خداخواهى از راه خداشناسى
دوم: شما را به خداخواهى دعوت مىكنم. حالا كه من را باور كردى، بيا بنشين در حق من و صفات من و كارهايى كه براى تو كردم، فكر كن. براى اين كه راهت را نزديك كنم، فقط از روزى كه نطفهات را از صُلب پدر در رحم آوردم، فكر كن كه آن نه ماه براى تو چكار كردم؟ فكر كن، تا من را بخواهى.
تو هنوز به دنيا نيامده بودى، دو سه ماه مانده بود كه بيايى، انگشت دستت را در رحم مادرت در دهانت گذاشتم كه مكيدن را ياد بگيرى و لبت عادت كند، كه وقتى بيرون مىآيى، سينه مادر را راحت بتوانى بگيرى، والا اگر اين تمرين را به تو نمىدادم، بايد تو را به بيمارستان مىبردند و دو ماه روى لبهايت كار مىكردند كه بتوانى پستان مادر را بگيرى.
يك ماه مانده به ولادت تو، گفتم: من مهمان جديد دارم، سينه مادرت را پر از شير كردم، گفتم: مهمانم دندان و گلوى قوى و مرى باز ندارد، سينه مادرت را كه پر غذا كردم، با اين كه سينه مادرت هم سوراخ داشت، غذايت بيرون نمىريخت، غذايت را نگه مىداشتم، تا خودت بيايى و با آن لب نازك و كوچكت، آن شير را بخورى.
چه محبتى از تو در دل پدر و مادرت انداختم. دو سه ماهه بودى، هنوز شكل و قيافه نداشتى، نيمههاى شب شروع به گريه كردن مىكردى، پدر و مادرت مىپريدند: فدايت شوم، الهى بميرم. دو تا رشته محبت به تو وصل كردم، تا كم كم دندان به تو دادم، اعصابت را قوى كردم.
English