شگفتىهاى عالم انسان (2)
منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد چهارم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
اسكلت سر انسان
«اسكلت سر شامل سر، جمجمه و استخوان بندى صورت مىباشد. كاسه سر جعبهاى است كه در داخل آن مغز قرار گرفته، داراى يك سقف و يك قاعده غير منظم است. كاسه سر هشت استخوان دارد كه چهار عدد آن فرد، مرسوم به استخوان پيشانى و چهار عدد زوج.
در استخوان بندى صورت چهارده استخوان وجود دارد كه به قسمت قُدّام و قاعده كاسه سر آويزان است و آروارههاى فوقانى و تحتانى را تشكيل مىدهد.
آروارههاى فوقانى از سيزده استخوان تشكيل شده، آرواره تحتانى فقط از يك استخوان موسوم به استخوان فكّ اسفل تشكيل مىيابد، بين استخوان صورت و كاسه سر حفرههايى وجود دارد كه اعضاى حواسّ باصره و شامّه و ذائقه در آنها قرار مىگيرند.
حنجره از قسمتهاى زير ساخته شده است:
1- غضروفها
2- مفاصل
3- عضلات
4- مخاط.
غضروفهاى ثابت يازده عددند كه سه تا فرد و ميانى و چهار تا زوج مىباشند.
غضروفهاى غير ثابت يكى فرد و ميانى و ديگرى زوج و طرفى است. حنجره زن كوچكتر از حنجره مرد است و هر قدر حنجره كوچكتر باشد صدا نازكتر است!
سازمان قلب
خون كه در بدن يك انسان متوسط پنج تا شش ليتر حجم دارد، هر دفعه يك بار در مدار بستهاى به گردش در مىآيد. در هر 24 ساعت قلب در حدود ده هزار ليتر خون دريافت داشته و از خود مىراند. در دوران يك عمر متوسط كه آن را هفتاد سال حساب كنيم قلب پانصد ميليون بار بدون حتى يك استراحت كوتاه و يك فرصت ترميمى با نظم ثابت و لايتغيّرى ضربان دارد. معهذا بايد بدانيم كه بدون استراحت، هيچ عضلهاى تاب مقاومت ندارد و قلب هم يك عضو است. فاصله كوتاهى كه بين هر دوره انقباض قلب يعنى مابين هر دو ضربان قلب وجود دارد با تمام ناچيز بودنش براى استراحت قلب كافى است و قلب در همين لحظه كوتاه استراحت كرده براى ضربه بعدى نيرو ذخيره مىكند.
قلب طبيعى مانند خود انسان، نيم بيشترى از عمرش را در استراحت و بى خبرى مىگذارند، به علاوه خود عضله قلب جيره غذايى اضافى دارد و از آنجا كه مأمور پخش و توزيع غذا به بافتههاى بدن است درباره خود نوعى خاصه، خرجى اعمال مىكند. گر چه وزن قلب برابر يك دويستم وزن بدن است، يك بيستم خون در بدن را صرف تغذيه خودش مىكند.
دستگاه اعصاب
در ميان شگفتىهاى حيات و وجود اسرارآميز انسان، هيچ پديدهاى عجيبتر از چگونگى انتقال امواج عصبى از مغز در طول رشتههاى عصبى و رسيدن به عضلات يعنى در حقيقت مكانيسم تبديل انديشه به عمل نيست.
سالهاست كه دو گروه از دانشمندان و محقّقان كه هر يك طرفدار يك نظريه به خصوص هستند براى پى بردن به چگونگى اين انتقال عصبى به تحقيق و تتبّع مشغولند يك دسته از اين محققان تصور مىكنند كه انتقال انديشه و فكر از مغز و تبديل آن به عمل و حركت منشأ شيميايى دارد و فرآوردههاى به خصوص شيميايى عامل سير امواج عصبى از مغز به اندامها هستند.
دسته ديگر بيشتر طرفدار نظريه انتقال الكتريكى هستند و كيفيت عبور موج عصبى را در نتيجه ايجاد جريانهاى خفيف الكتريكى مىدانند. تا اين لحظه هيچ يك از اين دو گروه نتوانستهاند چگونگى سير امواج عصبى را كاملًا توجيه كنند، در حالى كه تحقيقات آنها نشان مىدهد كه هر يك تا حدى به حقيقت و نتيجه نزديك گرديدهاند.»
ساختمان درونى بدن در كلام كارل
كارل در مقالهاى بسيار مهم درباب ساختمان درونى بدن، سلولها و اجتماعات و ساختمان آنها، نژادهاى مختلف سلولى مىگويد:
«دنياى درونى ما هرگز به آن چيزى شبيه نيست كه كالبدشناسى كلاسيك به ما مىآموزد، زيرا اين علم از وجود آدمى جز شبحى كه مطلقاً ساختمانى و مجازى است توصيف نمىكند.
تنها كافى نيست كه جسد انسان را براى شناسايى ساختمان وى بشكافند، البته از اين راه مىتوان عضلات انسان و استخوان بندى را كه چون تار و پودى براى نگهدارى وضع بدن به كار مىرود ديد و در ميان قفسهاى كه در پشت با ستون مهرهها و از اطراف با دندهها و در جلو به وسيله عظم قَصّ «1» محدود مىشود قلب و ريتين را معلّق يافت، و كبد و طحال و كليهها و معده و رودهها و غدد تناسلى را ملاحظه كرد كه به وسيله چينهاى صِفاق «2» به سطح داخلى حفره بزرگ شكم چسبيدهاند. همچنين ظريفترين اندامهاى بدن يعنى مغز و نخاع را مشاهده نمود كه در جعبههاى استخوانى محكمى محفوظ گشتهاند و بر عليه ديواره سخت آنها با واسطه پردههايى چند و مايع ميانى آنها نگهدارى مىشوند.
ولى روى جسد بىجان، فهم ساختمان حقيقى موجود زنده غير ممكن است، زيرا در اين حال او را فاقد اعمال و محروم از محيط طبيعى يعنى خون و هورمونها مىبينيم. در حقيقت يك عضو دور از محيط داخلى خود نمىتواند زيست. هنگام حيات خون با جريان مرتب خود همه جا گردش مىكند، در شرايين مىتپد، در وريدهاى آبى رنگ مىلغزد و مويرگها را پر مىكند و تمام بافتها را از لنف شفافى مشروب مىسازد.
براى درك حقيقت دنياى درونى ما، تكنيكهاى دقيقترى از كالبدشناسى و بافتشناسى ضرورى است. بايستى اندامها را بر روى جانوران و انسانهاى زنده همان طورى كه در جريان يك عمل جراحى مىبينيم مطالعه كرد و فقط به جسدهاى بى جانى كه براى كالبد شكافى آماده شدهاند اكتفا ننمود. همچنين بايد ساختمان آنها را در عين حال روى برشهاى ميكروسكپى بافتهاى مرده و روى بافتهاى زنده در حين عمل و فيلمهاى سينما كه حركاتشان رسم شده باشد تحقيق نمود، زيرا ما نبايد مصنوعاً بين سلول و محيطش، و ميان شكل و عمل جدايى بيندازيم.
در داخل بدن سلولها شبيه به جانوران كوچك دريايى هستند كه در محيطى تاريك و نيم گرم شناورند. تركيب اين محيط نيز نظير با آب درياست ولى با نمك كمتر و عناصر متنوعتر و فراوانتر.
گلبولهاى سفيد خون و سلولهايى كه جدار عروق خونى و لنفاوى را مفروش مىسازند به ماهىهايى شباهت دارند كه برخى به آزادى در ميان آب شناورند و بعضى در شنهاى كف دريا مىخزند، ولى سلولهاى بافتها و اندامها در مايع آزاد نيستند و آنها را مىتوان به ذوحياتين شبيه دانست كه هم در باتلاقها و هم در شنهاى مرطوب ساحلى زندگى مىكنند.
سلولها مطلقاً تابع شرايط محيط خود هستند و دائماً موجد تغييراتى در اين محيط مىشوند و يا خود تحت تأثير محيط تغيير مىكنند. در حقيقت سلولها از محيط خود جدايى ناپذيرند و چگونگى ساختمان و اعمال آنها به وسيله وضع فيزيكى و فيزيكو شيميايى مايعى كه آنها را احاطه كرده است تعيين مىگردد. اين مايع لنف بينابينى آنهاست كه خود از خون حاصل مىشود، و در عين حال نيز موجد خون است.
سلول و محيط ساختمان و عمل يك چيز است، معهذا براى فهم موضوع، ما مجبوريم اين مجموعه غير قابل تفكيك را به سلولها و بافتها از طرفى، و محيط و بين اندامها يعنى خون و مايعات از طرف ديگر تقسيم كنيم. اجتماع سلولها، بافتها و اندامها را مىسازد، ولى مشابه دانستن آن با زندگى اجتماعى حشرات يا انسان خيلى سطحى است، زيرا فرديت سلولها خيلى از انسانها و حتى حشرات مشخصتر است. در هر كدام از اين اجتماعات مقرّراتى كه افراد را به هم پيوند مىدهد و نزديك مىكند معرّف خصايص حياتى آنهاست. شناسايى خصايص افراد آدمى از اجتماعات انسانى آسانتر است، ولى در مورد اجتماعات سلولى بر عكس اين است.
كالبد شناسان و فيزيولوژيستها از مدتها پيش خصايص عمومى بافتها و اندامها را مىشناسند ولى جز اخيراً به مطالعه خواص سلولى يعنى واحد ساختمانى اعضا موفق نشدهاند. به كمك طريقههايى كه كشت بافتهاى زنده را در آزمايشگاه ممكن مىسازد، اطلاعات بيشتر و عميقترى از زندگى سلولى به دست آمده است. در اين موقع سلولها از خود خصايص شگفتانگيز و قدرت مسلّمى نشان مىدهند كه گرچه در شرايط عادىِ زندگى نهان است، با تأثير برخى حالات فيزيكو شيميايى محيط ظاهر مىشود. نه تنها خصايص آناتوميكى، بلكه اين خصايص عملى است كه آنها را به ساختن بدن موجود زنده قادر مىكند.
هر سلول با وجود خردى خود وجود بسيار پيچيده و غامضى است و به هيچ وجه با انتزاعات شيميدانها، يعنى يك قطره ژلاتين كه دورادورش را پرده نيمه تراوايى فرا گرفته باشد، شبيه نيست. همچنين در هسته يا بدن سلول جسمى را كه بيولوژيستها به آن پرتوپلاسما نام دادهاند نمىتوان ديد. امروز مىتوان تصوير سلولها را به روى پردههاى سينمايى از اندازه قد آدمى نيز بزرگتر كرد و مطالعه نمود، در اين حال تمام نكات ساختمانى سلول قابل رؤيت خواهد بود.
هسته كه مانند بالون بيضى شكلى با جدار قابل ارتجاع خود در آن غوطهور است، و گويى به وسيله ژله كاملًا شفافى پر شده دو نوكلئول دارد كه به آهستگى تغيير شكل مىدهند. در اطراف هسته جنب و جوش زيادى حكمفرماست كه مخصوصاً در مجاورت حبابهايى كه كالبدشناسان به آن دستگاه گولژى يا رنو نام مىدهند، بيشتر مشهود است.
دانههايى غير مشخص به مقدار زياد در اين ناحيه دائماً حركت مىكنند و حتى به پردههاى سلول نيز مىرسند. قسمتهاى جالبتر رشتههاى دراز ميتوكندرى است كه اغلب به مار و در برخى سلولها به باكترىهاى كوتاهى شباهت دارد.
حبابها و دانهها و رشتهها نيز به شدت و دائماً در مايع بين سلولى جنبش و حركت دارند.
هر چند ساختمان ظاهرى سلولهاى زنده خيلى زياد پيچيده به نظر مىآيد، ولى پيچيدگى حقيقى آن بيشتر از اين است. هسته كه گويى به جز نوكلئولها چيزى در بر ندارد، معهذا مواد ديگرى را شامل است كه ماهيت شگفت انگيزى دارند و ساختمان سادهاى كه شيميستها براى نوكلئول پروتيينهاى سازنده آن قائلند تصورى واهى است.
در حقيقت هسته سلول، ژنها را شامل است. از اين عوامل چيزى نمىدانيم جز اين كه خصايص ارثى را با خود نقل مىكنند. ژنها غير قابل رؤيتند ولى به تحقيق در كروموزونها جاى دارند. كروموزونها قطعات كوچكى هستند كه هنگام تقسيم سلول در هسته پديدار مىشوند، چنانكه روى فيلم سينما ديده مىشود. در اين هنگام كروموزونها مراحل مختلف تقسيم غير مستقيم سلولى را طى مىكنند و به شكل دو توده كوچك از يكديگر جدا مىشوند و بالأخره تكانهاى شديدى در تمام جهات در بدن سلول ديده مىشود و سرانجام سلول اوليه به دو سلول جديد تقسيم مىگردد و به اين ترتيب دو عنصر تازه جاندار به وجود مىآيد!»
نژاد سلولها
«سلولها نيز مانند جانوران نژادهاى گوناگونى دارند. نژادهاى سلولى در عين حال به وسيله خواصّ ساختمانى و خصايص عملى خود مشخص مىگردند.
سلولهاى نواحى و اعضاى مختلف بدن مانند غده تيروييد و طحال و پوست طبيعةً از يكديگر متفاوتند، ولى عجب در اين است كه در مراحل مختلف زندگى سلولهاى يك ناحيه عضوى نيز، از يك نژاد نيست و مىتوان گفت كه موجود زنده در مكان نيز همچون زمان نامتجانس است.
اقسام سلولها
دستههاى سلولى را مىتوان تقريباً به دو طبقه تقسيم كرد:
يكى سلولهاى ثابت كه براى ساختمان اندامها به يكديگر متصل مىشوند، و سلولهاى متحرك كه در تمام بدن گردش مىكنند.
دسته اول نژاد سلولهاى هم بند و پوششى و سلولهاى شريف مغز و پوست و غدد مترشحه را شامل مىگردد. سلولهاى هم بند تار و پود اندامها را مىسازد و در همه جا وجود دارد و اطراف آنها را مواد گوناگون غضروفى و استخوانى و بافت ليفى و رشتههاى قابل ارتجاع فرا مىگيرد كه به استخوان بندى و عروق خونى و ديگر اندامها استحكام و سختى يا نرمى و قابليت ارتجاع آنها را مىبخشد، گاهى نيز به صورت عوامل قابل انقباضى مانند عضلات قلب و عروق و دستگاه گوارشى و ماهيچههاى دستگاه حركتى در مىآيند.
گر چه اين سلولها بى حركت به نظر مىآيند و هنوز نام قديمى سلولهاى ثابت روى آنها مانده است، ولى در حقيقت به طورى كه تصاوير سينمايى نشان مىدهد داراى حركتاند ولى حركتشان خيلى آهسته است و در محيط خود مانند روغنى كه روى آب پخش مىشود مىلغزند و هسته خود را كه در ميان مايع درونى آنها شناور است با خود مىكشانند. سلولهاى متحرك كه شامل اقسام مختلف گلبولهاى سفيد خون و بافتها مىگردد حركتشان سريع است. گلبولهاى سفيد چند هستهاى به آميبها شباهت دارند.
لمفوسيتها خيلى آهستهتر و شبيه به كرمهاى كوچكى مىخزند.
مونوسيتها كه بزرگترند شبيه به ستاره دريايى و علاوه بر بازوهاى متعدد دورادور خود پرده موّاجى نيز دارند كه در چينهاى اين پرده سلولها و ميكربها را جاى مىدهند و سپس با ولع زياد آنها را مىخورند.
وقتى كه انواع مختلف سلولها را در آزمايشگاه رشد دهند، خصايص آنها نيز مانند نژادهاى مختلف ميكربى آشكار مىگردد. هر دسته سلول يك رشته صفات مخصوص به خود دارد كه حتى اگر ساليان دراز از بدن موجود جدا باشد باز آنها را نگه مىدارد. نژادهاى مختلف سلولى به واسطه طرز حركت و چگونگى اجتماع و منظره كولونىهاى خود و ميزان رشد و موادى كه ترشح مىكنند و غذاى خاصى كه بدان نيازمندند و همچنين شكل ظاهرى خود مشخص مىگردند.
قوانين اختصاصى هر مجموعه سلولى يعنى هر عضوى با خواص فردى سلولها بستگى دارد. اگر سلولها منحصراً خواصى را كه كالبدشناسان شناختهاند دارا بودند، نمىتوانستند بدن را بسازند. سلولها به كمك خصايص عادى و خواص بى شمار پوشيدهاى كه تنها در برابر تغييرات فيزيكو شيميايى محيط آشكار مىشود، با موقعيتهاى تازهاى كه در جريان زندگى عادى و موارد بيمارى پيش مىآيد مواجه مىگردند و به صورت اجتماعات متراكمى در مىآيند كه ترتيب آن برحسب مصالح و احتياجات ساختمانى و عملى بدن تنظيم مىشود.
بدن انسان، واحد متراكم و متحركى است و هماهنگى آن در عين حال به وسيله خون و رشتههاى عصبى بى شمارى كه به تمام بافتهاى بدن مىرسد تأمين شده است. ادامه زندگى براى بافتها بدون وجود يك محيط مايع ممكن نيست. شكل اندامها را روابط بين سلولها و عروق مغذّى آنها و همچنين وضع مجارى دفع ترشحات غددى تعيين مىكند.
تمام تشكيلات درونى بدن با احتياجات غذايى عوامل تشريحى بستگى دارد و ساختمان هر عضوى بر حسب ضرورت به قسمى است كه هر جا سلولها هستند هميشه محيطى شامل مواد غذايى كافى در دسترس آنها باشد تا هيچ گاه به وسيله
باقى مانده و مازاد تغذيه خود در زحمت نيفتند و مسموم نشوند». راستى، مسأله خلقت بدن و ظاهر انسان و اين واحدى كه از اجتماع سلولها به وجود آمده و چيزى جز محصول اراده حضرت حق نيست، بهت آور است، و تعجب در اين است كه علوم انسانى هنوز نتوانسته به تمام زواياى وضع يك سلول آگاه شود، تا چه رسد به تمام بدن و تا چه رسد به دنياى روان و روح و جهان عقل و نفس كه از نظر گستردگى و اوضاع و احوال قابل مقايسه با ظاهر آدمى نيست. بياييد پس از توجه به قادر متعال، قلب خود را با گفتار حضرت سجّاد عليه السلام آرام كنيم:
«يا مَنْ لا تَنْقَضى عَجائبُ عَظَمَتِهِ»
|
شكر و سپاس و منّت و عزت خداى را |
پروردگار خلق و خداوند كبريا |
|
|
دادار غيب دان و نگهدار آسمان |
رزاق بنده پرور و خلاق رهنما |
|
|
اقرار مىكند دو جهان بر يگانگيش |
يكتا و پشت عالميان بر درش دوتا |
|
|
گوهر ز سنگ خاره كند لؤلؤ از صدف |
فرزند آدم از گِل و برگ گل از گيا |
|
|
بارى ز سنگ، چشمه آب آورد برون |
بارى ز آب چشمه كند سنگ در شنا |
|
|
گاهى به صنع ماشطه بر روى خوب روز |
گلگونه شفق كند و سرمه دُجى |
|
|
درياى لطف اوست و گرنه سحاب كيست |
تا بر زمين مشرق و مغرب كند سخا |
|
|
ارباب شوق در طلبت بيدلند و هوش |
اصحاب فهم در صفتت بى سرند و پا |
|
|
گر خلق تكيه بر عمل خويش كردهاند |
ما را بس است رحمت و فضل تو متّكا |
|
|
يا رب به لطف خويش گناهان ما بپوش |
روزى كه رازها فتد از پرده بر ملا |
|
(سعدى شيرازى)
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- قص: سينه يا سر سينه و يا استخوان او يا ميانه او.
(2)- صفاق: پوست نازك كه روى موى رويد يا پوستى كه رودهها را گرد گرفته يا تمام پوست شكم.
English