عقل: هديه پروردگار
مرحوم كلينى در اصول كافى روايت عجيب و شايسته تاملى از امير مومنان نقل كرده كه بسيارى از بزرگان از جمله مرحوم ملا صدرا در شرح اصول كافى و محروم مجلسى درصدد توضيح و شرح آن برآمدهاند:
«هبط جبرئيل على آدم، عليه السلام، فقال: يا آدم إنى امرت أن اخيرك واحدة من ثلاث فاخترها ودع اثنتين. فقال له آدم: يا جبرئيل و ما الثلاث؟ فقال:
العقل و الحياء و الدين. فقال آدم: إنى قد اخترت العقل فقال جبرئيل للحياء و الدين: انصرفا و دعاه. فقالا: يا جبرئيل إنا امرنا أن نكون مع العقل حيث كان، قال: فشأنكما و عرج».
حضرت مىفرمايد: جبرئيل، عليه السلام، بر آدم فرو آمد و گفت: من مامور شدهام انتخاب يكى از اين سه چيز را به تو پيشنهاد كنم: عقل و حيا و دين. آدم گفت: من عقل را انتخاب مىكنم. جبرئيل نيز مطابق فرمان پروردگار به دين و حيا گفت: برگرديد. اما دين و حيا گفتند:
بازگشت ما ممكن نيست، چون خدا به ما امر كرده است كه همواره همراه عقل باشيم. براى همين، از عقل جدايىناپذيريم. جبرئيل برگشت و حيا و دين، اين دو گوشواره عقل، نزد او ماندند.
نتيجه آنكه عاقل بودن شرط لازم و كافى براى دين داشتن و با حيا بودن است و در اين معنى روايت فراوان وارد شده است. از جمله، امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
- «من كان عاقلا كان له دين، و من كان له دين دخل الجنة».
- «الحياء من الايمان، و لا إيمان لمن لا حياء له».
چه كنيم كه با داشتن اين سهگوهر باز به راه راست نمىرويم و هدايت نمىپذيريم؟ چه كنيم كه به جاى خدا هزاران معشوق و محبوب موقتى را به دوستى گرفتهايم و از اين همه ناخويشتنشناسى حيا نمىكنيم.
چرا عمر آدمى بايد فداى چهار تا نامحرم بشود؟ آن هم نامحرمهاى نماندنى. اى كاش آدم دل به يك دختر يا يك زن مىبست كه هشتاد سال با آدم به خاطر خود آدم مىماند و قربان آدم مىرفت و دست از عشق برنمىداشت! نه اينكه دو سه روز تب عشق و هوسش تند باشد و بعد از آن جنگ و جدال و آبروريزى و غوغا شروع شود و كار به دعوا و درگيرى و كشت و كشتار بكشد. هر روز در روزنامه خبرى در اين باره هست كه زن با مردى رفيق شد و به كمك او نصف شب شوهرش را كشت؛ مرد با يكى رفيق شد و چون ديد ممكن است زنش جار و جنجال به پا كند، زنش را خفه كرد؛ ...!؟
اسم اين نوع زندگىها و اين نوع آدمها را چه مىتوان گذاشت؟ تا به حال، هيچ خوكى به خاطر عشق خوك ديگر را نكشته است، اما بعضى از انسانها زن بىگناهى را به خاطر يك زن ديگر مىكشند. يا مرد بىگناهى را كه پدر فرزندانشان هم هست به قتل مىرسانند! نكته اساسى اينكه وقتى ماجرا را دنبال مىكنى معلوم مىشود همهچيز از يك نگاه شروع شده و اين آتش را چشم به سبب ناكارآمدى عقل و نداشتن فكر روشن كرده است.
|
زمام عقل به دست هواى نفس مده |
كه گرد عشق نگردند مردم هشيار. |
|
فداى وجود مقدس امير مؤمنان! چه زيبا انسان را روانكاوى كرده و چه خوب باطن و ظاهر انسان را شناسانده است! آرى:
«من كثر فكره فى المعاصى دعته اليها».
به گناه فكر نكنيد، چون فكر گناه انسان را به آغوش معصيت مىاندازد و اسيرش مىكند. نگاهتان را هزينه ديدن صحنههاى نامشروع نكنيد، چون تا چشم چيزى را نبيند دل آن را مطالبه نمىكند، اما وقتى نگاه كردى و دل آن را طلب كرد، ديگر پسگرفتن اين شكل زيبا از نفس بسيار كار مشكلى است و فكر دائم در خيال آن دختر يا آن پسر زيباست. تاسفبارتر اينكه اين عده با ازدواج هم مشكلشان حل نمىشود و اينقدار گرفتارند كه در هنگام انتقال نطفه به زن شرعى خودشان هم به فكر آن نامحرماند و به ياد او كنار همسرشان قرار مىگيرند و اين چهره نحس را نمىشود از نفس و از فكر آنان پاك كرد.
آيا بدبختى بزرگتر از اين هم مىشود؟
|
خدايا داد از اين دل از اين دل |
كه من يكدم نگشتم شاد از اين دل |
|
|
چو فردا نامهخوانان نامه خوانند |
بگويم صد هزاران داد از اين دل |
|
خدايا، دلهاى ما آلوده شده و مرتب به چشمها مىگويد نگاه كنيد، به گوشها مىگويد گوش كنيد و ...، اما همچنان آرزومند پاكى و هدايت هستيم تا در راه بمانيم و از آن منحرف نشويم. تو نيز از سر لطف همتى بدرقه راهمان كن :
«ربّنا لا تزع قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا من لّدنك رحمة إنّك نت الوهّاب».
پروردگارا، دلهايمان را پس از آنكه هدايتمان فرمودى منحرف مكن و از سوى خود رحمتى بر ما ببخش، زيرا تو بسيار بخشندهاى.
English