امكان پيروى از اهلبيت عليهم السلام در هر زمان
سؤال: آيا در اين روزگار پر از فتنه و ظلم و فساد كه دامن مردم را گرفته است، مىتوان با اقتداى به اهلبيت عليهم السلام و اجتناب از فرهنگ شيطان زندگى كرد؟
در مقابل اين جاذبههاى شيطانى و پر زرق و برقى كه براى گمراهى جوانان اين امت در همه جا پرسه مىزنند؛ بيش از هزار كانال ماهواره كه در خانه مردم است، آيا مىتوان به اهلبيت عليهم السلام اقتدا كرد و از شيطان دورى نمود يا نه؟
جواب: حكايتى را بازگو مىكنم مرحوم سيد نعمت اللّه جزايرى، شاگرد رده اول علامه مجلسى نقل مىكند كه حدود شش نفر مؤمن و شيعه حقيقى براى يك سفر تجارتى به شام مىروند. آن روزها در شام، ناامنى و دزدى شبانه روزى زياد بود و مردم شام گرفتار بودند. دولت هم فوق العاده نسبت به دزدان سختگيرى مىكرد. اگر دست دزد را ببرند، امنيت برمىگردد. اين حكم خدا است:
«وَ السَّارِقُ و السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا»
اين شش نفر وقتى كه وارد شام شدند، بىخبر از اوضاع شام كه ناامنى و دزدى هست، به يك مسجدى رفتند و نماز خواندند. از مسجد كه بيرون آمدند، پاسبانها به عنوان چهرههاى ناآشنا آنها را دستگير كردند. گفتند: چرا ما را دستگير كرديد؟ گفتند: چون شما از بيرون آمدهايد و خانههاى مردم را مىدزديد.
اينها نتوانستند به پاسبانها بفهمانند كه ما دزد نيستيم. آنها را نزد پليس شهربانى بردند، گفتند: اين دزدها را امروز دستگير كردهايم. پس اگر اينها را به اشدّ مجازات برسانيم، امنيت برمىگردد. رئيس شهربانى با كينه، خشم و عصبانيت به اينها نگاه كرد و به پاسبانها گفت: اينها را با دستبند ببريد و در زير زمين خانه خودم حبس كنيد. من در ظرف يك شبانه روز به حساب اينها مىرسم.
اينها تسليم به اعدام شدند. دستور داده بود كه به آنها آب و غذا و وسايل خواب ندهند. اين چند نفر هم آن زيرزمين را تبديل به مسجد كردند. شيعه هر جا برود، آنجا را تبديل به خانه خدا مىكند؛ زندان، گردشگاه، زيارتگاه، هر جاى ديگر كه باشد. از ويژگىهاى شيعه اين است كه همه جا را رنگ خدايى مىكند. نه تنها رنگ نمىگيرد، بلكه رنگ مىدهد.
گفتند: ما شب آخر عمرمان است، چرا به هم نگاه كنيم و غصه بخوريم؟ شروع به نماز شب، گريه، استغفار و مناجات كردند:
|
به مناجاتش هر شبى گذرد |
بس بود آن مرا دگر همه هيچ |
|
|
باده مصطفاى حق چو رسد |
از كف مرتضى، دگر همه هيچ |
|
|
يك دو سه يار همدم و همراز |
هم يكى، هم دو تا، دگر همه هيچ |
|
|
شمع بيگانه پرتوى ندهد |
من و آن آشنا، دگر همه هيچ |
|
|
فيض را بس بود پس از نبى و على |
يازده پيشوا، دگر همه هيچ «1» |
|
نزديك اذان صبح، آنان ديدند كه در خانه رئيس شهربانىِ عصبانىخشمگين باز شده و وارد حياط خانه شد، به پاسبانها گفت: از اين كه من را تا به خانه رسانديد، ممنون هستم، پاسبانها رفتند و در را بستند.
اينها از سوراخ زير زمين ديدند؛ خانواده رئيس شهربانى آمد و يك بقچه آنجا گذاشت. او بقچه را باز كرد، لباسهاى شهربانى و حكومتى را درآورد و يك پيراهن سفيدى پوشيد، رو به قبله ايستاد و چنان نمازى خواند كه دل اين شش نفر را برد.
نمازى خواند كه اينها حسرت خوردند كه چرا ما در مدت عمرمان چنين نمازى را تا به حال نخوانديم.
نمازش كه تمام شد، آمد و خودش در زيرزمين را باز كرد، گفت: برادرانم! نماز صبح خوانديد؟ بهت زده گفتند: نه. گفت: سريع بياييد، الان اول طلوع فجر است، خدا منتظر شما است. وضو بگيريد و نماز بخوانيد كه بعد از نماز با شما حرف دارم.
نماز كه تمام شد، گفت: من درآمدم از چند ملكى است كه اجاره مىدهم.
حقوقى كه از اينها مىگيريم، همهاش را در راه خدا مىدهم. من شيعه على عليه السلام هستم. من مخصوصاً به اينجا آمدهام و خودم را مخالف نشان داده و رئيس شهربانى شدم، چون قبلًا مىديدم كه اينجا محبان اميرالمؤمنين عليه السلام گاهى گرفتار مىشوند، گفتم: خدايا! اين پست را به من بده، تا من به داد دوستان تو برسم. شما مرا ببخشيد، من جلوى آنها مجبور بودم كه عصبانى بشوم. شما شب بدى را گذرانديد. دعا كنيد كه خدا مرا بيامرزد.
English