ارزش عمر و راه هزینه آن -جلسه هفدهم(متن کامل +عناوین)
قزوين، مسجد النبى دهه اول صفر 1384
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
براى اين كه سرمايه عظيم عمر، صحيح، سالم و عادلانه هزينه شود و به تعبير قرآن كريم، تجارت ما داراى سود و منفعت ابدى باشد، نظام ويژهاى را بايد رعايت كرد؛ حقايق اين نظام در مرحله نخست، وجود مبارك حضرت حق است كه تدبير، طرح و نقشه و ديدگاه او، در همه جوانب حيات و زندگى انسان، حكيمانه است.
در مرحله ديگر نيز قرآن كريم است، بعد معصوم، بعد عقل، بعد نفس و مرحله آخر نيز حركات مثبت اعضا و جوارح است كه پروردگار از مجموع آن حركات تعبير به عمل صالح مىكند. اگر عمر در سايه چنين نظامى هزينه شود، آن تجارتى كه در قرآن كريم مطرح است، تحقق پيدا مىكند. بحث ما به فعل پروردگار و اراده و مشيت او نسبت به تربيت و رشد انسان رسيد كه او براى اين تربيت و رشد انسان چه طرح، تدبير و نقشهاى دارد؟
سرمايه يقين به حقيقت
خيلى جالب است كه خدا در بيش از هزار آيه در قرآن مجيد، همه بشريت حتى رسول خدا صلى الله عليه و آله را به انديشه، تفكر و تعقّل در كار، فعل، تدبير و برنامههاى خودش دعوت كرده است. چرا كه سازمان خرد و عقل ما را خداوند به گونهاى آفريده است كه در برابر منطق، حق، علم و نور تسليم است و زمينهاى براى ايجاد اشكال، ايراد، شك و ترديد در برابر حقايق براى سازمان عقل و خرد ما وجود ندارد. چون اگر عقل اين گونه نبود، هيچ حقى در اين عالم براى ما اثبات نمىشد و ما حتى نسبت به ضروريات و حقايق اصيل عالم دچار اضطراب و ترديد بوديم.
پيامبر صلى الله عليه و آله در قله يقين
خداوند در آيات آخر سوره بقره، پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و اهل ايمان را در چه قلهاى نشان مىدهد:
«ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبّهِوَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَمَلئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ» ايمان پيغمبر صلى الله عليه و آله را اعلام مىكند و به رخ ما مىكشد. آنچه كه بر پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد، او باور كرد. چرا كه سازمان عقل ايشان به گونهاى آفريده شده است كه در مقابل دليل، برهان و منطق تسليم است و هيچ راهى براى ورود به شك، ترديد و وسوسه براى خود نمىبيند. انسانى كه خورشيد را با چشم مىبيند، حرارت آن را حس مىكند، حركت زمين به دور خورشيد و به دور خودش را مىداند، چگونه دچار وسوسه شود و نسبت به خورشيد و حرارت آن و حركت زمين و اثرگيرى آن شك كند؟
اگر سازمان عقل به گونهاى آفريده شده بود كه در برابر دليل، برهان، حق و ضروريات تسليم نشود و زمينه باور دل را بعد از معرفت فراهم نكند، آن وقت هيچ چيز را نمىتوانست باور كند كه درست است يا غلط و هميشه در ناامنى بود، اما پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را نسبت به حقايق نازل شده مىبينيد كه اين حقايق عينى عالم را در كمال آرامش مىپذيرد.«ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ» يعنى پيغمبر صلى الله عليه و آله نسبت به خدا، قيامت، قرآن، حلال و حرام، و نسبت به تمام حقايق در كمال باور است و به دنبال پيغمبر صلى الله عليه و آله مؤمنان واقعى هستند كه اوصاف و ويژگى آنان را در سوره انفال مىفرمايد؛
«أُوْلئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا» اين افراد را به عنوان مؤمن قبول دارم، بقيه را قبول ندارم. ما كه نمىتوانيم چيزى را بر عهده خدا ثابت كنيم كه همه ما را به عنوان مؤمن واقعى قبول كن.
يا در پايان آيه صد و هفتاد و هفت سوره بقره مىفرمايد:«أُوْلئِكَ الَّذِينَ صَدَقُواْ» اينها اگر بگويند ما مؤمن هستيم، راست مىگويند.
خلقت عقل بر پايه قبول حق
پيغمبر صلى الله عليه و آله با توجه به عقل، در مقابل منطق قرآن تسليم است، يعنى خدا عقل را به اين شكل به انسان داده است.امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايد:هنگامى كه خدا عقل، اين سازمان زيباى حكيمانه را آفريد- براى اين كه انسان را در مقابل حق تسليم كند، يعنى در مقابل حق، با اختيار و راحتى تسليم شود و نشان دهد كه عقلى به او داده است كه با ديدن و شنيدن معارف، دليل، برهان و دانش انسان را به حقايق الهى هدايت مىكند- به عقل گفت: برو! رفت، گفت: برگرد، برگشت. در واقع، عقل موجب اطاعت از اوامر الهى است. اين معرفت كامل است كه تسليم آيات قرآن شود و زمينه باور براى دل او آماده شود و نسبت به خدا، در آرامش كامل قرار گيرد كه اقرار كند: خدا هست، اين صفات را نيز دارد، مالك من است، قيامت، نبوت و امامت را باور كند كه حتماً هستند، تا درون او در آرامش غرق شود و ترديدى در اينها نكند. اگر ما به اين نقطه برسيم، با زور ما را بگيرند و در برابر دو هزار كانال ماهواره قرار بدهند، به اندازه ذرهاى دچار وسوسه نمىشويم. بنى اميه درياوار زمينه ترديد و وسوسه ايجاد كردند، ولى ميثم خرما فروش، با اطمينان كامل بر سر دار رفت و فرياد زد: مولايم على عليه السلام حق است و همه شما باطل هستيد. اين عقل است؛ در قرآن مجيد، معارف و اوصاف اميرالمؤمنين عليه السلام انديشه كرده، دل با كمك عقل، به حق بودن على عليه السلام مطمئن شده است. اكنون مىگويند: از اين حق دست بردار! مىگويد: حق با من يكى شده است، چگونه مىتوانم دست بردارم؟ گفتند: دست و پايت را قطع مىكنيم، گفت: اينها را قطع مىكنيد، على عليه السلام را كه نمىتوانيد از من قطع كنيد. من يافتههايى كه به كمك عقل و معرفت يافتهام و زمينه باورش را، اين عقل و معرفت به دل من داده است، چگونه به اين راحتى به من مىگوييد كه از على عليه السلام جدا شو. حق با دل من يكى شده است:«وَ الايمانُ مُخالِطٌ لَحمَكَ وَ دَمَكَ»
على جان! ايمان با گوشت و پوست تو همراه و يكى شده است. اگر دهها ابن ملجم به على عليه السلام حمله كنند، على در كمال آرامش مىگويد:«فُزْتُ وَ رَبِّ الكَعبَةِ». اگر سى هزار نفر، با انواع اسلحه به ابى عبدالله عليه السلام حمله كنند، مىگويد: «رضاً بقضائك، تسليماً لامرك، لا معبود سواك» اين همان باور حق است.
عدم يقين، نتيجه دورى از عقل
اگر ما از خيلى رشتهها عقب ماندهايم، به خاطر اين است كه در اين باور مشكل داريم. كسانى كه افطارى مىدهند، روزه مىگيرند، نماز مىخوانند، عمره مىروند، در كارهاى خير سرمايه گذارى مىكنند، اما از نظر قرآن، نه روايت، چقدر خمس بدهكار مىشود، چون خمس و زكات دو حقيقت قرآنى هستند، اما نه كارى به سهم امام دارد و نه به مرجع تقليد و روايات. اين است كه مىگويم: ما در اين باور مشكل داريم. چون هنوز آيه سوره انفال در مورد خمس را نتوانسته باور كند. دلهاى اكثر ما بيمار است. تا كنون عقل را در كنار قرآن به كار نگرفتهايم كه به پروردگار اعتماد كنيم.خدا در قرآن مجيد مىفرمايد: «إِنَّكَ مَيّتٌ وَ إِنَّهُم مَّيّتُونَ»
حبيب من! تو مىميرى و امت تو نيز مىميرند. پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز اعلام كرده است كه اكثر امت من، بين شصت تا هفتاد سال مىميرند. ولى ميلياردها پول و ملك و املاك روى هم انبار كرده، اما هنوز باور نكرده كه خدا مىگويد: مىميرى. تمام درد ما بر سر همين باور نكردن است، چرا؟ چون عقل به كار گرفته نشده است. آن وقت در مورد پيغمبر عزيز صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبّهِ» در كمال آرامش و باور است و براساس باور خود دارد زندگى مىكند. ما نيز براساس كم باورى داريم زندگى مىكنيم، لذا نماز كه مىخوانم، اگر عمق نمازم را بشكافند، براى خدا نيست، چون آن هم بر روى باور نيست بلكه مىگويم: نكند قيامت و جهنمى باشد و ما را درآن بيندازند؟ ما نماز را بخوانيم كه اگر قيامت بود، ما را به جهنم نبرند. پس آن نماز نيز براى خدا نيست، بلكه بدن ما از آتش نگران است و نماز مىخوانيم كه بدن را حفظ كنيم و الا نمازى كه نمازخوانها مىخواندند كجا و نماز ما كجا؟
حكايتى از مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - استاد اخلاق امام (ره)- در نجف، شاگرد چهرههاى برجستهاى بودند كه در نهايت به آخوند ملاحسينقلى همدانى مىرسد كه داستان زندگى او نيز داستان عجيب و شنيدنى است؛ كه بعد از شيخ انصارى در مقام مرجعيت شيعه قرار گرفت، ولى مرحوم آيت الله سيد على شوشترى اجازه نداد كه او مرجع تقليد شود، گفت: خدا شما را براى مرجع تقليد شدن نيافريده است، اگر طبل مرجعيت بزنيد، قيامت گريبانت را مىگيرند، خدا تو را ساخته است كه با اين نفَس و علمى كه به تو داده است، انسان بسازى، نه فقه و اصول بگويى. ايشان نيز قبول كردند:
به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها»
چقدر خوب است كه شخص بيدارى در گوش خواب زدهاى بگويد: راه تو اين نيست و او نيز قبول كند. گفت: تو اگر مىخواهى مرجع تقليد شوى، بايد در جهنم بروى. تو مسير ديگرى را بايد طى كنى. حاج آقا حسين مىفرمودند: شب چهار شنبه به مسجد جمكران رفته بودم. آن مسجد قديمى كه چقدر با روح و با معنويت بود. چه كسانى آنجا نماز خواندند. من خودم چه نمازهايى و چه حالهايى را آنجا ديدم و چه دعاهايى را ديدم كه مستجاب شد. گفت: نماز صبحم را در آنجا خواندم و پياده به قم برگشتم. نزديك ظهر بود، گفتم: كنون كه تا اينجا آمدهام، بروم جمالِ «جمال السالكين» حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى را زيارت كنم. كار ديگرى نداشتم، فقط مىخواستم بروم تا ايشان را ببينم، چون انسان با ديدن اين چهرهها، به ياد خدا مىافتد.
ديدن چهرههاى الهى
وقتى به پيغمبر صلى الله عليه و آله عرض مىكنند: با چه كسانى رفاقت كنيم؟ سه خصوصيت براى رفيق بيان مىكنند. باب معاشرت و رفاقت خيلى مهم است. قرآن مجيد و روايات، افقى بسيار نورانى در برابر ما باز كردهاند كه فوق العاده مهم و تماشايى است. من در طول دو سال به دنبال اين آيات و روايات بودم، و كتابى به نام «معاشرت» را تأليف كردم كه مىتوانند مؤمنان راه و روش رفاقت و معاشرت را در آن كتاب بيابند.
اين روايت در آن كتاب آمده است كه سه ويژگى را حضرت مىفرمايد:
نخست اين كه:«يُذَكّركُم اللّهُ رُؤيَتُهُ» وقتى او را مىبينيد، شما را به ياد خدا بيندازد. در او را خدا را ببينيد.
دنباله حكايت ملاقات ميرزا جوادآقا
گفت: درب را زدم. درب را باز كردند، گفتم: آقا تشريف دارند؟ گفتند: براى نماز آماده شدهاند و الان روى جانماز رفتند. داخل تشريف بياوريد. آهسته كه صداى پاى من شنيده نشود آمدم و پشت سر ايشان ايستادم كه نماز ظهر را با او بخوانم. هنوز تكبيرة الاحرام را نگفته بودند و در مقدمه ورود به نماز، اين آيه شريفه را خواندند:«وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّموَ تِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا» «وجه» يعنى همه وجودم؛ روح و قلب و عقل من باور كردند. اين آيه را كه مىخواند، گويا داشت خدا را مىديد. مانند سيل از محاسن ايشان اشك روى لباس ايشان مىريخت و بعد دو دست خود را بلند كردند:
احرام گرفتهام به كويت لبيك زنان به جستجويت
من براى بدن خودم نماز نمىخوانم، حال خدايا! دوست دارى در قيامت مرا به جهنم ببرى، ببر. آن چيزى كه براى من لذت دارد، خواسته توست. بخواهى به جهنم نيز مىروم و صدايم درنمىآيد. راستگوترين انسان فرمود:«فهَبَنِى يا الهى و سيّدى و مُولاى و رَبّى صَبرتُ عَلى عَذابِك فَكيف أصبِرُ عَلى فِراقِكَ» براى اين كه رضايت تو را جلب كنم، با پاى خودم در آتش مىروم و صدايم نيز درنمىآيد. تكبيرة الاحرام نماز يعنى همه چيز را با اشاره دستم پشت سر گذاشتم؛ زن، فرزند، پول، مال، حسابهاى بانكى، عروس، داماد، نوه، همه را پشت سر ريختم، من ماندم و تو. گفت: ميرزا جواد آقا «الله اكبر» را گفت و از دنيا رفت. اين نماز است. نگاه خدا به انسان كه نگاهى با محبتتر، عاشقانهتر، تربيتىتر و پرمنفعتتر از اين نيست.
رشد انسان، خواسته پروردگار
چيزى كه در آيه نخست سوره ابراهيم عليه السلام مطرح است؛ «كِتبٌ أَنزَلْنهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبّهِمْ إِلَى صِرَ طِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» كه من، قرآن و پيغمبرم، مىخواهيم تو را پرورش و رشد بدهيم و از ظلمتهاى جهل، نادانى، ظلم، مادّى گرى، وابستگىهاى غلط و زمينگير در بياوريم.
هر سر موى مرا با تو هزاران كار است ما كجاييم و ملامتگر بىكار كجاست
ايها الناس! جهان جاى تن آسايى نيست مرد دانا به جهان داشتن ارزانى نيست
خفتگان را چه خبر از زمزمه مرغ سحر حيوان را خبر از عالم انسانى نيست
روى اگر چند پرى چهره و زيبا باشد نتوان ديد در آيينه كه نورانى نيست
عالم و عابد و صوفى همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عالم ربانى نيست
خانه پر گندم و يك جو نفرستاده به گور برگ مرگت چو غم برگ زمستانى نيست
سعديا! گرچه سخندان و مصالحگويى به عمل كار برآيد، به سخندانى نيست
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
English