جنبههاى وجودى انسان
از این طایفه سوم، یعنى این « وَمِمَّا لاَ یَعْلَمُونَ »ها سخن دیگرى هم بشنوید. انسان داراى دو جنبه و دو جهت است : یک جنبه انسان، جنبه نفسى اوست. جنبه دیگر هم جنبه عقلى و نورى اوست. مبدا جنبه نفسى، یعنى جنبه حیوانى و مادى انسان، نطفه پدر و رحم مادر است. منتهاى جنبه نفسى انسان نیز مرگ و انحلال است. کار اول نطفه صلب پدر و رحم مادر است، « خَلَقَ الاْءَزْوَاجَ کُلَّهَا ». سه قسمت موجودیت ما در جنبه نفس و مادى، مربوط به پدر و یک قسمت آن مربوط به مادر است. قطعهاى از نطفه پدر، قطعهاى هم از مادر « خَلَقَ الاْءَزْوَاجَ کُلَّهَا »، ساختمان بدن ما را تشکیل داده است و ما وارد دنیا شدهایم. حرکت مىکنیم تا وقتى که مرگ برسد. مرگ که رسید، این ساختمان مادى را منحل مىکند، چیزى را که ما در هفتاد یا هشتاد سال جمع کردهایم به بدن، استخوان، گوشت و پوست تبدیل شده، همهاش را تفریق مىکند.
جنبه دیگر ما جنبه عقلى و نورى ماست که ما از آن راه با عالم ربوبیت ارتباط برقرار مىکنیم. در این جنبه، مبدا و منتهاى ما خداست : « اِنَّا للّهِِ واِنّا اِلَیهِ رَاجِعُونَ ». این جا براى چه چیزى آمدهایم، آن جا که بودیم، فقط به صورت استعداد بودیم ؛ یعنى نیرویى نورانى بودیم که مىتوانستیم عالىترین مقامات را به دست آوریم. همین، فقط توانستن بود. از عالم الهى ما را به یک بدن مسافرت دادند، منِ انسان در حقیقت، این بدن نیست، موجودیت من، منِ الهىِ من است، منِ بدنِ من، در جنبه بدنى که من به دست آوردن ارزشم است، کارى ندارد.در کتابهاى علمى نوشتهاند که بدن هر انسانى را اگر تجزیه و تحلیل کنند، یک قلب معمولى آب از این بدن به دست مىآید، از چربى بدن هفت قالب صابون به دست مىآید، از گوگرد بدن هفت سر کبریت به دست مىآید، از آهن بدن که از مواد اسفنجى کاهوى گرفته شده، هفت عدد میخ معمولى به دست مىآید. از املاح بدن به اندازه لانه مرغى که قدقد مىکند، گچ به دست مىآید. از کربن بدن به اندازهاى که مغز است و مداد پر کند، کربن به دست مىآید. اگر مجموع اینها را براى فروش به بازار ببرند، بیست تومان بیشتر نمىخرند.اگر کسى چنین فکر کند باید گفت که ارزش حیوانات از او بیشتر است، چون ترکیبات بدن حیوانات بیشتر است ؛ مثلاً اگر بدن فیل را تجزیه کنند و به بازار ببرند، قیمت آن چند برابر مىشود. خیلى که پروردگار به بدن ما احترام بگذارد، اگر کسى ما را بکشد، دیه ما را هزار مثقال طلا قرار دهد. دیه بدن نه دیه یک زال، زال که کشته نمىشود. او باقى به بقاى الهى است. واقعا ما از چه کسى هستیم؟ از خدا ؛ « اِنَّا للّهِِ » وطن اصلى و آخر ما کجاست؟ خدا ؛ « اِلَیهِ رَاجِعُونَ » لکن «من اللّه» حرکت کردم آخر من عند اللّه. اگر این حرکت را ادامه دهم و در انتهاى این حرکت به دامنه معشوق بیفتم، چه قدر مىارزم، «لاَ یَعْلَمُونَ » ؛ هیچ کسى نمىداند. خداوند به موسى علیه السلام فرمود : به مردم بگو که اگر کسى به یک مومن واقعى در روى زمین ناسزا بگوید، گویا به من گفته است. اگر با یک مومن بجنگد، با من جنگیده است. او نیست، من هستم، چه قدر این موجود مىارزد «لاَ یَعْلَمُونَ » است، کسى نمىداند، مگر کسى ارزش مرا مىداند. کسى ارزش تجلّى مرا نمىداند چرا خودم را در بند شیطان بیندازم و بعد هم در بند شیطان در فکر به بند انداختن دیگران باشم. چرا تجلّى خدا نشوم. اگر در بند شیطان باشم، چه ارزشى خواهم داشت؟ هیچ ارزشى ندارم، اگر فقط بدنم را تجزیه کنند، بیست تومان بیشتر نمىارزد. من هم مىتوانم در بند شیطان بیفتم و هم در فکر به بند انداختن دیگران، اگر در آن آغوش بیفتم، اما براى آن که در آغوش شیطان نیفتم باید در آغوش الهى بیفتم. 124 هزار واسطه، دوازده امام، محرم، صفر، رمضان، شب جمعه، لیله القدر، دعا، نماز، روزه، حج، جهاد تمام اینها آغوش الهى است. دائما صداى پروردگار بلند است که : «عِبَادِى عَنَّى» ؛ بندگان من پیش من بیایید، شما مال من هستید. شما براى من هستید و من براى شما. ما دو تا از یک طرف، هم عاشقیم و هم معشوق. این سخن پروردگار است که : « یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ »11 ؛ هم من عاشق تو هستم و هم تو عاشق من، هم من معشوق تو هستم و هم تو معشوق من .اگر مرا به این جا آوردى، تنها به این دلیل بوده است که این استعداد من به فعلیت برسد. من قبلاً فقط به صورت استعداد بودم، نه این که خیال کنى تازه متولد شدهایم. در عالم علم الهى به صورت وجود نورى بودیم و این وجود نورى ما به صورت قدرت و استعداد محض بود. خدا این استعداد را به این بدن منتقل کرد تا با علم و عمل، خود را به فعلیت برساند و به تجلّى الهى تبدیل شود. وقتى تجلّى الهى شد، به خدا و لقاى خدا مىرسد، به حالت نفس مطمئنه، نفس راضى و نفس مرضیه مىرسد آن زمانى است که خود پروردگار در مناجات شعبانیه مىفرماید که آن گاه که انسان یا اللّه مىگوید، در آن حسى که دارد و یا اللّه مىگوید، من هستم که یا اللّه مىگویم نه او، من هستم که با او مناجات مىکنم نه او. او نیست که با من حرف مىزند، نوبت او دیگر تمام شد. خداوند مىفرماید : اى انسان، تو کار خودت را کردى، حال من هستم که جواب تو را مىدهم، منم که حرف مىزنم. منم که مناجات مىکنم. این اللّه اللّه تو، اللّه اللّه خود من است. ما که راه برایمان براى رسیدن به چنین مقامى باز است، چرا توقف مىکنیم و ماندنمان براى چه چیزى است.
--------------------------------------------------------------------------------
1 . یس (36) : 36.
2 . بقره (2) : 30.
3 . هود (11) : 107.
4 . یس (36) : 82 .
5 . هود (11) : 107.
6 . یس (36) : 36.
7 . جمعه (62) : 1.
8 . بقره (2) : 257.
9 . یس ( 36 ) : 36.
10 . الاقبال: 467.
11 . مائده ( 5 ) : 54.
English