فارسی
پنجشنبه 31 خرداد 1403 - الخميس 12 ذي الحجة 1445
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

1
نفر 3
100% این مطلب را پسندیده اند

حكايت سبكتكين با آهو

 

 

بيهقى در تاريخ خود ماجراى عبرت آموز آهويى را آورده عبرت آموز كه نشان مى دهد مكافات بى مهرى و مهرورزى ممكن است در اين جهان باشد و شايد مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله در سخن پيشين مكافات اين جهانى است و ما ماجراى ياد شده را با نثر شيوا و استوار خود ابوالفضل بيهقى مى آوريم:

از عبدالملك مستوفى به بُست شنيدم... و اين آزاد مرد مردى دبيرست و مقبول القول... گفت: بدان وقت كه امير سبكتكين رضى الله عنه بست بگرفت و با تيوزيان برافتادند.

زعيمى بود به ناحيت طالقان، وى را احمد بوعمر گفتندى، مردى پير و سديد و توانگر. امير سبكتكين وى را بپسنديد از جمله مردم آن ناحيت و بنواخت و به خود نزديك كرد و اعتمادش با وى تا بدان جايگاه بود كه هر شبى مرا او را بخواندى و تا ديرى نزديك امير بودى و نيز با وى خلوت ها كردى، شادى و غم و اسرار گفتى و اين پير، دوست پدر من بود، احمد بوناصر مستوفى.

روزى با پدرم مى گفت و من حاضر بودم كه امير سبكتكين با من شبى حديث مى كرد و احوال و اسرار سرگذشت هاى خويش باز مى نمود، پس گفت: پيشتر از آن كه من به غزنين افتادم، يك روز برنشستم، نزديك نماز ديگر و به صحرا بيرون رفتم به بلخ و همان يك اسب داشتم و سخت تيزتك و دونده بود چنان كه هر صيد كه پيش من آمدى باز نرفتى. آهويى ديدم ماده و بچه با وى، اسب را برانگيختم و نيك رو كردم و بچه از مادر جا ماند و غمى شد، بگرفتمش و بر زين نهادم و باز گشتم.

و روز، نزديك نماز شام رسيده بود چون لختى براندم آوازى به گوش من آمد، بازنگريستم مادر بچه بود كه بر اثر من مى آمد و غريوى و خواهشكى مى كرد، اسب برگردانيدم به طمع آن كه مگر وى نيز گرفته آيد و بتاختم! چون باد از پيش من رفت. بازگشتم و دو سه بار هم چنين مى افتاد و اين بيچاركَك مى آمد و مى ناليد تا نزديك شهر رسيدم، مادرش هم چنان نالان نالان مى آمد و دلم بر وى بسوخت و با خود گفتم:

از اين آهو بره چه خواهد آمد؟ مادر او برين مهربان است، رحمت مى بايد كرد. بچه را بر صحرا انداختمم، سوى مادر بدويد و غريو كردند و هر دو برفتند سوى دشت و من به خانه رسيدم.

شب تاريك شده بود و اسبم بى جو بمانده، سخت دل تنگ شدم و چون غمناك در وثاق بختم، به خواب ديدم پيرمردى را سخت فرهمند كه نزديك من آمد و مرا گفت: «يا سبكتكين! بدان كه آن بخشايش كه بر آن آهو ماده كردى و اين بچكَك بدو باز دادى و اسب خود را بى جويله كردى، شهرى را كه آن را غزنين گويند و زار و بستان بر تو و بر فرزندان تو بخشيدم و من رسول آفريدگارم جل جلاله...»

من بيدار شدم و قوى دل گشتم و هميشه از اين خواب همى انديشيدم و اينك بدين درجه رسيدم و به يقين دانم كه ملك در خاندان و فرزندان من بماند تا آن مدت كه ايزد عز ذكره تقدير كرده است.

 


منبع : پایگاه عرفان
1
100% (نفر 3)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

كريمى كريم‏تر از خدا نيست‏
حكايتى از اميد
داستانى عجيب از غيبت
اسحاق و یعقوب و انبیای از ذریه ابراهیم و نماز
حکایت پیرمرد آتش‌پرست با حضرت موسی(ع)
خدا و گنه‏كاران پشيمان‏
حکایت ثعلبة بن حاطب‏
حضور حضرت امام حسين عليه السلام در لحظه مرگ‏
از غيبت برحذر باشيد
كرامتى از آيت اللَّه حائرى‏

بیشترین بازدید این مجموعه

اسحاق و یعقوب و انبیای از ذریه ابراهیم و نماز
حکایت گمراه کردن عابد از راه نماز
تنبيه نفس
رعايت حلال و حرام
در راه خدمت به خلق
حکایت ثعلبة بن حاطب‏
حکایت حرص و حسد
حكايتى عجيب از دنيا
حضور حضرت امام حسين عليه السلام در لحظه مرگ‏
روزهای پایانی عمر صاحب جواهر

 
نظرات کاربر

جمال برزگربفروئی
هماناخداوندعادل مطلق است وهرگز به کسی ظلم نمی کند!
پاسخ
0     0
1 شهريور 1390 ساعت 10:35 صبح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^