حکایت لیلى و مجنون
مىگویند: بیچاره مجنون این قدر رنج کشید تا بالاخره یک بار به خانه لیلى رسید. وقتى به لیلى گفتند که مجنون آمده، لیلى هم داشت دیوانه مىشد:
ز بوى زلف تو مفتونم اى گل
ز رنگ روى تو دلخونم اى گل
منِ عاشق ز عشقت بیقرارم
تو چون لیلى و من مجنونم اى گل15
ولى او را راه نداد و گفت: نگذارید داخل اتاق بیاید، به کلفتها گفت که او را به اتاق دیگر راهنمایى کنند. پرسیدند : شما دو نفر که براى همدیگر مىمیرید! مجنون بیچاره رنج زیادى کشیده تا به تو رسیده، بگذار بیاید یک نگاه تو را ببیند. گفت : امکان ندارد. پرسیدند : چرا؟ گفت: چند روز باید در اتاق بماند، بعدا او را خواهم دید. پرسیدند : چرا؟ گفت: از آن محلّى که براى دیدن من راه افتاده مىدانید چشمش چه قدر قیافه نامحرم در آن رفته، باید تمام آن صورتها و عکسهایى که در چشمش است کاملاً پاک و محو شود و در این چشم دیگر هیچ چیز نماند تا آماده دیدن من شود، نمىخواهم چشمى که پر از غریبه است مرا ببیند، گوشى که پر از صداى غریبه است، صداى مرا بشنود، زبانى که پر از آلودگى است، اسم مرا تلفظ کند.
English