نمونه پاکى نفس
نمونه ثمرهاى گام نخست را خدا و انبیا و ائمّه در آیات و روایات فراوان بیان کردهاند. براى نمونه یک روایتش را برایتان بیان مىکنم. مردى عیسى بن مریم علیه السلام مىآید و عرض مىکند که زنا کردهام، الان وقتى فکر مىکنم به نظرم مىرسد که اى کاش خلق نشده بودم تا یک چنین کلاهى سرم برود. مىدانم که خدا از من بدش آمده، چون خدا نمىخواسته مرا در یک چنین حالتى ببیند، اما دید. من دیگر آن پاکى و قدس و صفا و سلامت ساختمانم را شکستم، حالا مىخواهم توبه کنم، توبه من هم آن گونه که خودِ پروردگار به شما فرموده این است که سنگسار شوم، چون زناى محصنه کردهام ؛البته توبه دیگر هم داشته که او نمىدانسته، چون پروردگار به انبیا فرموده است که به گنهکاران بگویید: اگر گناه کردهاند، حتى پیش شما هم نیایند که اقرار کنند، به آرامى نزد خودِ من توبه کنند، من مىبخشم. نیازى نیست که بگویند تا حدّ و تازیانه بخورند و کشته شوند، نگذارید بندگان من آبرویشان را پیش شما هم ببرند، به آنان نگویید که به خودم بگویید.گفت: پاکم کن: «طَهِّرْ یا روحَ اللّهِ طَهِّرْنى» ؛ پاکم کن، دیگر دلم نمىخواهد بمانم، چون مىدانم که اگر این جا مرا سنگ سار کنید، دیگر خدا پس از مرگم با من کارى ندارد.عیسى بن مریم علیه السلام اعلام کردند که هر کسى در منطقه ماست، براى سنگ سار کردن این گنهکار بیاید و اعلام کردند که همه صورتهایشان را بپوشانند و فقط چشمها پیدا باشد. همه صورتها را پوشاندند و آمدند.
چهارصد یا پانصد نفر در آن بخش زندگى مىکردند، همه آمدند، گودالى را کندند و این گنهکار را تا شکم داخل آن گودال انداختند تا سنگ به آن بزنند و نابود شود. وقتى در گودال افتاد، گفت: اى مردمى که آمدهاید تا مرا پاک کنید و سنگ سارم کنید، هر کدامتان که حدّ خدایى به گردنتان هست به من سنگ نزند، فقط کسانى که پاکند به من سنگ بزنند، من الآن در پیشگاه پروردگارم ایستادهام، خود آلودهام و نمىخواهم دست آلودهاى به من سنگ پرتاب بکند، همه رفتند.در این جا دلیل این مسئله معلوم شد که چرا گفت صورتهایتان را بپوشانید، براى این که مردم آبرویشان پیش هم دیگر نرود.
گر حکم شود که مست گیرم
در شهر هر آن چه هست گیرم
به همین دلیل ائمه قدس سرهما به ما یاد دادهاند که به ویژه در خلوت شب التماس کنید که خدایا! در قیامت پرده از کار ما برندار، آبروى ما را نبر، همین که پیش خودت آبرویمان رفته، بس است، دیگر دو جا آبروى ما را نبر، مگر همین یک جایى که آبروى ما رفته، دردش کم است. ما هر وقت به یاد تو مىافتیم که سر سفره تو نشستیم، تو ما را خلق کردى، نه ماه در رحم مادر پذیرایى کردى، سالم ما را متولد کردى، این همه به ما محبت کردى، ولى ما هیچ آبرویى پیش تو براى خودمان نگذاشتهایم، بگذار همین یک درد را بکشیم، دیگر آبروى ما را پیش مردم نبر. پیش تو که آبروى ما برود، تو کریمى، آقایى، اما مردم چنین نیستند که اگر آبروى کسى پیش آنها برود، تحمّل کنند، مردم اگر آبروى کسى پیش آنها برود، سنگبارانش مىکنند، فحش مىدهند، بد مىگویند، بیرون مىکنند، اما تو این کارها را نمىکنى.در دعاى کمیل آمده است که مىگوید: بعضى گناهانى مىخواهند بکنند که پیش خدا خیلى آبروریزى است. پیش از این که بنده آن گناه را انجام دهد، خدا به رقیب و عتید مىگوید که عبد مرا یک ساعت تنها بگذارید.
امیر المومنین علیه السلام مىگوید: رقیب و عتید هم مامور هستند، وِل مىکنند و مىروند تا پیش بنده نباشند. بنده آغاز به گناه کردن مىکند، خدا مىگوید: خوب شد که آبرویش پیش آن دو مَلَک نرفت. اگر پیش من رفت، مال خودم است، اما نسبت به آنها غریبه است. اگر ما این قدر مال تو هستیم، پس چرا ما تو را مال خودمان قرار ندادیم، چرا با تو معامله به مثل نکردیم، کارهایى که تو با ما کردى، چرا ما با تو نمىکنیم، خیلى مریض هستیم.روشنایى این گنهکار را ببینید، در همین گام نخست که «من الخلق الى الحقّ» است، مىگوید : «طَهِّرْنى» پاکم کن تا به طرف پروردگار بروم. یک مرتبه قلب باز مىشود، نور شروع به تابش کردن مىکند. فقط دو نفر ماندهاند، عیسى بن مریم و حضرت یحیى علیهما السلام . هیچ کس دیگر نیست، به هر دو نفرشان گفت شروع کنید این قدر به من سنگ بزنید تا من نابود شوم، یحیى جلو آمد و گفت: آقا مىدانى که من پیامبر هستم؟ گفت: بله . گفت: من الان به نصیحت تو احتیاج دارم، مقدارى مرا نصیحت کن. یحیى به چه کسى مىگوید، به جوان گنهکار، یک گنهکار تاریک که یک پیامبر را نصیحت کند. من و تو چه مىدانیم، یحیى مىداند این کسى که رو به جانب خدا کرده، الان خدا هم به او رو کرده، این الان چیزهاى فراوانى مىداند، غرق نور است. به موسى علیه السلام گفت: گرفتارم، چه دعایى کنم که مشکلم حل شود؟ خطاب رسید برو بگرد ببین چه گنهکارى توبه مىکند، دامنش را بگیر و بگو براى تو دعا کند، من دعاى او را مستجاب مىکنم. گفت: مرا نصیحت کن. سه مطلب گفت که این سه مطلب فقط مال قلب یک پیامبر یا امام است، مال قلبى نورانى و بیدار است، مال قلبى است که خدا در آن تجلّى کرده است :«مَنْ تَقَرَّبَ الَىَّ شِبْرا تَقَرَّبْتُ الَیْه ذِراعا»10 ؛بنده من تو یک قدم بیا، من ده قدم مىآیم.گفت: یحیى میان خود و هواى نفس خلوت نکن، نگذار نَفْس هوا پیدا کند که اگر اجازه بدهى دچار هوا شود، تو را هم مانند من بدبخت مىکند. من نفس را آزاد گذاشتم، نفس را رها کردم، به حیوانى چموش تبدیل شده که الان لگدش را مىخورم. گفت: باز هم بگو، «زِدْنى» بیشتر مرا نصیحت کن. گفت: یحیى با هر گنهکارى که روبهرو شدى، گنهکار را سرزنش نکن، شخصیّتش را خرد نکن، به رُخش نکش، توى سرش نزن، فقط راه آشتى با خدا را یادش بده، مبادا توى سر گنهکار بزنى. گفت: باز هم مرا نصیحت کن، گفت: یحیى در تمام برخوردهایت با بندگان خدا غضب نکن، خشم نکن، انسان بردبار و حلیمى باش، صبورى باش، از خدا یاد بگیر، ببین بندهاى که عمرى گناه مىکند، اما خدا صبر و حوصله مىکند. یحیى گفت: مرا بس است، آن وقت گنهکار حالى دیگر پیدا کرده بود، مانند ابر بهار اشک مىریخت، به عیسى و یحیى گفت که دیگر معطّلم نکنید، مرا روانه کنید.جبرئیل آمد و گفت : اى عیسى! خدا مىگوید که بنده مرا از این دام دربیاور، این حیف است از دنیا برود. الهى، دست ما را هم بگیر، حیف است ما از بین برویم، اگر ما را نگه دارى ما بنده تو خواهیم بود، حیف است با شمشیر هواى نفس کشته شویم، حیف است شیطان در این چاله زندگى ما را نابود کند.
--------------------------------------------------------------------------------
1 . فجر (89) : 28 ـ 30.
2 . انبیاء (21) : 87 .
3 . الکافى: 5/163.
4 . انسان (76) : 30.
5 . مثنوى معنوى ، مولوى
6 . مثنوى معنوى ، مولوى
7 . مثنوى معنوى ، مولوى
8 . انعام (6) : 94.
9 . بقره (2) : 286.
10 . عوالى اللئالى : 1/56 ؛ بحار الانوار : 87/190.
English