عقل: محرم راز ملكوت - جلسه شانزدهم (1) - (متن کامل + عناوین)
عقل و اعتدال در محبتهاى مادى و معنوى
شيراز، حسينيه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385
بسم اللّه الرحمن الرحيم.
الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
يكى از موضوعات بسيار مهمى كه قرآن كريم و انبيا و اولياى الهى بدان دعوت كردهاند، رعايت اعتدال و ميانهورى در محبتهاى مادى و دنيوى است. بر طبق اين تعاليم، انسان بايد بر رعايت عدالت و حد وسط در اينگونه دوست داشتنها مواظبت نمايد، [1] چراكه اين دست علاقهها و خواستنها اگر صورت افراط به خود بگيرند وبه تعبير قرآن كريمبه «محبت شديد» [2] تبديل شوند، آن محبوب دنيايى را معبود انسان قرار مىدهند. [3] به عبارت روشنتر، چنين علاقه مفرطى باطن آدمى را از خدا خالى مىكند و آن معشوق را به جاى پروردگار محور توجههايش قرار مىدهد. [4] در نتيجه، آثار معبودى غير از اللّه درون انسان را متأثر مىسازد و خلقوخوهاى او براساس ويژگىهاى همان معبود شكل مىگيرد و چنين انسانى به يك منبع مولّد اعمال باطل و حيوانى تبديل مىشود. [5]
مجموع اين اعمال هم شرايطى براى او به وجود خواهد آورد كه زندگىاشبه تعبير قرآن مجيدزندان او خواهد شد [6] و در صورتى كه نتواند خودش را در مهلت معين با اعمال صالح و توبه واقعىتوبهاى كه امير المؤمنين، عليه السلام، در نهج البلاغه در باب حكمتها بيان كردهاند [7]- نجات بدهد، آن زندان براى وى ابدى خواهد شد.
امير المؤمنين، عليه السلام، مىفرمايند: كسى كه گرفتار چنين زندانى شود كه ساخته خود اوست و نتواند خود را در مهلت مقرر از بند آن برهاند، نجاتش تا ابد غير ممكن خواهد شد و از آن بيمارى باطن شفا نخواهد يافت:
«ألا و إنه لا فقر بعد الجنة، ألا و إنه لا غنى بعد النار، لا يفك أسيرها و لا يبرأ ضريرها». [8]
نه اين زندان، كه شكل ملكوتىاش در قيامت «دوزخ» است، قابل رهايى است و نه اين مرض كه به عالم آخرت منتقل شده قابل درمان است. زيرا لازمه درمانپذير بودن اين بيمارىها در آخرت اين است كه بسيارى از آيات قرآن مجيد را در اينباره باور نكنيم؛ آياتى كه درباره اهل دوزخ مىفرمايد:
«خالدين فيها ابدا». [9]
اگر اين بيمارىها در آخرت علاج شوند، ديگر معنى ندارد كسى سالها در جهنم بماند. پس، مفهوم خلود در آتش اين است كه شفاى بيمارىهاى روانىاى كه باعث انحرافات عملى و اخلاقى شدهاند، پس از انتقال به عالم ديگر غير ممكن است.
البته، اگر اين بيمار دربند در همين دنيا در مقام آزادى خود برآيد، امكان نجاتش فراهم است. قرآن مجيد مىفرمايد:
«يا عبادى الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة اللّه إن اللّه يغفر الذنوب جميعا». [10]
اى بندگان من كه بارتكاب گناه بر خود زيادهروى كرديد! از رحمت خدا نوميد نشويد، يقينا خدا همه گناهان را مىآمرزد؛ زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.
زندانيان نفس در همين دنيا مىتوانند خود رهايى بخشند، زيرا بيمارىهاى درونى در اين جهان درمانپذيرند. ولى اگر اين اسارت تا مرگ انسان ادامه يابد و اين بيمارىها با او بمانند و به عالم بعد منتقل شوند، راه نجات و درمانى براى آن اسير بيمار وجود نخواهد داشت.
رابطه با غير خدا با عشق به آنان فرق دارد
در تاريخ حيات بشر، همواره بودهاند كسانى كه رابطهشان با ماسوى اللّه رابطهاى طبيعى، فطرى و معمولى بوده است. اين رابطه هيچگاه به سر حد عشق شديد نرسيده و محبت ورزيدن به جايى كشانده نشده است كه محبوب در مقام معبود قرار گيرد. اينان رابطه طبيعى خود با امور دنيوى را در مسير مثبت انداختهاند. بدين صورت كه كالاى دنيا را براى عبادت حق و خدمت به خلق تحصيل كردهاند. اين گروهند كه در معارف الهى با عنوان «زاهد» معرفى شدهاند. [11]
مفهوم زهد
زاهد در اين معارف به كسى اطلاق نمىشود كه از همه خلق بريده است و كارى به كار دنيا و امور دنيوى ندارد و حوائج جسمانىاش را فقط تا حد ضروريات حياتى رفع مىكند و زندگىاش عبارت از دو لقمه نان خشك و يك لباس مندرس و يك سرى عبادات است. چنين زاهدى در آيين اسلام وجود ندارد.
زاهد در فرهنگ اسلام انسانى است كه ميل، خواسته، شهوت و محبت دنيوىاش منطبق بر طبيعت و عدالت است [12] و بايد هم اينگونه باشد.
چون اگر اين محبت و شهوت و خواسته در وجود انسان نباشد، به دنبال كسب و جذب متاع و ابزار مادى نمىرود. زاهد، در اين تعريف، وقتى محبتهاى دنيوى را تحصيل كرد، آنها را در طريق عبادت حق و خدمت خلق به كار مىگيرد و ابزارهاى مادى را در غير اين دو مسير مصرف نمىكند. به تعبير قرآن مجيد، زاهد نه «مبذّر» است نه «مسرف» و نه «مترف».
طبق تصريح كلام الهى، مردمى كه كالاى دنيا را تبذير مىكنند، يعنى در غير جاى خود به مصرف مىرسانند، برادران شيطان هستند:
«إن المبذّرين كانوا إخوان الشياطين». [13]
بىترديد اسراف كنندگان و ولخرجان، برادران شياطيناند.
گروهى ديگر نيز نعمتهاى خدا را مسرفانه يعنى خارج از حد شرعىاش مصرف مىكنند؛ مثلا، اتومبيلى مىخرند به بهاى دويست ميليون تومان، مسكنى تهيه مىكنند به قيمت دو ميليارد تومان، اثاث زندگى از قبيل فرش و مبلمان و غيره تهيه مىكنند به قيمت يك ميليارد تومان. اينها از نظر خداند عالم مسرف هستند و حبّ خداوند شامل حال آنان نمىشود.
«إن اللّه لا يحب المسرفين». [14]
قطعا خدا اسرافكنندگان را دوست ندارد.
اين در حالى است كه مردان خدا مركب و خانه و لباسى در حد نياز همين تن خاكى تأمين مىكنند.
مترفين نيز كسانى هستند كه نعمتهاى خدا را با قهقهه و خندههاى مستانه در گناه و معصيت خرج مىكنند. [15]
اين سه طايفه مردود هستند. اينان كسانى هستند كه عشقشان به كالاى دنيا افراطى است و متاع دنيا معبود آنهاست. به عبارت ديگر، دنيا آنان را بنده خود كرده است.
مردم بندگان دنيايند
حضرت سيد الشهداء، عليه السلام، در مدت شش ماهى كه در مكه بودند و در اين شهر اقامت داشتند، با مردمان بسيارى در منى و عرفات و ديگر مكانهاى مربوط به مناسك حج سخن گفتند يا از طريق آنان نامههاى بسيار به اهالى بلاد اسلامى فرستادند و نمايندگانى گسيل كردند و براى نهضت خويش از آنان يارى خواستند، اما از ميان چند ميليون مسلمان فقط 72 نفر به نداى ايشان لبيك گفتند. از اين نفرات اندك نيز حدود 17 نفر اعضاى خانواده خود امام بودند و بقيه كسانى بودند كه از كوفه و بصره و مكه و مدينه به حضرت ابى عبد اللّه، عليه السلام، پيوسته بودند.
حال، اين پرسش مهم مطرح است كه چرا فقط 72 نفر؟
بىترديد، مردمان آن روزگار ماهيت دعوت حضرت را مىشناختند و مىدانستند كه دعوت حضرت فراخواندن به چيزى است كه خدا و پيغمبران مردم را بدانها فراخواندهاند. پس چه علتى در كار بود كه از ميان آنان جز همين ياران معدود كسى پاسخ ايشان را نداد؟
حضرت سيد الشهداء، عليه السلام، خود به اين سؤال پاسخ دادهاند و دليل استوارى براى آن اقامه فرمودهاند:
«الناس عبيد الدنيا»، [16]
مردم بنده دنيا و دنيا معبود آنهاست. مردم چنان عشق مفرطى به پول و صندلى و مقام و ملك پيدا كردهاند كه اين مجموعه در جايگاه معبود قرار گرفته است و آنان هم تبديل به بنده چنين معبودى شدهاند. [17] مردم اسير دنيا شده و بند اين اسارت چنان قوى و زنجير اين بندگى چنان سنگين است كه در مدت شش ماهى كه امام دعوتش را با سخنرانى و ارسال نامه و پيك به همگان ابلاغ مىكرد، پاسخ شايستهاى نشنيد.
امير المؤمنين، عليه السلام، مىفرمايند:
«حب الشىء يعمى و يصمّ». [18]
عشق افراطى به غير خدا (انسان را) كور و كر مىكند.
آن كه با پول نرد عشق مىبازد، هرگز به دعوت آيات قرآن درباره زكات و انفاق و صدقات گوش فرانخواهد داد. چنين كسى كر و كور است و آيندهنگر هم نيست. عشقهاى افراطى كار انسان را به جايى مىرساند كه او هيچ ارزشى براى دعوت پروردگار قائل نمىشود و اين كمال بدبختى اين جنس دوپاست.
علاقه و رابطه زاهدان راستين با متاع و ابزارهاى دنيا طبيعى است و در نزدشان نظام كسب و مصرف متاع دنيا بر اين مبناست كه آن را پاك و حلال به دست آورند و در عبادت ربّ و خدمت به خلق هزينه كنند.
يعنى اگر به محل كسب آنها برويد و بگوييد: اين مغازه چيست؟
خواهد گفت: مسجد است و من هم عبد اللّه هستم. او در اين مسجد كه درش به روى دنيا باز است متاعهاى پاكيزه را به دست مىآورد، با بهرهگيرى از آنها بدن خود را سرپا نگاه مىدارد تا خداوند را عبادت كند و با درآمد مازاد بر نياز خود نيز به عباد اللّه خدمت مىكند.
اين زاهدان راستين چگونه مغازه را مسجد نام مىنهند؟ پاسخ اين است كه آنان با امير المؤمنين، عليه السلام، آشنايى كامل دارند و بر اين نكته واقفاند كه مولايشان فرموده است:
«الدنيا مسجد أحباء اللّه». [19]
وجببهوجب دنيا مسجد عاشقان خداست؛ منزل، مغازه، كارخانه و زمين كشاورزى مسجد است. زاهد يك عمر خود را در مسجد مىبيند.
مال را نيز از طريق مسجد به دست مىآورد. آنچه را هم كه كسب كرده خرج بندگى خدا و خدمت به خلق خدا مىكند و بعد هم در كمال آرامش دنيا را ترك مىكند و وارد عالم آخرت مىشود، بدون اينكه هنگام ترك متاع دنيا و بيرون رفتن از آن كمترين دردى حس كند. در روايات آمده است كه اينگونه مردم بعد از مردنشان پىمىبرند كه مردهاند؛ يعنى وقت مرگشان نمىفهمند كه در حال مردناند.
امير المؤمنين، عليه السلام، مىفرمايد: مرگ اينان «انتقال من دار إلى دار» است. [20] گويى آنان را از خانهاى به خانه ديگر منتقل مىكنند. اينان خانه دوم را كه مىبينند، به يكباره درمىيابند كه اين منزل جديد با خانه نخستين قابل مقايسه نيست؛ نه نعمتها، نه عظمت و نه كرامتش. اينان مست از نجلى نور خدا در قلبشان، از سراى دنيا به عالم آخرت مىروند و هنگامى كه وارد شدند تازه آنجا مىفهمند كه انتقال پيدا كردهاند.
نه ويژگى اهل زهد از نگاه جبرئيل (ع)
پيغمبر اسلام درباره اهل زهد از جبرئيل سؤال كرد و به او فرمود: حال درونى و اخلاق اهل زهد را براى من تفسير كن! جبرئيل نه خصوصيت را براى اين دسته از مردم بيان كرد و دو نكته را نيز در كنار اين نه ويژگى براى آن حضرت روشن ساخت:
«قلت: يا جبرئيل فما تفسير الزهد؟ قال: الزاهد يحب من يحب خالقه و يبغض من يبغض، خالقه، و يتحرج من حلال الدنيا و لا يلتفت إلى حرامها؛ فإن حلالها حساب و حرامها عقاب، و يرحم جميع المسلمين كما يرحم نفسه، و يتحرج من الكلام كما يتحرج من الميتة التى قد اشتدنتنها، و يتحرج عن حطام الدنيا و زينتها كما يتجنب النار أن تغشاه، و أن يقصر أمله، و كان بين عينيه أجله ...».
به راستى، انسان تازه با شنيدن اين خصوصيات پىمىبرد زاهدان چه انسانهاى باعظمتى هستند!
1. محب خدا و اولياى اويند
اولين خصلتى كه جبرئيل براى زاهدان بيان مىكند درباره محبتهاى دنيوى است كه اگر صحيح به كار گرفته شوند آثار مطلوبى براى انسان دارند. عرض كرد: جلوههاى دنيا قدرت به دام انداختن اين صاحبدلان باكرامت را ندارند.
«يحبّ من يحبّ خالقه».
عشق اين بزرگواران نسبت به پروردگارشان خيلى شديد است؛
«إن الذين آمنوا أشدّ حبّا اللّه». [21]
آنان كه ايمان آوردهاند، محبت و عشقشان به خدا بيشتر و قوىتر است.
آنان، بر اثر اين محبت شديد، خدا را معبود خود گرفتهاند و از طريق اين محبت و معبود گرفتن خدا به تمام كمالات راه پيدا مىكنند. اين غير از آن محبت افراطى به غير خداست كه رفتار انسان را وارونه مىكند و به جانب بىنهايت بطلان و انحطاط سوق مىدهد. [22] اهل زهد، بعد از خدا، اگر بخواهند به كسى عشق بورزند، به همين دوستان و عاشقان خدا عشق مىورزند:
«يحبّ من يحبّ خالقه».
فقط به دوستان و عاشقان و ياران و حزب خدا عشق مىورزند.
جبرئيل گفت: يا رسول اللّه، هنگامى بر دل اينها نظر كنى، خواهى ديد كه خدا، انبيا، ائمه و اوليايش در دل اينان به صورت نور حاضر هستند؛ نورى كه اعمال و اخلاقشان را جهت مىدهد.
اين گروه از مردم در طول تاريخ در هر شرايط و موقعيتى خود را از گزند وسوسههاى مادى و زمينى حفظ كردهاند و برايشان فرقى نداشته كه در چه شرايطى از زمان زندگى مىكنند. حوادث و جريانهاى زمانه نه مانعى براى آنها در توجه به معبود حقيقى بوده و نه بندى براى به اسارت كشيدن آنها محسوب مىشده است. حال، مىخواهيد دنيا پر از ماهواره و سايتهاى باطل يا مملو از فساد باشد مىخواهيد نباشد.
هماكنون، بخشى از تباهى مملكت ما در زمينه روابط پسران و دختران، مردان و زنان، و فساد مكانهايى نظير پاركها، مراكز آموزشى و ... ريشه در محبت افراد جامعه به فرهنگ غربى دارد؛ فرهنگى كه آميزهاى است از يهوديت و مسيحيت باطل و يا مركب از صهيونيسم و لائيسم مسيحىنما. كسى كه به حضرت زهرا، عليها السلام، علاقه دارد، اهل رعايت محرم و نامحرم است، حافظ حجاب و به جاى آورنده شرط عفت و اخلاق و عصمت است و فريفته محبتهاى دنيوى نيست. ولى كسى كه به زنان و دختران تلآويو و لندن و نيويورك و پاريس علاقه دارد، دوستدار عريانى و بدحجابى، اهل اختلاط با هرزهها و نامحرمان، و نمايشگاهى براى چشمهاى آلوده است و اميالش ريشه در محبتهاى باطل او به جلوههاى دنيايى دارد. [23]
فرشته وحى افزود: يا رسول اللّه! اين بزرگواران عاشق عاشقان خدا هستند. لذا بايد توجه داشت كه انسان وقتى محبوبانى همچون انبيا، امير المومنين، امام صادق، سيد الشهدا، و فاطمه زهرا، عليهم السلام، و اولياى الهى دارد، اين محبت برانگيزاننده نيكىها و اعمال صالح است و انسان را به راستى دگرگون مىكند.
2. بدخواه دشمن خدايند (و يبغض من يبغض خالقه)
زهدپيشه حقيقى با دشمنان خدا، گناهكاران حرفهاى و مفسدان رابطه قلبى ندارد و از آنان متنفر است؛ لذا به رنگ آنها نيز درنمىآيد. او در جامعه اسلامى زندگى مىكند، يهودىمسلك نمىشود، به مسيحيت نمىگرايد، فرهنگ و ارزشهاى لندن و تلآويو و ... دلش را نمىربايد.
چون از آنان و اعمال و اخلاقشان نفرت دارد. نفرت دفع مىكند و محبت جذب مىكند. مساله خواستن و نخواستن است. كسى كه آنها را بخواهد بالاجبار به شكل آنها درمىآيد و كسى هم كه خدا و انبيا را بخواهد قطعا شكل آنان را مىپذيرد.
3. در استفاده از حلال دنيا احتياط مىكنند (و يتحرّج من حلال الدنيا)
اهل زهد آنقدر درباره حلال دنيا اهل دقت و حزم و تقوا هستند كه موضعى وسواسگونه در برابر آن دارند. گويى در نقطهاى قرار دارند كه مىخواهند از حلال دنيا بگريزند. اينان در عين حال وقتى حلال را به دست مىآورند، آن را در دو جا هزينه مىكنند: عبادت رب، خدمت خلق. كارى هم به اوضاع زمانه ندارند، چون آنقدر مجذوب پروردگار هستند كه به هيچ عنوان جذب جريانات زمانه نمىشوند.
نكتههاى بسيار در عبارت «يتحرج من حلال الدنيا» نهفته است. درباره اهميت مساله كسب حلال، به چشم خودم عبرتهايى مشاهده كردهام و با حوادثى برخورد داشتهام كه ترديد دارم باورپذير باشند. زيرا باور كردن چنين امورى در زمانه ما ديگر خيلى سخت شده است.
تقوا و وسواس زاهدان درباره حلالهاى دنياست نه حرامهايش. هر چه تاكنون شنيدهايم اين بوده كه اينان درباره حرام دنيا وسواس دارند كه نكند حرامى وارد زندگىشان شود. بسيار شنيدهايم كه همهجا گفتهاند پرهيزكاران از گشتن به گرد امور حرام پرهيز مىكنند و به دنبال محرمات نمىروند، اما در اين روايت جبرئيل به پيغمبر مىگويد اين گروه در استفاده از حلال دنيا نيز احتياط مىكنند. يعنى نگاه شگفتى به حلال دنيا دارند، گويى از ترس و احتياط با حلالها روبهرو مىشوند.
وقتى هم آن را پس از اين همه احتياط به دست مىآورند، فقط در عبادت حق و خدمت خلق به مصرف مىرسانند. اصلا، زندگى متقّيان چيزى جز عبادت و خدمت نيست و اين دو نيز از هم جدا نيستند؛ آن چنانكه گفتهاند: عبادت به جز خدمت خلق نيست. [24]
پىنوشت:
[ (1). آيات قرآن به تبيين ماهيت دنيا و دلبستگى به آن پرداختهاند تا انسانهاى عاقل از دلبستگى به آن دست بردارند و اعتدال را در دنيا حفظ كنند. از جمله اين آيات:
- «كل نفس ذائقة الموت و إنما توفون أجوركم يوم القيامة فمن زحزح عن النار و أدخل الجنة فقد فاز و ما الحياة الدنيا إلا متاع الغرور* لتبلون فى أموالكم و أنفسكم و لتسمعن من الذين أوتو الكتاب من قبلكم و من الذين أشركوا أذى كثيرا و إن تصبروا و تتقوا فإن ذلك من عزم الامور». آل عمران، 185- 186.
- «يريد اللّه ليبين لكم و يهديكم سنن الذين من قبلكم و يتوب عليكم و اللّه عليم حكيم* و اللّه يريد أن يتوب عليكم و يريد الذين يتبعون الشهوات أن تميلوا ميلا عظيما* يريد اللّه أن يخفف عنكم و خلق الانسان ضعيفا* يا أيها الذين آمنوا لا تأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلا أن تكون تجارة عن تراض منكم و لا تقتلوا أنفسكم إن اللّه كان بكم رحيما* و من يفعل ذلك عدوانا و ظلما فسوف نصليه نارا و كان ذلك على اللّه يسيرا* إن تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما».
نساء، 26- 31.
- «يا أيها الذين آمنوا لا تخونوا اللّه و الرسول و تخونوا أماناتكم و أنتم تعلمون* و اعلموا أنما أموالكم و أولادكم فتنة و أن اللّه عنده أجر عظيم* يا أيها الذين آمنوا إن تتقوا اللّه يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و اللّه ذو الفضل العظيم». انفال، 27- 29.
- «و ما أموالكم و لا أولادكم بالتى تقربكم عندنا زلفى إلا من آمن و عمل صالحا فأولئك لهم جزاء الضعيف بما عملوا و هم فى الغرفات آمنون». سبإ، 37.
- «إنما الحياة الدنيا لعب و لهو و إن تؤمنوا و تتقوا يؤتكم أجوركم و لا يسألكم أموالكم».
محمد، 36.
- «يا أيها الذين آمنوا لا تلهكم أموالكم و لا أولادكم عن ذكر اللّه و من يفعل ذلك فأولئك هم الخاسرون». منافقون، 9.
- «إنما أموالكم و أولادكم فتنة و اللّه عنده أجر عظيم». تغابن، 15.]
[ (2). عاديات، 8: «و انه لحب الخير لشديد».]
[ (3). اين آيات به همين مطلب اشاره دارند:
- «اللّه ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات إلى النور و الذين كفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور إلى الظلمات أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون». بقره، 257.
- «لا يتخذ المؤمنون الكافرين أولياء من دون المؤمنين و من يفعل ذلك فليس من اللّه فى شئ إلا أن تتقوا منهم تقاة و يحذركم اللّه نفسه و إلى اللّه المصير». آل عمران، 28.
- «يا أيها الذين آمنوا إن تطيعوا الذين كفروا يردوكم على أعقابكم فتنقلبوا خاسرين* بل اللّه مولاكم و هو خير الناصرين». آل عمران، 149- 150.
- «إن اللّه لا يغفر أن يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يشرك باللّه فقد ضل ضلالا بعيدا* إن يدعون من دونه إلا إناثا و إن يدعون إلا شيطانا مريدا* لعنه اللّه و قال لا تخذن من عبادك نصيبا مفروضا* و لا ضلنهم و لا منينهم و لآمرنهم فليبتكن آذان الانعام و لآمرنهم فليغيرن خلق اللّه و من يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا* يعدهم و يمنيهم و ما يعدهم الشيطان إلا غرورا* أولئك مأواهم جهنم و لا يجدون عنها محيصا». نساء، 116- 121.
- «بشر المنافقين بأن لهم عذابا أليما* الذين يتخذون الكافرين أولياء من دون المؤمنين أيبتغون عندهم العزة فإن الغزة للّه جميعا». نساء، 138- 139.
- «يا أيها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين أولياء من دون المؤمنين أتريدون أن تجعلوا للّه عليكم سلطانا مبينا* إن المنافقين فى الدرك الاسفل من النار و لن تجدلهم نصيرا». نساء، 144- 145.
- «يا أيها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى أولياء بعضهم أولياء بعض و من يتولهم منكم فإنه منهم إن اللّه لا يهدى القوم الظالمين». مائده، 51.
- «قل أغير اللّه أتخذ وليا فاطر السماوات و الارض و هو يطعم و لا يطعم قل إنى امرت أن أكون أوا من أسلم و لا تكونن من المشركين». انعام، 14.
- «و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرتهم الحياة الدنيا و ذكر به أن تبسل نفس بما كسبت ليس لها من دون اللّه ولى و لا شفيع و إن تعدل كل عدل لا يؤخذ منها أولئك]
[الذين أبسلوا بما كسبوا لهم شراب من حميم و عذاب أليم بما كانوا يكفرون* قل أندعوا من دون اللّه ما لا ينفعنا و لا يضرنا و نرد على أعقابنا بعبد إذ هدانا اللّه كالذى استهوته الشياطين فى الارض حيران له أصحاب يدعونه إلى الهدى ائتنا قل إن هدى اللّه هو الهدى و أمرنا لنسلم لرب العالمين». انعام، 70- 71.]
[ (4). بحار الأنوار، ج 67، ص 25: «قال الصادق، عليه السلام: «القلب حرم اللّه فلا تسكن حرم اللّه غير اللّه».]
[ (5). نهج البلاغه، خطبه 7: «اتخذوا الشيطان لامرهم ملاكا، و اتخذهم له أشراكا، فباض و فرخ فى صدورهم، و دب و درج فى حجورهم. فنظر بأعينهم و نطق بألسنتهم. فركب بهم الزلل و زرين لهم الخطل فعل من قد شركه الشيطان فى سلطانه و نطق بالباطل على لسانه».]
[ (6). در قرآن در اين مورد اين تعابير آمده است: اعراف، 157: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم إصرهم و الاغلال التى كانت عليهم فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى أنزل معه أولئك هم المفلحون»؛ نيز رعد، 5: «و إن تعجب فعجب قولهم أئذاكناترابا أئنا لفى خلق جديد أولئك الذين كفروا بربهم و أولئك الاغلال فى أعناقهم و أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون». نيز اين آيه: «كل نفس بما كسبت رهينة». مدثر، 38.]
[ (39). نهج البلاغه، حكمت 417: «قال، عليه السلام، لقائل قال بحضرته أستغفر اللّه: «ثكلتك أمك أتدرى ما الاستغفار؟ الاستغفار درجة العليين، و هو اسم واقع على ستة معان:
أولها الندم على ما مضى؛ و الثانى العزم على ترك العود إليه أبدا؛ و الثالث أن تؤدى إلى المخلوقين حقوقهم حتى تلقى اللّه أملس ليس عليك تبعة؛ و الرابع أن تعمد إلى كل فريضة عليك ضيعتها فتؤدى حقها؛ و الخامس أن تعمد إلى اللحم الذى نبت على السحت فتذيبه بالاحزان حتى تلصق الجلد بالعظم و ينشأ بينهما لحم جديد؛ و السادس أن تذيق الجسم ألم الطاعة كما أذقته حلاوة المعصية فعند ذلك تقول أستغفر اللّه».]
[ (8). شرح اصول كافى، مولى محمد صالح مازندرانى، ج 9، ص 115؛ بحار الانوار، ج 65، ص 212؛ و ثلاثيات الكلينى، شيخ امين عاملى، ص 322: «حضرت على، عليه السلام، ضمن وصيت اصحاب مىفرمايد: «... و اعلموا أن الهالك من هلك دينه و الحريب من حرب دينه، ألا و إنه لا فقر بعد الجنة، ألا و إنه لا غنى بعد النار، لا يفك أسيرها و لا يبرأ ضريرها».]
[ (9). بقره، 162؛ آل عمران، 88؛ نساء، 169؛ انعام، 128؛ توبه، 68؛ هود، 107؛ نحل، 29؛ احزاب، 65؛ زمر، 72؛ غافر، 76؛ حشر، 17؛ تغابن، 10؛ طلاق، 11؛ جن، 23؛ بينه، 6.]
[ (10). زمر، 53.]
[ (11). درباره زهد روايت از حد فزون وارد شده است. از جمله اين روايات:
- ميزان الحكمة، ج 2، ص 905:
الإمام على (عليه السلام): انظروا إلى الدنيا نظر الزاهد فيها، فإنها عن قليل تزيل الساكن، و تفجع لمترف فلا يغرنكم.
عنه (عليه السلام): انظروا إلى الدنيا نظر الزاهد المفارق، فإنها تزيل الثاوى الساكن، و تفجع المترف الآمن، لا يرجى منها ما ولى فأدبر، و لا يدرى ما هو آت منها فيستنظر.
عنه (عليه السلام): اجعل الدنيا شوكا، و انظر أين تضع قدمك منها، فإن من ركن إليها خذلته، و من أنس فيها أوحشته، و من يرغب فيها أوهنته.
عنه (عليه السلام): انظر إلى الدنيا نظر الزاهد المفارق، و لا تنظر إليها نظر العاشق الوامق.
عنه (عليه السلام): انظروا إلى الدنيا نظر الزاهدين فيها الصارفين عنها، فإنها و اللّه عما قليل تزيل الثاوى الساكن، و تفجع المترف الآمن.
عنه (عليه السلام): اوصيكم بالرفض لهذه الدنيا التاركة لكم، و إن لم تحبوا تركها ... فلا تنافسوا فى عز الدنيا و فخرها، و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها، و لا تجزعوا من ضرائها و بؤسها، فإن عزها و فخرها إلى انقطاع، و إن زينتها و نعيمها إلى زوال، و ضرائها و بؤسها إلى نفاد (نفاذ).]
[- ميزان الحكمة، ج 2، ص 1167:
الإمام على (عليه السلام): الزهد كله فى كلمتين من القرآن، قال اللّه تعالى:* (لكيلا تأسوا على ما فاتكم ...)* فمن لم يأس على الماضى و لم يفرح بالآتى فهو الزاهد.
عنه (عليه السلام): الزهد كلمة بين كلمتين من القرآن، قال اللّه تعالى* (لكيلا تأسوا ...)* فمن لم يأس على الماضى، و لم يفرح بالآتى فقد أخذ الزهد بطرفيه.
الإمام على (عليه السلام): أيها الناس إنما الناس ثلاثة: زاهد، و راغب، و صابر، فأما الزاهد فلا يفرح بشئ من الدنيا أتاه، و لا يحزن على شئ منها فاته، و أما الصابر فيتمناها بقلبه فإن أدرك منها شيئا صرف عنها نفسه لما يعلم من سوء عاقبتها، و أما الراغب فلا يبالى من حل أصابها أم من حرام.
رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله): الزهد فى الدنيا قصر الأمل، و شكر كل نعمة، و الورع عن كل ما حرم اللّه.
عنه (صلى اللّه عليه و آله): الزهد ليس بتحريم الحلال و لكن أن يكون بما فى يدى اللّه أوثق منه بما فى يديه.
الإمام الصادق (عليه السلام): ليس الزهد فى الدنيا باضاعة المال، و لا بتحريم الحلال، بل الزهد فى الدنيا أن لا تكون بما فى يدك أوثق منك بما فى يد اللّه عز و جل.
رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله): الزهادة فى الدنيا ليست بتحريم الحلال و لا إضاعة المال، و لكن الزهادة فى الدنيا أن لا تكون بما فى يديك أوثق منك بما فى يد اللّه، و أن تكون فى ثواب المصيبة إذا أنت اصبت بها أرغب منك فيها لو أنها أبقيت لك.]
[ (12). كافى، ج 5، ص 70؛ معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 252؛ تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، ج 6، ص 327؛ منتهى المطلب (ط. ق)، علامه حلى، ج 2، ص 1031: «ابو عبد اللّه، عليه السلام: «ليس الزهد فى الدنيا باضاعة المال و لا تحريم الحلال بل الزهد فيها ان لا تكون بما فى يدك اوثق بما عند اللّه عز و جل».]
[ (13). إسراء، 27: «إن المبذرين كانوا إخوان الشياطين و كان الشيطان لربه كفورا».]
[ (14). انعام، 141: «و هو الذى أنشأ جنات معروشات و غير معروشات و النخل و الزرع مختلفا أكله و الزيتون و الرمان متشابها و غير متشابه كلوا من ثمره إذا أثمر و آتوا حقه]
[يوم حصاده و لا تسرفوا إنه لا يحب المسرفين»؛ نيز اعراف، 31: «يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا إنه لا يحب المسرفين».]
[ (15). واژه مترفين يكبار در قرآن و در وصف اصحاب شمال آمده است: «و أصحاب الشمال ما أصحاب الشمال* فى سموم و حميم* و ظل من يحموم* لا بارد و لا كريم* إنهم كانوا قبل ذلك مترفين* و كانوا يصرون على الحنث العظيم* و كانوا يقولون أئذا متنا و كنا ترابا و عظاما أئنا لمبعوثون* أو آباءنا الاولون* قل إن الاولين و الآخرين* لمجموعون إلى ميقات يوم معلوم* ثم إنكم أيها الضالون المكذبون* لآكلون من شجر من زقوم* فمالئون منها البطون* فشاربون عليه من الحميم* فشاربون شرب الهيم* هذا نزلهم يوم الدين* نحن خلقناكم فلولا تصدقون* أفرأيتم ما تمنون* أأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون* نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين* على أن نبدل أمثالكم و ننشأكم فى ما لا تعلمون* و لقد علمتم النشأة الاولى فلولا تذكرون* أفرأيتم ما تحرثون* أأنتم تزرعونه أم نحن الزارعون* لو نشاء لجعلناه حطاما فظلتم تفكهون* إنا لمغرمون* بل نحن محرومون* أفرأيتم الماء الذى تشربون* أأنتم أنزلتموه من المزن أم نحن المنزلون* لو نشاء جعلناه أجاجا فلولا تشكرون* أفرأيتم النار التى تورون* أأنتم أنشأتم شجرتها أم نحن المنشئون* نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمقوين* فسبح باسم ربك العظيم».
واقعه، 41- 74. در تفاسير درباره اين آيه آمده است:
- التبيان، شيخ طوسى، ج 9، ص 500: «و قوله" إنهم كانوا قبل ذلك مترفين" قال ابن عباس: معناه إنهم كانوا فى الدنيا متنعمين. و قوله" و كانوا يصرون على الحنث العظيم" قال قتادة و مجاهد كانوا يقيمون على الذنب العظيم، و لا يتوبون منه، و لا يقلعون عنه.
و قال الحسن و الضحاك و ابن زيد: كانوا يقيمون على الشرك العظيم. و قيل: اصرارهم على الحنث هو ما بينه اللّه تعالى فى قوله" و اقسموا باللّه جهد أيمانهم لا يبعث اللّه من يموت" و الاصرار الاقامة على الامر من جهة العزم على فعله، فالاسرار على الذنب نقيض التوبة منه، و الحنث نقض العهد المؤكد بالحلف، فهؤلاء ينقضون العهود التى يلزمهم الوفاء بها، و يقمون على ذلك غير تائبين منه، و وصف الذنب بأنه عظيم أنه اكبر من غيره مما هو أصغر منه من الذنوب».]
[- تفسير مجمع البيان، شيخ طوسى، ج 9، ص 368: «ثم ذكر سبحانه أعمالهم التى أوجبت لهم هذا فقال: (إنهم كانوا قبل ذلك مترفين) أى كانوا فى الدنيا متنعمين، عن ابن عباس. و ذلك أن عذاب المترف أشد ألما. و بين سبحانه أن الترف ألهاهم عن الإنزجار، و شغلهم عن الإعتبار و كانوا يتركون الواجبات طلبا لراحة أبدانهم: (و كانوا يصرون على الحنث العظيم) أى الذنب العظيم، عن مجاهد و قتادة. و الإصرار: أن يقيم عليه، فلا يقلع عنه، و لا يتوب منه. و قيل: الحنث العظيم الشرك أى: لا يتوبون عنه، عن الحسن و الضحاك. و ابن زيد. و قيل: كانوا يحلقون لا يبعث اللّه من يموت، و إن الأصنام أنداد اللّه، عن الشعبى و الأصم».
- تفسير الصافى، فيض كاشانى، ج 5، ص 125: «إنهم كانوا قبل ذلك مترفين منهمكين فى الشهوات و كانوا يصرون على الحنث العظيم الذنب العظيم قيل يعنى الشرك.
- تفسير الميزان، علامه طباطبائى، ج 19، ص 124: «قوله تعالى:" إنهم كانوا قبل ذلك مترفين" تعليل لاستقرار أصحاب الشمال فى العذاب، و الاشارة بذلك إلى ما ذكر من عذابهم يوم القيامة، و إتراف النعمة الانسان إبطارها و إطغاؤها له، و ذلك إشغالها نفسه بحيث يغفل عما وراءها فكون الانسان مترفا تعلقه بما عنده من نعم الدنيا و ما يطلبه منها سواء كانت كثيرة أو قليلة. فلا يرد ما استشكل من أن كثيرا من أصحاب الشمال ليسوا من المترفين بمعنى المتوسعين فى التنعم و ذلك أن الانسان محفوف بنعم ربه و ليست النعمة هى المال فحسب فاشتغاله بنعم ربه عن ربه ترفة منه، و المعنى: أنا إنما نعذبهم بما ذكر لانهم كانوا قبل ذلك فى الدنيا بطرين طاغين بالنعم. قوله تعالى:" و كانوا يصرون على الحنث العظيم" فى المجمع: الحنث نقض العهد المؤكد بالحلف، و الاصرار أن يقيم عليه فلا يقلع عنه. انتهى. و لعل المستفاد من السياق أن إصرارهم على الحنث العظيم هو استكبارهم عن عبودية ربهم التى عاهدوا اللّه عليها بحسب فطرتهم و أخذ منهم الميثاق عليها فى عالم الذر فيطيعون غير ربهم و هو الشرك المطلق. و قيل: الحنث الذنب العظيم فتوصيفه بالعظيم مبالغة و الحنث العظيم الشرك باللّه، و قيل: الحنث العظيم جنس المعاصى الكبيرة، و قيل: هو القسم على إنكار البعث]
[المشار إليه بقوله تعالى:" و أقسموا باللّه جهد أيمانهم لا يبعث اللّه من يموت" النحل:
38، و لفظ الآية مطلق».]
[ (16). كلمات الإمام الحسين، شريفى، ص 356؛ عوالم الامام الحسين، بحرانى، ص 234:
«ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على ألسنتهم يحوطونه مادرت معائشهم فإذا محصوا بالبلاء قل الديانون».]
[ (17). آل عمران، 14: «زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة و الخيل المسومة و الانعام و الحرث ذلك متاع الحياة الدنيا و اللّه عنده حسن المآب».]
[ (18). رسائل المرتضى، شريف مرتضى، ج 2، ص 216؛ سرائر، ابن ادريس حلى، ج 3، ص 295؛ من لا يحضر الفقيه، صدوق، ج 4، ص 380: «و قد قال الرسول الصادق، صلى اللّه عليه و آله و سلم: «جبك الشئ يعمى و يصم»؛ مستدرك الوسائل، ميرزا نورى، ج 12، ص 40: «و قال الصادق، عليه السلام: «حب الدنيا يعمى و يصم»؛ الكافى، ج 2، ص 136؛ نيز مشكاة الانوار، طبرسى، ص 466: «قال أبو عبد اللّه، عليه السلام: كتب أمير المؤمنين، عليه السلام، إلى بعض أصحابه يعظه: «... فارفض الدنيا فإن حب الدنيا يعمى و يصم و يبكم و يذل الرقاب ...».]
[ (19). نهج البلاغه، حكمت 131: «كلامه، عليه السلام، لرجل سمعه يذم الدنيا من غير معرفة: ... ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزود منها، و دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد أحباء اللّه، و مصلى ملائكة اللّه، و مهبط وحى اللّه، و متجر أولياء اللّه، اكتسبوا فيها الرحمة، و ربحوا فيها الجنة ...».]
[ (20). خصال، شيخ صدوق، ص 38: «حدثنا الحسين بن أحمد بن إدريس رضى اللّه عنه، عن أبيه، عن محمد بنسالم، عن أحمد بن النضر، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبى جعفر عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الناس اثنان واحد أراح و آخر استراح، فأما الذى استراح فالمؤمن إذا مات استراح من الدنيا و بلائها، و أما الذى أراح فالكافر إذا مات أراح الشجر و الدواب و كثيرا من الناس».
- خصال، شيخ صدوق، ص 258: «حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضى]
[اللّه عنه قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار قال: حدثنا محمد بن الحسين بن أبى الخطاب، عن على بن أسباط عن سليم مولى طربال، عن رجل، عن أبى جعفر عليه السلام قال: سمعته يقول: الدنيا دول، فما كان لك فيها أتاك على ضعفك، و ما كان منها عليك أتاك و لم تمتنع منه بقوة. ثم أتبع هذا الكلام بأن قال: من يئس مما فات أراح بدنه، و من قنع بما اوتى قرت عينه».
- روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 441: «قال الصادق عليه السلام: ان كان اللّه تبارك و تعالى قد تكفل بالرزق فاهتمامك لماذا؟ و ان كان الرزق مقسوما فالحرص لماذا؟ و ان كان الحساب حقا فالجمع لماذا؟ و ان كانالخلف من اللّه عز و جل فالبخل لماذا؟ و ان كانت العقوبة من اللّه عز و جل فالمعصية لماذا؟ و ان كان الشيطان عدوا فالغفلة لماذا؟ و ان كان الممر على الصراط حقا فالعجب لماذا؟ و ان كان كل شئ بقضاء و قدر فالحزن لماذا؟ و ان كانت الدنيا فانية فالطمأنينة إليها لماذا؟».
قال رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله): اغفل الناس من لم يتعظ بتغير الدنيا من حال إلى حال و اغنى الناس من لم يكن للحرص أسيرا.
قال أمير المؤمنين عليه السلام: كانت الفقهاء و الحكماء إذا كاتب بعضهم بعضا كتبوا بثلاث ليس معهن رابعة: من كانت الآخرة همه كفاه اللّه همه من الدنيا، و من اصلح سريرته اصلح اللّه علانيته، و من اصلح فيما بينه و بين اللّه عز و جل اصلح اللّه له فيما بينه و بين الناس و قال الصادق عليه السلام: ان داود عليه السلام خرج ذات يوم يقرأ الزبور، و كان إذا قرأ الزبور لا يبقى جبل و لا حجر و لا طائر و لا سبع إلا وجاوبه فما زال يمر حتى انتهى إلى جبل فإذا على ذلك الجبل نبى عابد يقال له: حزقيل، فلما سمع دوى الجبال و اصوات السباع و الطير علم انه داود عليه السلام فقال داود: يا حزقيل اتأذن لى ان اصعد اليك قال: لا فبكى داود فأوحى اللّه جل جلاله إليه يا حزقيل لا تعير داود و سلنى العافية فقام حزقيل فأخذ بيد داود فرفعه إليه، فقال داود: يا حزقيل هل هممت بخطيئة؟ قال لا قال: فهل دخلك العجب بما انت فيه من عبادة اللّه عز و جل؟ قال لا قال: فهل ركنت إلى الدنيا فاحببت ان تأخذ من شهوتها و لذتها؟ قال: ربما عرض بقلبى قال: فما تصنع إذا كان كذلك قال: ادخل هذا الشعب فاعتبر مما فيه قال فدخل]
[داود النبى عليه السلام فإذا سرير من حديد عليه جمجمة بالية، و عظام فانية فإذا لوح من حديد فيه كتابة فقرأها داود عليه السلام فإذا هى أنا فلان ملكت الف سنة. و بنيت الف مدينة و افتضضت الف بكر فكان آخر عمرى ان صار التراب فراشى، و الحجارة و سادتى و الديدان و الحيات جيرانى فمن زارنى فلا يغتر بالدنيا.
اعتقادات، شيخ مفيد، ص 47، از نبى اكرم، صلى اللّه عليه و آله: «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء، و إنما تنقلون من دار إلى دار»؛ نيز كلمات الإمام الحسين، شريفى، ص 497:
«امام حسين در جواب يارانش كه خوشحالى امام را در لحظههاى آخر درك نمىكردند و از امام سبب را پرسيدند فرمود: صبرا بنى الكرام، فما الموت إلا قنطرة تعبر بكم عن البؤس و الضراء إلى الجنان الواسعة و النعيم الدائمة. فأيكم يكره أن ينتقل من سجن إلى قصر ...».]
[ (21). بقره، 165: «و من الناس من يتخذ من دون اللّه أندادا يحبونهم كحب اللّه و الذين آمنوا أشد حبا للّه و لو يرى الذين ظلموا إذ يرون العذاب أن القوة اللّه جميعا و أن اللّه شديد العذاب».]
[ (22). درباره عشق روايات قابل تاملى وجود دارد:
- مشكاة الأنوار، على طبرسى، ص 203: عنه (عليه السلام) قال: قال رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله): أفضل الناس من عشق العبادة فعانقها و أحبها بقلبه، و باشرها بجسده و تفرغ لها، فهو لا يبالى على ما أصبح من الدنيا، على يسر أم على عسر».
- عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور الأحسائى، ج 1، ص 295: «فى الحديث القدسى: يا داود، فرغ لى بيتا أسكنه». يعنى به القلب. فى الحديث عن الصادق عليه السلام، و قد سئل عن العشق؟ فقال: (تلك القلوب، إذا خلت عن محبة اللّه فعذبها اللّه بحب غيره).
و أنواع الحب إذا كانت جهته واحدة، أمكن اجتماعه فى القلب كمحبة اللّه و رسوله و أهل بيته عليهم السلام، و صلحاء المؤمنين و نحوهم. أما إذا تباينت أنواعها و تضادت أشخاصها استحال اجتماعها».
- ميزان الحكمة، محمدى رىشهرى، ج 2، ص 1516: رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله):
من عشق فكتم وعف فمات فهو شهيد.]
[- ميزان الحكمة، ج 3، ص 1988: رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله): يقول اللّه عز و جل:
إذا كان الغالب على العبد الاشتغال بى جعلت بغيته و لذته فى ذكرى، فإذا جعلت بغيته و لذته فى ذكرى عشقنى و عشقته، فإذا عشقنى و عشقته رفعت الحجاب فيما بينى و بينه، و صيرت ذلك تغالبا عليه، لا يسهو إذا سها الناس.
- ميزان الحكمة، ج 3، ص 2056: عنه (عليه السلام): من عشق شيئا أعشى بصره و أمرض قلبه، فهو ينظر بعين غير صحيحة، و يسمع باذن غير سميعة، قد خرقت الشهوات عقله، و أماتت الدنيا قلبه.
- ميزان الحكمة، ج 3، ص 2235: عنه (عليه السلام): من عشق شيئا أعشى [أعمى] بصره، و أمرض قلبه ... لا ينزجر من اللّه بزاجر، و لا يتعظ منه بواعظ، و هو يرى المأخوذين على الغرة، حيث لا إقالة و لا رجعة.]
[ (23). در روايتى آمده است:
- عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور الأحسائى، ج 1، ص 296: «روى أن رجلا أتى أمير المؤمنين عليه السلام فقال: انى أحبك و أحب عثمان فقال له: أنت أعور اما أن تعمى و اما أن تبصر»؛ يعنى لا يجتمع هذان الحبان، لتضادهما.
امير خسرو در منظومه مجنون و ليلى مىگويد:
|
مومن به وفا دوروى نبود |
گر هست يگانهگوى نبود |
|
|
با غير چه كار تا تو هستى |
در قبله خطاست بتپرستى. |
|
[ (24). از سعدى است.]
ادامه دارد . . .
English