لطفا منتظر باشید

سعادت ابدى

دنيا محيط بسيار عجيبى است ، وقايع فوق‏العاده مهمى كه در آن اتفاق افتاده براى اهل دل بهترين عبرت و پند است گاهى افرادى بسيار نيك و آراسته به صلاح و سداد و عفت و تقوا دچار شقاوت ابدى و ننگ هميشگى شدند و گاهى افراد شقى و آلوده به فساد و افساد ، اتصال به سعادت ابدى و آبروى دنيا و آخرت پيدا كردند !
در داستان بهت‏انگيز و حيرت‏آور كربلا با وضوحى چون روز روشن اين دو نوع چهره را مى‏بينيم .
افرادى كه مرغ سعادت ابدى بر بالاى سرشان پرواز مى‏كرد و درهاى بهشت به روى آنان باز بود و بلكه در يك قدمى بهشت بودند ، ولى با سر به دركات جهنم درافتادند !
و افرادى كه باز شكارى و پر قدرت شقاوت براى ربودن آنان آماده بود ، ولى با نهيب عشق و ايمان و بيدارى و بصيرت از خطر آن جستند و براى ابد نامى پاك و جاويدان از خود باقى گذاشتند .
به اين داستان عبرت‏انگيز توجه كنيد :
حسين عليه‏السلام پس از تنها شدن و از دست دادن بهترين ياران و عزيزانش يك تنه بر سپاه دشمن زد و جناح راست كوفيان را مورد حمله قرار داد و فرياد زد : مرگ از زندگى ننگين بهتر است و ننگ از دوزخى شدن برتر ... چون شير ژيان مى‏غريد و شمشير مى‏زد . سربازان دشمن چون مور و ملخ از پيش تيغش مى‏گريختند . ابن عمار مى‏گويد :
حسين عليه‏السلام را ديدم وقتى كه يكه و تنها شده بود و كوفيان گردش را گرفته بودند ، چنان سخت بر جناح راست سپاه كوفه بتاخت كه همگى گريختند ، به خدا سوگند رنج كشيده و مصيبت چشيده‏اى چون حسين عليه‏السلام نديدم كه فرزندانش جلو رويش كشته شده باشند و يارانش همگى كشته شده باشند و اين قدر نيرومند و قوى قلب باشد !!
حسين عليه‏السلام دگرباره حمله كرد و اين بار بر جناح چپ دشمن بتاخت ، در جنگ هم عدالت را پيشه ساخت ، دوباره به جناح راست حمله نكرد ، حضرتش رجز مى‏خواند و فرياد مى‏كرد :
من حسين هستم پسر على ، سوگند مى‏خورم كه راه خود را ادامه خواهم داد ، سپاه دشمن بر وى حمله كرد ، همه را با شمشير پراكنده گردانيد و گروهشان را تار و مار كرد و به جاى خود بازگشت و گفت : « لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ » . حسين عليه‏السلام كه تنها ماند ، ندا در داد : آيا كسى هست مرا يارى كند ؟
آيا كسى هست از حرم رسول خدا دفاع كند ؟
اين ندا ابوالحتوف و برادرش سعد را به خود آورد ، آن دو از فرقه خوارج و دشمن امام على عليه‏السلام بودند كه با سپاه يزيد براى كشتن حسين عليه‏السلام به كربلا آمده بودند .
با خود گفتند : شعار ما اين است : « لا حكم الا للّه و لا طاعة لمن عصى اللّه » ، اين حسين است پسر پيغمبر ، در قيامت اميد شفاعت جدش داريم ، چرا با او بجنگيم ؟
آيا شايسته است يكّه و تنها در برابر دشمنش قرار دهيم ، به حضور حسين عليه‏السلامشرفياب شده اجازه جهاد گرفتند ، پس شمشير كشيده به جهاد پرداختند ، عده‏اى را كشتند و عده‏اى را زخمى كردند ، تا به شهادت رسيدند !! آرى ، اين است سعادت ابدى كه گاهى در لحظات آخر عمر انسان نصيب فرزند آدم مى‏شود .
در واقعه‏اى ديگر مى‏خوانيم : مسعود تيمى از شيعيان به نام بود ، پسرش عبدالرحمن نيز ، پدر و پسر از شخصيت‏هاى برجسته كوفه بودند ، هر دو شجاع ، هر دو دلير و در جنگ‏هاى مسلمانان از خود نامى به يادگار گذارده بودند ، خواستند به سوى حسين عليه‏السلامشتابند راه را بسته يافتند ، نقشه‏اى طرح كرده و آن را خوب پياده كردند و خود را به حسين عليه‏السلام رسانيدند ؛ ياران حسين عليه‏السلام زيرك بودند و هشيار و مردم با ايمان چنين بوده و هستند .
خود را در زمره سپاه يزيد قرار دادند ، از كوفه با سپاه بيرون شدند ، به كربلا رسيدند و در برابر سپاه حسين عليه‏السلام قرار گرفتند و منتظر فرصت بودند و غفلت همكاران را خواهان ، تا آن ساعت فرا رسيد و فرصت پيدا شد و آن سه روز قبل از شهادت بود ، فرصت را مغتنم شمرده به سوى حسين عليه‏السلام دويدند و به خدمتش رسيدند . فرصت را مغتنم شمردن از شايستگى‏هاى عالى انسانيت است ، بيشتر موفقيت كسان در اثر بهره بردارى از فرصت است ، بسيارى از شكست‏ها در اثر غفلت از فرصت مى‏باشد .
وقتى كه پسر و پدر شرفياب شدند ، سلام كردند ، حسين عليه‏السلام جواب داد ، اين سلام و جواب نشانه موفقيت در نقشه بود ، آمادگى خود را براى شهادت عرضه داشتند و در خدمت حسين عليه‏السلام بماندند .
روز شهادت به جانبازى پرداختند ، آن دو در زمره مدافعان نخستين حمله سپاه يزيد قرار داشتند ، سخت كوشيدند ، پايدارى كردند ، تا شربت شهادت نوشيدند . جابر بن حجاج تيمى نيز چنين كرد ، از كوفه به كربلا آمد ، در زمره سپاه يزيد قرار گرفت و به كوى شهادت رهسپار شد ، در ساعت فرصت خود را به حسين عليه‏السلامرسانيد و در خدمتش بماند تا شهيد گرديد !!
از دو نفر ديگر بشنويد كه يكى نامش را در دفتر نيك بختان براى ابد ثبت كرد و ديگرى اسمش را با ننگى بزرگ در دفتر اشقيا در حالى كه هر دو برادر بودند آن هم از يك پدر و مادر !

يكى به نام عمرو و ديگرى به نام على ، پدرشان قرظه انصارى از ياران رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود و پس از وفات آن حضرت در زمره ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام شد و در ركاب على جهاد كرد و از طرف آن حضرت به فرمانفرمايى فارس منصوب گرديد ، هر دو برادر از كوفه به كربلا آمدند ، راه هر دو يكى بود ولى هدف آن‏ها دو تا !!
عمرو به سوى حسين عليه‏السلام آمد و على به سوى يزيد ! آن براى خدا گام برداشت و اين براى خرما !
عمرو ، تحت فرماندهى عباس قرار گرفت و على تحت فرماندهى عمر سعد ! آن بهشت را برگزيد و اين به دوزخ رفت !!
برادرى دوستى متقابل است ، از شدت دوستى دو تن كه بخواهند خبر دهند ، گويند : برادرند ، برادرها از يك ريشه و جدايى‏ناپذير و هر كدام يار ديگرى است . عرب به نژاد و تبار پاى‏بند است و تعصب نژادى در وى قوى است و برادرى در ميان عرب استحكامى بيشتر و نفوذى عميق‏تر دارد .
عمرو و على از اين قانون جدا بودند و تبصره استثنايى آن هستند ، هر دو برادر بودند ولى در دو صف قرار گرفتند ، صف حق و صف باطل . قضيه كربلا نمونه‏اى از اجتماع بزرگ بشرى است و الگويى است از آزادى مذهب و راهنمايى است براى نشان دادن آن‏كه سعادت و شقاوت هركس در دست خود اوست تا كدام را بخواهد و ميلش به چه باشد و مذهب جبر باطل است .
عمرو به سپاه حسين عليه‏السلام ملحق شد و در خدمتش بماند تا به شهادت رسيد ، در آغاز از طرف آن حضرت به مأموريت سياسى رفت و پيامبر حسين عليه‏السلام به سوى عمرسعد بود و چند بار ميان دو لشكر كوفه و حجاز رفت و آمد داشت و وظيفه سياسى انجام مى‏داد .
روز شهادت اجازت گرفت و به ميدان شتافت و ساعتى بجنگيد ؛ پس به سوى حسين عليه‏السلام بازگشت و خود را در برابر تيرها سپر حسين عليه‏السلام قرار داد و نگذاشت تيرى به پيشواى شهيدان اصابت كند .
عمرو سراپا سپر حسين عليه‏السلام بود ، سپر زنده ، سپر به پاى خود ايستاده ، سپر با اراده ، چهره‏اش سپر بود ، دستش سپر بود ، تنش سپر بود ، جانش سپر بود ، تير مى‏خورد ولى شمشير نمى‏زد ، زخمى فراوان برداشت ، مقاومتش كه پايان يافت بر زمين افتاد و عرض كرد : اى فرزند رسول خدا ! آيا من وفا كردم ؟!!
حسين عليه‏السلام فرمود : آرى تو در بهشت پيش روى من خواهى بود ، سلام مرا به جدم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برسان و بگوى من از پى تو خواهم آمد ، عمرو به زودى جان داد تا سلام حسين عليه‏السلام و پيام حسين عليه‏السلام را به نياى حسين عليه‏السلام برساند .
اينجا نيز پيامبر حسين عليه‏السلام بود ، پيامبرى كه رفت و برنگشت ، چقدر زود ترفيع درجه يافت ! و يكشبه ره صد ساله رفت ، نخست پيامبر حسين عليه‏السلام به سوى عمر به سوى جهنم بود ، پس پيامبر حسين عليه‏السلام به سوى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به سوى بهشت شد ، سرعت سيرى از سرعت نور بيشتر از آخرين نقطه بى‏نهايت به اولين نقطه بى‏نهايت !!
برادرش على از شهادت برادر آگاهى يافت ، به ميدان آمد و فرياد زد : حسين ! اى كذاب ! برادرم را گول زدى و كشتى !!
پاسخ حسين عليه‏السلام چنين بود : من برادرت را گول نزدم ، خداى او را هدايت كرد و تو را گمراه ساخت .
على گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم و يا كشته شوم و سوى حسين عليه‏السلامتاخت آورد ، يكى از ياران حسين عليه‏السلام راه بر او گرفت و با نيزه به او حمله كرد و بر زمنيش انداخت كوفيان رسيدند و از مرگ نجاتش دادند و بردند و زخمش را درمان كردند .
آن برادر زخمى برداشت و اين برادر زخمى ، درمان آن برادر گونه‏اى بود و درمان اين برادر گونه‏اى ، صدها سال از هر دو مى‏گذرد . آن در خوشبختى به سر مى‏برد ، خوشبختى ابدى و جاويدان ، اين در بدبختى به سر مى‏برد بدبختى پايدار و هميشگى .
هر دو برادر بودند ، و هر دو نام اسلام بر خود نهاده بودند ، هر دو كربلا آمده بودند ، هر دو با حسين عليه‏السلام سخن گفته بودند ، ولى اين كجا و آن كجا ؟ !
عقل و عشق و دين و معرفت و بينايى وقتى به هم درآميزند ، انسان را از حضيض عالم خاك تا آخرين مرحله عالم پاك مى‏برند و وقتى حماقت بر انسان مسلط شود و بند هوا و هوس و لذت‏گرايى بر گردن جان بيفتد ، آدمى را از عالم پاك به آخرين مرحله دركات جهنم مى‏كشاند

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه