لذّت و الم نفس
نفس اين دنياى حيرتزا و اين درياى بىساحل ، داراى كيفيّات بىشمارى است . لذّت و الم دو كيفيت از كيفيّات نفسانى است ؛ نفس وقتى در برابر عوامل مادّى قرار مىگيرد ، ميلش به آن عوامل تحريك مىشود و رنج بدست آوردن امور مادى را هرچند پر زحمت باشد بر خود تحمل مىكند ، چون به هدف مادى رسد و نفس با آن هدف اتّصال پيدا كند لذّت مىبرد و در صورت نرسيدن به مطلوب مادى دچار الم و درد مىگردد ، يا اگر هدف يافته بر اثر حادثهاى از دستش برود دچار الم شده و گاهى از شدّت غصّه بيمار مىشود !!
در مرحله معنويّت هم همينطور است ، خداوند ، تنها هدف و مقصود نفوس زكيه و اهل معرفت است و نفوس عاليه براى رسيدن به اين مقصود حقيقى از تحمّل هر رنجى دريغ ندارند و براى يافتن محبوب خويش تا سرحدّ جان باختن پيش مىروند ، اينان از حركت در اين مسير ، بهترين لذّت را برده و فراق معشوق براى آنان سنگينترين الم است . البته درك اين لذّت و الم معنوى بستگى به معرفت انسان نسبت به حقايق عالى عالم دارد و تا كسى با دست زدن به دامن انبيا و اوليا وارد وادى معرفت نشود ، از اين دو مقوله خبرى نخواهد يافت .
بىخبران از معارف و آنان كه هدفى جز امور مادى ندارند ، حدود الم و لذتشان ، همان حدود حيوانات است و زحمت آنان كه منحصر به امور محسوس است ، ارزشى ندارد و از رحمت مخصوص حقّ محروم و در فرداى عالم در عذاب جهنّم مخلّدند . لذّت يعنى ادراك و وصول به امورى كه در آن كمال نفس است (كمال حقيقى يا كمال وهمى و خيالى) مانند ادراك و وصول انسان مثلاً به غذاى خوش و صوت و صورت زيبا و رياست و سلطنت و آمال و تخيّلات خوش و الم يا عدم لذّت است و معنى آن مقابل لذّت ، يا ضد لذّت و معنى آن ادراك امور منافر و مضادّ كمال نفس است .
به هر حال معنى الم را از لذت بايد دريافت به تقابل تضادّ يا عدم ملكه و البته به اين معنى لذّت و الم كيف نفسانى است و ذات واجب از آن منزّه است و چون معلوم شد لذّت و الم ادراك ملايمات و ناملايمات است و ادراك انسان بر سه مرتبه كلّى قسمت شود : ادراك حسّى ، خيالى و وهمى ، عقلى . پس مراتب لذّت و الم نيز بر اين سه قسمت خواهد بود : لذّت و الم حسّى : كه از ورود كيفيّات محسوسه بر قواى حسّى حاصل آيد ، مانند ذائقه به شيرينى و باصره به سبزه و گل و لامسه از ملموس و شامه از عطر و سامعه از صوت خوش و الم هريك ضدّ آن . لذّت و الم خيال و وهم : خيال ، به اميدوارىهاى خوشى و تخيّل آن و آرزوهاى نيكو لذّت بردن و وهم به غلبه و سرورى يافتن و نام نيكو و شهرت و معروفيّت و قبول عامّه و يا جهانگيرى و فاتح و غالب بر خصم بودن . لذّت عقلى : كه مخصوص نفس ناطقه قدسيّه و نفس كليّه الهيه است عبارت از ادراك حق و نيل به حق و درك حقايق اشياء چنان كه هستند و خصوص معرفت به حقّ اوّل و مشاهده حسن مطلق نامتناهى الهى است و التذاذ به اطاعت و عبوديّت او و فكرت در اوصاف جلال و جمال و قدرت و حكمت و رحمت نامنتهاى او و استغراق در شهود . و بايد دانست كه نفوس برحسب انتخاب اين سه مرتبه از لذّت و الم بر سه قسمت شوند .
نفوس دانيه : مردمى كه مطمح نظر و غايت همّتشان درك لذّات حسّيه است تا آن حد كه اگر لذّات حسّى آنها معارض لذّت وهم و خيال شود لذّت حسى را ايثار كرده و مقدم دارند .
مثلاً اگر در مجلسى كه لذّات پنج حس ظاهر آنها مهيّاست دعوت شوند ، هرچند شرافت و آبرو و شؤون آنها كه لذّات وهم و خيال است به كلّى بر باد رود ، بدان مجلس عشق و جاذبه لذّات حسّى ، آن نفوس را توان كشيد .
نفوس متوسّطه : مردمى كه مقصد اعلاى آنها لذّات وهم و خيال است ، يعنى ميل رياست و شهرت و ساير موهومات و خيالات بر آنها غالب آيد تا حدّى كه اگر لذّات وهمى با حسّى معارض شود لذّات وهم و خيال را ايثار كنند و مقدم بر لذّات حسّى دارند به عكس طبقه اوّل ، اينان در چنان مجلسى كه شرافت و آبرويشان در خطر باشد هرچند كمال لذّات پنج حس مهيّاست هرگز قدم نگذارند ؛ زيرا لذّات شرافت و آبرو و حيثيت آنان بسى از لذّات حسّى لذيذتر و شريفتر است .
بلى اگر لذّات حسّى با وهمى معارض نشوند و با هم جمع تواند شد البتّه آنها به هر دو مجذوب گشته و از هر دو بهرهمند شوند ، اما وقتى كه لذّات وهمى تعارض با لذّات عقلى كند باز آن نفوس محكوم لذّات وهمى شده و از لذّات مقام عالى عقل خود را محروم سازند . نفوس عاليه و مستعليه : نفوسى هستند كه مقصود اصلى و غرض نهايى آنها مصروف لذّات عقلى و كمال معنوى ابدى است و همّتشان صرف ملك باقى علم و معرفت الهى و حقايق مجرّده عالم قدس و جهان جاودانى است و هرگاه اين لذّات با لذّات حسّى و وهمى باطلالذات معارض شود ، به كلّى از لذّات وهمى و حسّى ناقابل صرفنظر كنند و در مقام لذّات عقلانى ، آنها را چيزى نشمرند و اصلاً مجذوب آن امور ناثابت فناپذير و سريع الزّوال نشوند ؛ بلكه در درياى پرگوهر لذّات عقلى مستغرق علم و معرفت شده و مجذوب حق و حقيقت گردند و مشتاق تكميل و تهذيب نفس و سرگرم راز و نياز با معشوق حقيقى و محبوب ازلى باشند .
بلى اگر لذّات حس و وهم معارض با لذّات عقلى آنها نباشد ، البته از آن لذّات هم تا حدّى كه براى وصول به لذّات عقلى كمك و مساعد است بهرهمند شوند و در حقيقت آن دو نوع لذّت را مقدّمه و مقصود بالعرض و منظور تبعى قرار دهند كه اگر كمترين زيان به لذّات عقلى نرساند و بلكه تقويت و مساعدت هم كند به آن لذّات توجّه كنند و الاّ رها كرده و لذّات عقلى را اختيار نمايند . اين نكته نيز معلوم باد كه طبقه اوّل نفوس كه محكوم ومجذوب محسوساتند، ممكن است اگر لذّات حسّى با وهمى معارض شود لذّات حسّ را مقدّم دارند ، ليكن اگر باز لذّات حسّى با لذّات عقلى معارضه كند ، عقلى را اختيار كنند و آن نفوس در اين صورت عالىتر از نفوس متوسّطه شوند و از صلحا و سعداى عالم محسوب گردند و اگر لذّات حسّى را بر عقلى مقدّم شمرند در اين صورت آنها از معنى انسانيّت محروم و حيوان بلكه پستتر از حيوانند كه : أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ .
آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراهترند .
اما طبقه دوّم يعنى نفوس متوسّطه ، نيز ممكن است توفيق يافته هنگام تعارض لذّات وهمى با عقلى ، عقلى را اختيار كنند و از لذّت وهمى در اين حال صرفنظر كنند و آن را فداى لذّت عقلى سازند ، در اين صورت آن نفوس متوسّطه در طبقه عالى داخل شده با نفوس عاليه انبيا و اولياى حق مشابهت و رفاقت يابند : وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً . و اگر گاه تعارض لذّات وهمى با عقلى اوهام و خيالات را اختيار كنند و مغرور امور بىثبات و باطلالذات شوند ، آنان از فيض عقبى محروم و از سعادت حقيقى دور افتاده و از نفوس شياطين بلكه شيطان انسى آنها هستند و با شياطين متّحد و محشور شوند و به شقاوت و ظلمت نفس گرفتار آيند . و اكثر نفوس انسان حسّى هستند ، يعنى همان نفوس پست محكوم حس و محسوساتند و نفوس متوسّطه يعنى انسان وهمى نسبت به آنان بسيار اندكند گرچه طبقه متوسّطه نسبت به عالى باز بسيارند . اما طبقه انسان عقلى كه انسان به حقيقت ، آنها هستند بسيار بسيار اندكند كه فرمودهاند : الْمُؤْمِنُ أَعَزُّ مِنَ الْكِبْريتِ الاَحْمَرِ . مومن از كبريت احمر نايابتر است . آنان گوهرى كمياب و در ادوار عالم افرادى قليل ، به آن مقام شامخ راه يافته و بدان كاخ رفيع منزل يابند . ابو على سينا گويد : « جَلِّ جَنابُ الْحَقِّ أَنْ يَكُونَ شَريعَةً لِكُلِّ وارِدٍ أَوْ يَرِدُ عَلَيْهِ إِلاّ واحِداً بَعْدَ واحِدً » . مقام شامخ مشاهده حق برتر از آن است كه همهكس آنجا راه يابد مگر ادوارى بگذرد تا افرادى بلند همّت و افروخته به نور معرفت بلكه سوخته عشق و محبّت لايق آن مقام عزت و سلطنت شوند !! قصّه كوتاه كه صفات و ملكات عالى كه به اتّفاق انبيا و حكما ، فضيلت و شرافت حقيقى انسان به آن مربوط است ، سرچشمه حقيقى و سبب اصلى آن در نفس ، معرفت خدا و محبّت به جمال حق و كمال مطلق و بزرگى روح و قوّت و استعلاى نفس ناطقه است ، كه هرچه نفس عالىتر است و معشوق و مشتاق اليه او بزرگتر آثار اين صفات بيشتر در او پديدار است . خلاصه نسبت مستقيمى بين مراتب معرفت و خداشناسى با كليّه اوصاف كماليّه است ، كه محقّقاً هركس معرفت وى بيشتر و علم و ايمانش كاملتر است ، اوصاف كمال او بيشتر است . اين نكته را نيز نبايد فراموش كرد كه در جنب معرفت ، حاكميّت بر نفس و خوددارى از شهوات بيجا و جلوگيرى از هوى و هوس نفس بسيار لازم است كه معرفت ، بدون اين حركات مثبت نتيجه و ثمرى نخواهد داد ، به اين خاطر حضرت صادق عليهالسلام فرمودند : كسى كه مىخواهد در ديوان بيداران قرار بگيرد بايد نفس را از شهوت نگاه دارد و بالاترين شهوت و خطرناكترين آن شهوت خودبينى و خودخواهى است كه هركس از خود بگذرد به خدا مىرسد . عطار مىگويد :
در راه تو هركه خاك در شد در عالم عشق معتبر شد
در كوى تو هركه راهبر شد هر لحظه به طبع خاك در شد
هر خاك كه در ره قِدَم گشت در عالم عشق تاج سر شد
تا تو نشوى چو ذرّه ناچيز نتوانى از اين قفس به در شد
هر كو به وجود ذرّه آمد فارغ ز وجود خير و شر شد
در هستى خود چو ذرّه گم شد ذاتى كه زعشق معتبر شد
English