محاكمه نفس و ايجاد آهنگ مراقبت در نفس
مراقبت ، نعمتى بزرگ از نعمتهاى معنوى الهى است ، كه انسان با كمال شوق بايد از خدا بخواهد و مقدّمات آراسته شدن خود را به آن فراهم آورد .
مراقبت ، نسبت به تمام نعمتهاى معنوى ، همانند ريشه نسبت به درخت و هم چون پايه براى ساختمان و عمود و ستون براى خيمه است . مراقبت ، براى نفس و روح به منزله روح براى جسم و مانند نور براى ديده و هم چون خورشيد نسبت به موجودات جهان است .
مراقبت اگر نباشد ايمان نخواهد بود ، ايمان كه نباشد عمل صالح و اخلاق حسنه نخواهد بود ، اخلاق و عمل كه نباشد انسانيّت نخواهد بود ، انسانيّت كه نباشد ، از آدمى جز شر و ضرر و ايجاد مشكل براى خود و ديگران چيزى صادر نخواهد شد .
مراقبت ـ يا به تعبير ديگر توجه به هر برنامه و عاقبت آن و بيدارى نسبت به كليّه امور و نتايج آن ـ بهترين وسيله نجات و برترين و پرسودترين آهنگ الهى در نواى جان انسانى است .
مراقب ، از شرّ نفس در امان و از خطر شيطان و شياطين در مصونيّت و از همه حوادث در سلامت و راحت است . مراقب ، چيزى از او فوت نمىشود و شرّى از او صادر نمىگردد و راهى جز راه حق نمىپويد و در دل و جان غير عشق حق نمىپذيرد و سرايى براى اقامت جز پيشگاه دوست نمىشناسد و خوفى جز از عقاب حق نداشته و اميدى جز به جناب دوست ندارد .
بياييد اين واقعيتها و حقايق را به نفس خود بگوييم و او را در محكمه نورانى عقل ـ عقلى كه از قرآن و معارف الهى كمك گرفته ـ به محاكمه كشيده و به او بگوييم : به چه علّت در اين عمرى كه از ما گذشته تو در غفلت بودى و به خاطر غفلتت ما را تا نزديك شدن به ننگ ابدى و عذاب هميشگى بردهاى !
چرا به اعضا و جوارح رحم نكرده و تا توانستهاى آنان را به رذايل و صفات قبيحه و اعمال ضد خدا آلوده كردهاى ؟!
چرا با داشتن ظرفيّت وسيع ، خود را با آب خوشگوار معارف الهى سيراب نكرده و نسبت به حقايق تشنه ماندهاى ؟
به چه خاطر با قرآن تماس نگرفته و آراسته به اخلاق انبيا نشده و از اوصاف امامان بزرگوار در تو نشانى ديده نشود ؟
در بقيه عمر مىخواهى چه كنى و از اين همه وسايل و ابزارى كه خداوند حكيم در اختيار تو گذاشته ، قصد دارى چگونه بهرهبردارى كنى ؟
واى بر تو اگر با بودن اين همه حجّت حق ، با روشن بودن نور نبوّت و امامت ، با در دست داشتن قرآن و كتب مشحون از حقايق ربّانى ، بيدار نگشته و بينا نشوى .
اين تويى كه سعادت و شقاوت من در گرو وضع تو است . آن مقدار كه خواستى گناه كردى و از نعم مادّى هرچه خواستى به چنگ آوردى . در بقيّه عمر هم چيزى جز تكرار اين مسائل نخواهى ديد ، پس زمان علاج امراضت و درمان دردهايت و آراسته شدنت به آنچه بايد آراسته گردى چه وقت است ؟ ! تو مىدانى كه تو و هرچه از اعضا و جوارح وابسته به توست ، جز يك مسافر چيز ديگرى نيستى و مجموع سفرت از ابتدا تا انتها شش منزل است : صلب پدر ، رحم مادر ، فضاى دنيا ، ظلمات قبر ، صحراى محشر و بهشت يا دوزخ و اكنون تو در منزل سوّم كه جايگاه غولان و ديوان راهزن است گرفتارى !!
بدان كه روزهاى عمر تو به منزله فرسخهاست و ساعتها به منزله ميلهاست و نَفَسها به منزله گامهاست و اكنون تو ندانى كه از اين منزل چهقدر مانده باشد ، شايد گامى چند بيش نمانده ، پس بايد كه فريفته زيب و زيور اين رباط دو در و اين منزلگاه پر خوف و خطر نگشته ، پيوسته در مشاهده كوچا كوچ لشكر اموات بوده باشى و از سفر خويشتن فراموشت نگشته و ذرّهاى از محبّت دنيا كه موجب صدگونه محنت و بلاست در دل خود جاى ندهى . از حضرت سيّد المرسلين صلىاللهعليهوآله روايت شده : حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَةٍ.
محبّت دنيا سر همه گناهان است .
از اين حديث معلوم مىشود : جميع گناهان ظاهرى و باطنى از محبّت دنيا حاصل مىشود و گناه هركس به اندازه محبّت او به دنياست .
پس اگر خواهى دل از آلودگىها پاكسازى و خود را در ورطه هلاك نيندازى ، بايد كه در مقام معالجه درآيى و در ابتدا پرهيز نمائى .
و طريق معالجه و پرهيز چنان است كه يك چند از اهل دنيا گريزان گشته ، خود را به ترك لذّات دنيوى عادت دهى و در هر ساعت از روز و شب از جلاّب ذكر مرگ جرعهاى بياشامى .
و طريقه ذكر مرگ چنان است كه دل را از شغلها فارغ ساخته ، تصوّر صورتها و اوضاع و احوال ياران و دوستان خود نمايى و فكر كنى كه صورتهاى ايشان چگونه تغيير يافته و اعضا چون از هم ريخته و فرزندان چگونه يتيم مانده و زنان را چون ديگران به عقد خويش درآوردهاند و مالها را چگونه قسمت نمودهاند ؟!
و بعد از آن فكر نمايى كه حال تو نيز عنقريب هم چنين خواهد بود .
چون اين گونه راه معالجه را بپيمايى رفته رفته غبار غفلت از ديده دلت زايل گردد و از جمله روشندلان پيشبين و بينايان صاحب يقين گردى و بر اوقات گذشته خود حسرتها خورى و ندامتها كشى و ديگر تو را پرواى خورد و خواب نماند و جز به كار آخرت به هيچ كار ديگر مشغول نگردى .
در پرتو اين ذكر و فكر و از بركت روشنايى اين مراقبت ، به كوى حقيقت رسيده ، دل را صفا دهى ، جان را شستشو نموده ، گذشته را تدارك كرده و آيندهاى خداپسند براى خود خواهى ساخت و به قول روشندل بينا ، حكيم صفاى اصفهانى :
تا شد دل من معتكفدار حقيقت پى برد در اين دار به اسرار حقيقت
بر گرمى بازار من آتش زد و افزود از آتش من گرمى بازار حقيقت
معيار حقيقت به فنا بود و به هر سنگ سنجيد مرا دوست به معيار حقيقت
از راه عدم برد به سر منزل هستى ره گم نكند قافله سالار حقيقت
گو راه عدم گير به خفّاش كه تابيد خورشيد وجود از در و ديوار حقيقت
دل خانه غيب است و زهر عيب مبرّاست از صنعت سر پنجه معمار حقيقت
در فقر بجوييد صفا را كه زشش سوى پيداست درين مرحله آثار حقيقت
راه علاج غفلت چه راهى براى علاج غفلت ، اين ريشه امراض معنوى و مايه شقاوت دنيايى و آخرتى ، بهتر از بازگشت به خويش است ؟
بازگشت به خويش يعنى عرفان نفس ، آن گاه شناخت ربّ و در نتيجه آگاهى به خواستههاى سعادتبخش حق و تطبيق وضع نفس با آن خواستهها .
نفس در ارتباط با ملكوت عالم ، قدرت پيدا مىكند كه از ميان امواج پرخطر انواع حوادث سالم بيرون آمده و با سيرتى زيباتر از هر چيز به مالك واقعى خود برگردد .
نفس با توجّه به يك سلسله مسائل تكان دهنده و بيدار كننده ، مىتواند خود را از طناب غفلت و بند شيطنت و زندان هوا آزاد كرده ، در فضاى پر بهاى معنويت به پرواز آيد .
English