فارسی
دوشنبه 10 مهر 1402 - الاثنين 17 ربيع الاول 1445
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
0
نفر 0

جهانگير خان قشقايى يا اعجوبه مبارزه با نفس

  اين وجود مبارك و منبع فيض و محلّ رحمت ، فرزند خان قشقايى بود . در ايام جوانى به دنبال اسب سوارى و كشاورزى و تربيت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعى رفيق از طايفه خود ، روزگار به خوشى مى گذارند .
در همان ايام به تارزنى شوق وافر پيدا كرد و پس از مدتى هنر تارزدن بياموخت و در جمع دوستان به تارزنى اشتغال مى ورزيد .
شنيده بود در اصفهان در اين زمينه استاد بسيار ماهرى هست ، براى فروش اجناس ايلاتى و اصلاح تارش كه خراب شده بود و تكميل تحصيل موسيقى به اصفهان روى آورد . در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد ، از حال و هواى آن جا خوشش آمد ، صبح و عصر براى تفنّن به آنجا مى رفت . روزى به وقت رفتن به مدرسه صدر از كنار مغازه اى در جنب مدرسه مى گذرد ، ژنده پوش درويشى كه صاحب نفس بود او را صدا مى زند ، فرزند خان وارد مغازه مى گردد ، ژنده پوش از وطن و حرفت و نسب او جويا مى شود . جهانگير ، شرح حال خود و علاقه اش را به تكميل تحصيل موسيقى و به خصوص تار با او در ميان مى گذارد ، چون گفتارش به پايان مى رسد ، درويش در او خيره مى شود و مى گويد : گرفتم در اين فن ، فارابى وقت شدى ، ولى بدان كه مطربى بيش ، از كار در نخواهى آمد !
جهانگير خان فرياد زد : مرا از خواب غفلت بيدار كردى ، هان بگو اكنون چه بايد كرد كه خير دنيا و آخرت من در آن باشد ؟ درويش الهى در پاسخش چنين گفت :
اين گونه استنباط كرده ام كه تو را فضاى اين مدرسه پسند افتاده ، در همين جا حجره گرفته به تحصيل علوم الهى مشغول باش !
جهانگير خان مى گويد : از همت نَفَس آن ژنده پوش و يمن راهنماييش بدين مقام رسيدم .
جهانگير خان در تحصيل علوم الهى به مقامات ارجمندى رسيد ، شاگردان زيادى از محضر پر فيضش به درجات عالى فقهى و اخلاقى و عملى رسيدند .
يكى از شاگردان او مرحوم آيت اللّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى طباطبايى است كه پس از مرحوم آيت اللّه حايرى به تقويت حوزه پر بركت قم برخاست و از تأثير نفس گرم او حوزه هفتصد نفرى قم داراى ده هزار محصّل در رشته هاى گوناگون علوم اسلامى شد . حوزه قم پس از آن ، صداى اسلام را به گوش جهانيان رساند و چشم هاى اهل دل را از اطراف و اكناف جهان بدين ناحيه دوخت .
در اين حوزه دانشمندان بزرگى در علوم فقه ، اصول ، ادب ، كلام ، تفسير ، تاريخ ، خطابه و نويسندگى تربيت شدند .
مرحوم فسايى درباره جهانگيرخان مى گويد : با اين كه در مراتب علميه سرآمد ارباب عمائم است ، از لباس بزرگان ايلات از سر تا پا بيرون نرفت ، او مانند افراد ايل كلاه و زلف دارد . حاج شيخ عيسى بن فتح اللّه شاگرد خان مى گويد : سركار خان ، موى بلند مى داشتى و به حنا خضاب مى فرمودى .
جناب خان به حاج شيخ عيسى فرموده بود : زمينى دارم به قشقايى و از مال الاجاره آن چهل تومان است به يك سال ، زندگى خويش را تأمين مى كنم . استاد جلال الدين همايى كه به يك واسطه ، شاگرد آن مرحوم بود درباره خان مى گفته :
جهانگيرخان در اثر شخصيت بارز علمى و تسلّم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقى و حسن تدبير حكيمانه كه همه در وجود او مجتمع بود ، تحصيل فلسفه را كه مابين علما و طلاب قديم سخت موهون و با كفر و الحاد مقرون بود از آن بدنامى به كلّى نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق ، چندان رايج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود ، بلكه مايه افتخار و مباهات مى شد . وى معمولاً يكى دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچى سه درس پشت سر هم مى گفت كه درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدين ترتيب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب مى داد .
جابرى گويد :
اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه گرفته به مدرسه آورده براى اجراى حد ، آن مرحوم مى فرمود : حبسش كنند تا به هوش آيد . بعد خود آن جناب نيمه شب رفته او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش مى آورد .
وحيد گويد : من از جهانگيرخان با اين كه چندين سال در محضر درسش حاضر بودم ، هيچگاه دعوى شعر و شاعرى نشنيدم و پس از رحلت وى از شاعرى و شعر وى به وسيله شيخ محمد حكيم كه به وى محرم ترين اشخاص بود آگاه شدم كه اين اشعار از اوست :
*
تا ياد چين زلف تو شد پاى بست ما
 از صرف نيستى چو كسى را خبر نشد
غمگين مشو گر از ستمش دل شكسته اى
از دشمنان ملامت و از دوستان جفا
 گشتم زهجر غرقه درياى اشك خويش
تا ماهى وصال كى افتد به شصت ما
    *
 رفت اختيار عقل و سلامت ز دست ما
عشقت چگونه كرد حكايت زهست ما
كار زد به صدهزار درست اين شكست ما
 بودست سرنوشت ز روز الست ما
تا ماهى وصال كى افتد به شصت ما
از آقا محمد جعفر دهاقانى خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است كه : بيمارى ايشان در كبد بود ، ميرزا مسيح خان دكترش بود ، وقتى خان بيماريش شديد شد ، من رفتم دنبال دكتر ميرزا مسيح خان ، گفت : شما چه نسبتى با خان داريد ؟ گفتم :
خادمش هستم ، دكتر گفت : من نمى آيم ، خان آدم كوچكى نيست ، من براى عيادت مى آيم . آمدم جريان را براى خان گفتم ، خان فهميد گفت : برو بگو براى عيادتم بيايد ، آن گاه طبيب به خدمتش آمد ، خان تبسم كرد و به او گفت : هر چه تو مى دانى من هم مى دانم من چاق شدنى نيستم .
ميرزا مسيح خان رفت ، دكتر شافتر خارجى را آورد ، دكتر شافتر نسخه نوشت ، دواهاى نسخه را از مريضخانه انگليسى ها تهيه كرديم ، ولى خان آن ها را نخورد ! !
سه چهار ساعت از شب گذشته بود كه خان گفت رختخواب را رو به قبله كنيد ، سپس يك ليوان آب خورد و پس از خوردن آن به ذكر حق مشغول شد و چند لحظه بعد از دام تن و دنيا خلاص شد .
تمام علما در آن شب حاضر شدند ، جماعت انبوهى آمده بودند ، تشييع مفصلى از او شد و آيت اللّه آقا نجفى بر او نماز گذارد و در تكيه ترك دفنش كردند رحمة اللّه عليه رحمة واسعة .
مؤلف كتاب « تاريخ حكما و عرفاى متأخر صدر المتألهين » نزديك به پنجاه و دو نفر از شاگردان خان را نام مى برد كه هر يك از اعاظم مراجع تقليد و حكما و عرفا و فلاسفه الهى بوده و هر كدام منشأ آثار و بركات عظيمى در پيشبرد فرهنگ الهى و نبوت انبيا و امامت امامان عليهم السلام بودند.

برگرفته از کتاب حکایتهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان

0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

آشپزخانۀ عمرولیث صفار بر گردن سگ
بهترین برنامه اسلام
باران رحمت
تواضع حضرت سلیمان
عزّت نفس زنى تهيدست
دنیای بی ارزش
عيسى و گناهكار
سبك شمردن نماز
داستانى بسيار عجيب از نافع بن هلال
با حسودان چگونه باید رفتار کنیم؟

بیشترین بازدید این مجموعه

از همه نیکو تر
دامادی که شب عروسی غذایش را بخشید!
توبه شقیق بلخی
حکایتى عجیب
داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
داستانى درباره گرگ گرسنه
داستان مؤمن آل فرعون و تفويض امورش به حق‏
ملاقات امام رضا(ع) با عالم ربانى‏
رعايت حلال و حرام‏
دنيا تكيه‏گاهى پوشالى‏

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^