را به طرف او پرتاب کرد و از مجلس یزید بیرون رفت، و دیگر کسى اثر و نشانه اى از او ندید.
از طرف دیگر در بارگاه یزید، آواز و نوحه زنان ابوسفیان از حرم یزید بلند، و ناگاه یکى از زنان حرم با سر برهنه وارد مجلس یزید شد و گفت: اى یزید! دختران بانوى بزرگ اسلام فاطمه را اسیر، و زنان خود را در سراپرده حجاب مى نشانى؟ یزید از جا برخاست، و رداى خود را بر سر برهنه او افکند، و گفت: برو براى فرزند رسول خدا، نوحه خوانى کن! که لعنت خدا بر پسر ابن مرجانه باد! که در کشتن حسین و یارانش تعجیل کرد، در حالیکه من به انجام این کار راضى نبودم، و آن زن را از مجلس به بیرون هدایت کرد.


سرگذشت مرد فرنگى در مجلس یزید و خطبه حضرت سجاد (علیه السلام)


مى گویند: در آن روز رایزنى نصارى ، که فرستاده پادشاه فرنگ بود، به خدمت یزید رسید، و وقتى به سرهاى بر نیزه قرار گرفته شهدا، و اسیران آل محمد در آن مجلس نظر کرد، بیرحمى و ظلمى را دید، که تا آن زمان در هیچ کتاب الهى بیان نشده بود. در آن مجلس بزم، از یزید پرسید، اى یزید! این سر خون آلود، که آثار بزرگى و و جلال از چهره اش نمایان است، فروزنده ایوان کدام سلطان و نسل ارجمند کدام پادشاه است؟ یزید جواب داد: اى نصرانى! تو قدرت شناسایى، صاحب این سر و اجداد وى را ندارى، مقصود تو از این پرسش چه بود؟ فرنگى جواب داد: مایلم که، دلیل این شادى و سرور پادشاه عرب و همچمن گناه و تقصیر صاحب این سر را بدانم، تا در بازگشت پادشاه فرنگ هم در شادى شما شریک شود. یزید گفت: اى مرد فرنگى! اگر از اصل و نسبشان بپرسى از خویشان و هم کیشان و هم دینان من هستم، و نام گرامى او حسین، و او فرزند و نوردیده فاطمه است. نصراین پرسید، اى یزید! این فاطمه پرده نشین کدام سرزمین و بانوى کدام شهریار، و ستاره سوخته کدام آسمان، از چه دودمانى، و از کدام سرزمین داغدار است؟ یزید از خجالت سر به زیر افکنده، و پس از لحظه اى سر بلند کرده و با شرمندگى جواب داد: اگر مى خواهى فاطمه را بشناسى، او مادر عیسى، ساره خلیل و هاجر، مادر دو مظلوم، فرزندان احمد مختار و هم خانه حیدر کرار است. رایزن نصرانى بى اختیار از جا بلند شد و گفت: اى یزید! او حسین (ع) نوه احمد مختار است که پیامبر شماست؟ یزید گفت: آرى! مرد فرنگى بر وى نگریست و گفت: واى بر تو! یزید از گفتار او به خشم آمد و جلاد طلبید و گفت: بهنگام بازگشت این مرد به دیار خود و بیان این مطالب هم وطنان او زبان به لعن ما گشوده، و آل سفیان رسواى عالم خواهد شد! در حالى که جلاد بازوى او را گرفته بود، رایزان گفت: اى یزید! بخدا سوگند! دیشب پیامبر شما را در رویاى خود دیدم و او مرا به ورود به بهشت نوید داد و در کنار وى مسلمان شدم، اینک حقیقت رویایى خود را مى بینم! و ادامه داد:
کافرى بالله ، نه اهل ایمان ، اى یزید!

من مسلمان و تو کافر نامسلمان ، اى یزید!

سپس سر خون آلود، حسین (علیه السلام) را از طشت برگرفته و به سینه خویش چسبانیده و به راز و نیاز با او پرداخته و چنین گفت : اى شمع شبستان رسول، و اى فرزند برومند بتول! گواه باش! که به نبوت جدت اقرار کردم و شهادت را طلبیدم.
سپس یزید اسرا و اهل بیت سرور آزادگان را به ویرانه اى، که زندان ایشان بود فرستاد، و حضرت امام زین العابدین (ع) را با خود به مجلس ‍ برده، و به خطیبى دستور داد که به منبر برود. و خطیب در مدح او و خاندان ابوسفیان ، و بدگویى آل رسول خدا سخنرانى مى کرد، که سید سجاد از جا برخاست و فرمود: اى خطیب ! سخنران بدى هستى ! براى خشنودى مخلوق خدا، خالق را فراموش کرده و او را به خشم مى آورى، خدا و رسول خدا ترا نیامرزد! سپس رو به یزید کرده و فرمودند: اى یزید! اجازه بده تا من به منبر بروم و در راه خشنودى خالق و مخلوق سخن بگویم. یزید از ایشان روى برگردانید، و با این درخواست موافقت نکرد. ولى امراى شام با اصرار از یزید درخواست کردند که با سخنرانى فرزند حسین بن على (علیه السلام) موافقت کند، تا بلاغت و سخنرانى اهل حجاز، و فصاحت بنى هاشم گوشزد سخندانان گردد. یزید گفت: مى ترسم، چون قدم بر منبر گذارد، و زبان به سخن بگشاید، آل ابوسفیان را رسوا کند. اما بزرگان اهل شام پافشارى کرده و در ادامه چنین گفتند: اى یزید! از این جوان که آثار بیمارى از چهره او پیداست چه بر مى آید؟ یزید با توجه به اصرار و پافشارى بزرگان اهل شام، و از روى بى میلى با این سخنرانى موافقت کرد.
حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) برخاستند، و آن سخنران نادان از منبر به پایین آمد، و ایشان بر منبر رفته و پس از حمد الهى ، و ستایش رسول خدا، فرمودند: اى مردم ! در ابتدا خود را معرفى مى کنم تا مرا بهتر بشناسید.
منم فرزند مکه و منى !
منم فرزند زمزم و صفا!
منم فرزند یگانه گوهر ولایت و امامت !
منم فرزند سرور شهیدان کربلا!
منم فرزند دلیر مرد تاریخ اسلام و ولى رسول خدا و یکى از بزرگترین مردان حجاز!
از خطبه آن جوان ، که به نظر بزرگان اهل شام آثار بیمارى از چهره وى پیدا بود، خروش از حضار در مجلس بلند شد، و همه به یکباره گریستند. از صداى گریه حاضرین ، وحشت از شورش مردم ، بر یزید چیره شدند و به مؤ ذن دستور داد که اذان بگوید.
مؤ ذن گفت : الله اکبر!
حضرت سجاد (علیه السلام ) فرمود:نعم لا شیى اکبر منه . ((بلى ؛ هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست )).
مؤ ذن ادامه داد: اشهد ان لا اله الا الله .
و حضرت فرمودند:شهد لحمى و شعرى و جلدى و دمى . ((شهادت به یگانگى مى دهم و گوشت و پوست و خون من )).
مؤ ذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله .
حضرت دستار را از سر برداشته و فرمود: اى مؤ ذن ! به حق این نام ، که مى برى لحظه اى ساکت باش . پس رو به یزید کرد و فرمود: اى پسر معاویه ! این محمد که نامش را به بلندى ذکر مى کنى ، جد تست یا حسین ؟ اگر جواب دهى ، جد تو دروغ مى گویى ! اگر بگویى ، جد حسین ! پس به کدامین جرم فرزند او را شهید کردى ؟
عرش مى لرزد هنوز از آنچه رو داد اى یزید!

از تو فریاد، از تو فریاد، از تو فریاد اى یزید!

نام این ظلمى که واقع شد، بر اولاد رسول

شرک فرعونست و نمرود است و شداد اى یزید!

باز مى گویى مسلمانم ! به این ظلم و ستم

نام پیغمبر به رفعت مى برى داد اى یزید!

سخنان حضرت سجاد (علیه السلام ) مردم را به تفکر واداشت ، و از بیان حقیقت و ظلمى که به خاندان نبوت ، و شهداى صحراى کربلا وارد آمده بود مردم گریستند، و از صداى گریه ، ناله و فغانشان ، شورشى برپا خاست ، که یزید بسیار مضطرب و پریشان شد، و به مؤ ذن دستور داد، که اقامه نماز بگوید و خود برخاست و به نماز ایستاد.

نویسنده:دکتر عباس علاقه بندیان

پی نوشت:

۱-سوره شوری / ۳۰
۲-سوره حدید / ۲۲
۳-آزاد شدگان: آن روز که رسول خدا ص مکه را فتح کرد، بزرگان قریش نزد او حاضر شدند، و حضرت پرسیدند، گمان می برید، که با شما چه رفتاری خواهم داشت؟ جواب دادند: آنچه که درخور عموزاده ای بزرگوار است. حضرت فرمودند: بروید شما آزاد هستید، و از آن روز قریش به (ابناء الطلقاء به معنی آزاد شدگان) معروف شدند.
۴-آل عمران / ۱۷۸


منبع : کتاب از مدینه تا نینوا
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

به درک رفتن پلیس ستمکار
روایت دردهای زینب (س) – در مجلس شام
زينب (س ) كنار بدن پاره پاره
مادر ماه/ پژوهشی در زندگی و شخصیت ام ‏البنین(س)
گذری برزندگی بابرکت امام سجاد عليه السلام
زهير بن حسان اسدى‏
غیرت و حمیت حضرت ابوالفضل علیه السلام
عون بن جعفر
گفتاری پیرامون حضرت رقیه (س)
اختلاف ارباب مقاتل در وقت شهادت عباس علیه السلام

بیشترین بازدید این مجموعه

مادر ماه/ پژوهشی در زندگی و شخصیت ام ‏البنین(س)
زينب (س ) كنار بدن پاره پاره
سفيد شدن موى و خم شدن كمر زينب (س )
روایت دردهای زینب (س) – در مجلس شام
به درک رفتن پلیس ستمکار
گذری برزندگی بابرکت امام سجاد عليه السلام
غمنامه حضرت رقیه (س)
روز شهادت حضرت مسلم و هانی بن عروه

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^