لطفا منتظر باشید

سؤال ابراهيم عليه السلام از ملك الموت‏


روايت قوى‏تر و مستندتر، روايتى است كه وجود مبارك مرحوم فيض كاشانى در دو كتاب باعظمت «وافى»، و «شافى» نقل مى‏كند.

ابراهيم قهرمان توحيد، پدر همه انبياى بعد از خود، جدّ پيغمبر و ائمه طاهرين، انسانى كه قرآن بسيار به او بها داده است، روزى نشسته بود، ملك الموت را ديد، به او گفت: مرگ من فرا رسيده است، گفت: نه؛ زيرا هنگامى كه ملك الموت بيايد كار تمام است، و همه چيز باطل مى‏شود،

«تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ»

تمام پيوندهاى او قطع مى‏شود.

گفت: هنوز مهلت دارى در دنيا بمانى. ابراهيم عليه السلام فرمود: براى چه آمدى؟

ملك الموت گفت: براى ديدن تو آمدم. ابراهيم عليه السلام فرمود: آيا با قيافه اصلى بالاى سر محتضر مى‏آيى و جانش را مى‏گيرى، گفت: نه، بر سر خوبان عالم به يك شكل‏ مى‏روم و بر سر بدان حرفه‏اى هم به شكل ديگر مى‏روم، امام صادق مى‏فرمايد:

ابراهيم به او گفت: شكلى كه بالاى سر خوبان مى‏آيى، به من نشان بده، ملك الموت گفت: سرت را برگردان، تا من به آن شكل در آيم، ابراهيم به ملك الموت نگاه كرد و بيهوش شد.

ابراهيم فرمود: هيچ ستمكار و گناهكارى نيازى نيست به جهنم برود، همين قيافه براى گناهكاران كافى است. «1»

شبى مجنون به خلوتگاه ناز

 

با خداى خويشتن مى‏كرد ناز

كاى خدا نامم تو مجنون كردى‏

 

بهر يك ليلى دلم خون كردى‏

اى خدا من كم نيم از بت پرست‏

 

روى امّيدم به درگاه تو هست‏

اى خدا من كم نيم از ذرّه‏اى‏

 

عاشقم بر روى آهو برّه‏اى‏

اى خدا آخر طبيب من كجاست؟

 

مُردم از حسرت نصيب من كجاست؟

پس خطاب آمد كاى شوريده حال‏

 

هر چه مى‏خواهى در اين درگاه بنال‏

كار ليلى نيست اين كار من است‏

 

روى خوبان عكس رخسار من است‏

     

ملك الموت آن قيافه زيبا را از كجا مى‏آورد؟ ملك الموت آينه خدا است، بالاى سر مؤمن كه مى‏رود، عكس مؤمن روى قيافه ملك الموت مى‏افتد، مؤمن خودش را در ملك الموت مى‏بيند و كافر هم خودش را در ملك الموت مى‏بيند. ملك الموت يك چهره واقعى دارد، اين دو قيافه مال دو نوع مردم است.

بر پرده تكوين، تمام نقش‏ها زيبا است، كسانى كه با ديد خود به نقش‏هاى ظاهر نگاه مى‏كنند، همه را زيبا مى‏بينند.

به جهان خرّم از آنم كه خرّم از اوست‏

 

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست‏

     

وقتى انسان با ديد قلبى به اطراف خود نگاه كند، شاد زندگى مى‏كند غصّه دار نمى‏شود، منظره‏ها او را رنج نمى‏دهد، وقتى با چشم خدا به عالم نگاه مى‏كند.

مى‏بيند كه كلّ عالم يوسف مى‏باشد، مى‏بيند همه عالم خرّم و عالم زيبا است.

به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است‏

 

به ارادت ببرم درد كه درمان هم از اوست‏

نه فلك راست مسلّم نه ملك را حاصل‏

 

آنچه كه در سرّ سويداى بنى آدم از اوست‏

پادشاهى و گدايى برِ ما يكسان است‏

 

كه برين در همه را پشتِ عبادت خم از اوست‏

     

غم و شادى برِ عارف چه تفاوت دارد

 

ساقيا باده بده شادى آن كاين غم از اوست‏

     

اين نقش ظاهر موجودات است.

به دريا بنگرم دريا تو بينم‏

 

به صحرا بنگرم صحرا تو بينم‏

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت‏

 

نشان از قامت رعناى تو بينم

     

دريا يك آينه است، صورت تو در آينه افتاده است، دريا كه چيزى نيست، اين نقش مخصوص نقاش است.

 

منبع :
نظرات کاربران (1)
ناهید تفتی ( 29 بهمن 1390 )
بسیار عالی بود
ارسال دیدگاه