توضيح ذكر از زبان عارفان
اهل دل ، آن عاشقانى كه در صراط مستقيم حق به دريافت واقعيتها نايل شدند و محبوب حقيقى را بر ماسوا برگزيدند و تنها قبله آنان وجه جانان بود و تا زنده بودند ، دائم الذكر بودند ، به اين معنى كه قلب و جانشان تجلى گاه انوار حضرت يار بود و سراسر عمر را به مبارزه با هوسها گذراندند و غير طاعت دوست از آنان ديده نشد ، مسائل مهمى را تحت عنوان ذكر بيان فرمودهاند كه اين وجيزه گنجايش بازگو كردن تمام مطالب آنان و توضيحش را ندارد و تنها بايد به دورنمايى از گفتار آنان كه بر اساس آيات و روايات تنظيم شده اشاره رود !
در «المناقب» ابن شهر آشوب آمده : بدان كه حق تعالى اهل حقيقت را به هيچكار چندان نفرمود كه بر ذكر خود كه : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً . اى اهل ايمان ! خدا را بسيار ياد كنيد . ذكر بسيار ، حضور و دوستى است ، كسى كه چيزى را دوست دارد ، همگى خود ، بدو دهد . قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : مَنْ أَحَبَّ شَيْئا أَكْثَرَ ذِكْرَهُ . رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود : كسى كه عاشق چيزى است ، از او زياد ياد مىكند .
تا در دل ، محبت حق تعالى پديد نيايد ، زبان به ذكر او حركت نكند ؛ پس ذكر تبع محبت است و محبت كار دل است ؛ حق تعالى چون خواهد كه ظاهرى را با باطن در دوستى شركت دهد ، دوستى در باطن بنده نهد و ذكر در ظاهر پيدا كند تا ظاهر به زبان ياد مىكند و باطن به دل دوست مىدارد و چندان كه ذكر مىافزايد ، دولت قربت بر درگاه حق مىافزايد . رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اصحاب خود فرمود :
بر شما باد كه در روضههاى بهشت بخراميد . گفتند : يا رسول اللّه ! روضههاى بهشت كدام است ؟ فرمود : مجالس ذكر. پس بر شما باد كه پيوسته ياد كننده حق باشيد ، بامداد و شامگاه زبان را جز به ذكر خداوند مرانيد .
هركه مىخواهد تا بداند كه منزلت او به درگاه حق تعالى چه گونه است گو بنگر تا منزلت حق تعالى در دل او چه گونه است كه حق تعالى بندگان را چندان قدر نهد در درگاه خود كه بنده عظمت حق را دل خود نهد و آن قدر در دل به كثرت ذكر پديد آيد . براى اين بود كه استاد ابو على دقاق گفت : ذكر ، منشور ولايت است ، هركه را توقيع ذكر دادند ، منشور بدو دادند و هركه را در ذكر كاهل گردانيدند ، وى را معزول كردند . و چون كسى به راه ذكر حق سبحانه و تعالى در آمد ، همه علايق از او منقطع گردد ، حق سبحانه و تعالى مىفرمايد :
أَنا جَليسُ مَنْ ذَكَرَنى . من همنشين كسى هستم كه مرا همواره ياد كند .
و در مجلس او جز او را راه نبود . ذوالنون مصرى گويد : هركه حق را ياد كند ، چنان كه حقيقت ذكر است ، همه چيز در ضمن آن ذكر فراموش كند و شرفى است ذكر را كه هيچ عبادتى ديگر را نيست و آن شرف آن است كه ذكر موقت نيست و عبادات ديگر موقت است . جبرئيل به نزديك رسول صلىاللهعليهوآله آمد و گفت : حق تعالى سلام مىگويد و مىفرمايد : امت تو را عطايى دادم كه هيچ امت را ندادم . گفت : اين چيست ؟ گفت ذكر حق تعالى در همه اوقات و در همه احوال .
ذكر بر سه نوع است :
ذكر زبان ، ذكر دل ، ذكر سرّ .
اما ذكر زبان يكى به ده است و ذكر دل را ثواب و جزا معين است ، اما ذكر سرّ را جزا معدود نيست . ذكر زبان را منشور اين است كه : فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً .
پس خدا را آن گونه كه پدرانتان را ياد مىكنيد يا بهتر و بيشتر از آن ياد كنيد .
ذكر سرّ را طراز اين است كه : فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ .
پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم . ذكر به زبان هركس را باشد ، اما ذكر به دل خاص است ، جز به خاصگى ندهد . اولياى الهى دائم با هر سه ذكر همراهاند ، آنچه از زبان آنان جارى شود ، حتى در سخن گفتن با مردم عين ذكر است ؛ زيرا آنان سخن جز به حق نگويند و اينگونه ذكر زبان ، شعاعى از ذكر دل است و ذكر دل هم چون تبعى از ذكر سرّ . ذكر دل كه به دنباله ذكر سرّ است ، عزّى عظيم دارد . پيامبر بزرگ اسلام صلىاللهعليهوآلهمىفرمود : خَيْرُ الذِّكْرِ الْخَفِىّ وَخَيْرُ الرِّزْقِ ما يَكْفى . بهترين ذكرها ، ذكر پنهان است و بهترين رزقها رزقى است كه انسان را از هر جهت كفايت كند . و ذكر پنهان ذكر به دل است و دل ذاكر دلى است كه به حقيقت تجلى گاه انوار اوست و از هر آلودگى پاك است .
اما در ذكر سرّ كه بالاترين ذكر است ، ذاكر با تمام وجود فانى در مفهوم و مصداق ذكر است . ابن العطار را پرسيدند كه ذكر با اسرار چه كند ؟ گفت : ذكر آفتابى است كه چون از برج سرّى برآيد ، آثار بشريت را در ذاكر بسوزد ، تا همه عظمت و جلال مذكور ماند . عارف سوخته جان ، حاج ميرزا حبيب اللّه شهيدى خراسانى در توجه دادن انسان به اين معنى چنين گويد :
باللّه كه يكى از خود به خود آ
جز ما و تويى كى بوده دويى
من جز تو كيم من جز تو نيم
با خويشتنم بىخويشتنم
هر لحظه زند نايى دو نوا
دارد دل من هر لحظه دو عيد
عيديست سعيد لبسى است جديد
از راه نهان در محفل جان
از دولت روح داريم فتوح
يَا مَنْ هُوَ لى سِرّ و سرور
يا من هولى موت و نشور
انسان زبون با اين رگ و خون
اين عالم تن آن عالم جان
اين دام غرور آن بزم سرور
اين كوى نفاق آن بزم صفا
*
بگذر ز خودى بنگر به خدا
از قول الست تا حرف بلى
تو صوت ندا من رجع صدا
هم با تو منم هم از تو جدا
يك نغمه الست يك نغمه بلى
يك عيد فنا يك عيد بقا
هر لحظه مرا هر لحظه تو را
گويند برو گويند بيا
شد وقت صبوح زد حىّ علا
يا مَنْ هُوَ لى نور و سنا
يا من هولى روح و بقا
بيرون و درون دارد دو سرا
اين عين فراق آن عين لقا
اين كوى نفاق آن بزم صفا
تداوم بر ذكر ، يعنى ياد حق در همه شؤون حيات و توجه علمى و عملى به دستورات حضرت رب الارباب و هماهنگى با حقايق اصيل عالم ، آنچنان انسان را از خود بىخود مىكند كه با سرا پاى وجود تسليم حضرت دوست گشته و تمام جذبههاى غير محبوب را خنثى كرده و در حوزه حيات آدمى جذبهاى جز جذبه يار باقى نمىگذارد ؛ در اين حال است كه انسان موجود ديگرى مىشود و نسبت به ملكوت عالم رسانده ، از گردونه كششهاى مادى خارج گشته به اعلا عليّين حقايق متصل مىشود .در اين حال است كه انسان ، تحرك عجيبى به سوى واقعيتها پيدا مىكند و براى پياده كردن انواع برنامههاى الهى سر از پا نمىشناسد .
در اين حال است كه سخت از معصيت بيزار شده و در انجام اعمال صالح عاشقانه مىكوشد . در اين حال است كه از خود فانى گشته و باقى به بقاى دوست مىگردد و جز او در وجهه همت انسان نمىماند . در اين حال است كه زن و فرزند ، اهل و عيال ، مال و منال ، جاه و مقام و هرچه كه در ارتباط با اوست ، همه را چون ابزارى براى كمك دادن به انسان جهت رسيدن به مولا مىبيند . در اين حال است كه لحظهاى از فقيران و مسكينان و تهيدستان و بينوايان و دل شكستگان و اهل حال غافل نگشته و نمىگذارد دقيقهاى از عمرش به هدر رود . در اين حال است كه از شنيدن گناه ديگران بر خود مىلرزد ، چه رسد به اين كه خود آلوده به گناه گردد و از عباداتش لذتى مافوق تمام لذات مىبرد و چون وقت اجراى واجبات رسد از همه كس و همه چيز دست برداشته به پيشگاه حضرت دوست مىشتابد . در اين حال است كه آثار صفات يار از او پديدار گشته و چون چشمه نوبهارى از همه جوانب وجودش خير و نيكى مىبارد . در اين حال است كه ذاكر از ذكر و به تعبير گستردهتر عابد از عبادت مفهومى غير آنچه توده مردم به آن توجه دارند ، مىفهمد .
در اين حال است كه محبوب در دل تجلى كرده و انسان در ضمير خود و در خانه پرارزش قلب خود عشقى آتشين و سوزنده نسبت به معشوق واقعى خلقت حس مىكند . در اين حال است كه انسان شب و روز ، هفته و ماه ، سال و روزگار نمىشناسد ، آنچه براى او مهم است ، اين است كه ظرف عمر گرچه يك لحظه از آن باشد ، از رضاى محبوب و انس با حضرت او پر شود .
در اين حال است كه مىفهمد ، ذكر براى عبادت به منزله روح است و اين ذكر است كه خلوص در عمل آورده و بدون ذكر عبادت فاقد ارزش است . در اين حال است كه عبادت فقط به شوق حبيب از انسان سرزده و مكلّف از عبادت جز اداى شكر و جلب رضاى محبوب نظرى ندارد و تنها اينگونه عبادت است كه از والاترين ارزش برخوردار است و در مسير اين نوع عبادت است كه تمام استعدادهاى الهى نهفته در كارگاه وجود انسان شكوفا مىگردد .
English