معامله با خدا براى رهايى از نقمت
منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد چهارم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالْأرض وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ» «1»
و مالكيّت و فرمانروايى آسمانها و زمين فقط در سيطره خداست، و خدا بر هر كارى تواناست.
اماّ از باب فضل و رحمت و عنايت و لطف، براى انسان مسأله مالكيت را نسبت به اشيايى كه با سعى و كوشش صحيح به دست مىآورد تجويز فرموده و فروش آنچه را در اختيار دارد مجاز دانسته و خود نيز در صف خريداران املاك و اجناس انسان قرار گرفته، تا آدمى در اين معامله از نقمت و خزى دنيا و عذاب آخرت مصون بماند، كه راهى براى نجات از نقمت جز معامله جان و مال با حضرت محبوب نيست و اگر كسى بدون معامله جان و مال و به تعبير روشنتر بدون ايمان و عمل صالح و جهاد و تقوا، طمع در نجات داشته باشد و خود را از حضرت حق طلبكار مغفرت و رحمت بداند، طمع بىجايى است و اميدش وى را به آنچه منظور اوست نخواهد رساند. ثمن حضرت حق در برابر مُثمَن انسان، براساس آيات قرآن مجيد، بهشت و رضوان الهى است:
إنَّ اللّهَ اشْترَى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أنْفُسَهُمْ وَأمْوالَهُمْ بِأنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» «2»
يقيناً خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهاى آن كه بهشت براى آنان باشد خريده.
آرى، اگر در سايه ايمان، تمام حركات برونى و درونى انسان و همچنين اموالش با حضرت حق معامله شود عاقبت كار، بهشت و رضوان الهى است. آنان كه در كنار ثروت و اموالشان جود و سخاوت ندارند و از خرج كردن حركات جسم و روح در راه خداوند مضايقه مىكنند و با اين حال اميد به رحمت حق دارند و به بهشت عنبر سرشت طمع مىبندند، آيا اين اميد و طمعشان بجا و به مورد و قابل قبول طبع سليم است؟
اينان مصونيّت از نقمت را در چه مىجويند؟ مگر نه اين است كه معارف الهيّه و آيات قرآنيّه مصونيّت از نقمت را در سايه معامله انسان با خدا مىدانند. اينان بايد زندگى انبيا و امامان و اوليا و عاشقان حضرت محبوب را مورد توجه قرار دهند و ببينند كه اين طايفه چگونه نفس و مال و فرزند خود را در راه دوست بذل كردند و آنچه را از فضل حق به دست آورده بودند به حضرت حق برگرداندند و حاضر نشدند با غير يار معامله كنند و آنچه دارند به غير دوست واگذار نمايند.
انبيا و اوليا اين حقيقت را روشنتر از خورشيد يافته بودند؛ كه معامله با غير حق جز خسارت و افتادن در نقمت و هلاكت ابدى و خزى دنيا و عذاب آخرت محصول ديگرى ندارد.
ابراهيم عزيز با حمله به بتهاى بتخانه، جانش را در ترازوى معامله با حق گذاشت تا جايى كه به هنگام قرار گرفتن در منجنيق براى افتادن در آتش و جانبازى در راه دوست، در پاسخ سؤال جبرئيل كه به او گفت: اگر تو را حاجتى هست بگو، گفت: حاجت هست اما نه به تو؛ كه به همين مقدار هم حاضر نشد با غير محبوب به معامله برخيزد! او با يقين به يك خواب، فرزند با كرامتش را به سرزمين مِنى آورد و به طور جدّ و با تصميمى قاطع براى قربانى كردن وى در راه حضرت دوست كارد به گلويش كشيد! او از بذل مال در راه حضرت حق تا لحظات آخر عمر دريغ نكرد، تا جايى كه ملائكه الهى داستان انتخابش را به مقام خليل اللّهى در زمينه ايمان و عمل و اخلاقش يافتند.
قرآن مجيد از آن مرد بزرگ و حكيم سترگ، قهرمان توحيد، ظرف اخلاص و پاكى و پهلوان عمل و معرفت، به عنوان ابراهيم وفادار به تمام پيمانهاى الهى ياد كرد:
وَابْراهيمَ الَّذى وَفّى» «3»
و [يا به آنچه در صحيفههاى] ابراهيم [است] همان كه به طور كامل [به پيمانش با خدا] وفا كرد [آگاهش نكردهاند؟].
اهل خوف و سلامت در قيامت
طمع و اميد به مغفرت و رحمت، بدون ايمان و عمل، محصول جدايى انسان از خوف ممدوح است. اگر بر گذشته منهاى طاعت و آلوده به گناه و معصيت، و بر آيندهاى كه براى تهيدستان از عبادت و ايمان و اخلاق جز نقمت و عذاب دردناك ابدى نيست، خائف بوديم و اين خوف ما خوفى جدّى و قطعى بود، به اين طمع و اميد غلط دچار نمىشديم و در عبادت و طاعت، فقير و تهيدست نمىمانديم و ظرف وجودمان ازانواع معاصى ظاهره و باطنه پُر نمىشد و زمينه دچار شدن به نقمت براى ما فراهم نمىگشت. بياييد همچون سيّد سجّاد، آن عاشق واله، آن عابد زاهد، آن امام معصوم كه عبادات و اخلاقيات وايمان و نالههاى شبانه و طاعات روزانهاش جهان را به بهت و حيرت انداخته، به پيشگاه حضرت محبوب دست به دعا برداشته و در كمال تضرّع و زارى عرضه بداريم:
«وَأعْتِقْ رِقابَنا مِنْ نَقِمَتِك»
الهى! اى اميد اميدواران، اى آرامش قلب عاشقان، اى محمود حامدان، اى انيس ذاكران، اى جليس شاكران، ما را از عذاب و كيفر فردا، و جريمههاى روز قيامت، و در يك كلمه از نقمت آزاد فرما.
سلامت فرداى قيامت از آنِ اهل خوف و ترس است و نجات از نقمت و عذاب از آن آنان است، چنانكه قرآن مجيد بر اين معنا دلالت دارد:
وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ» «5»
و براى كسى كه از مقام پروردگارش [كه احاطه و تسلّط او بر ظاهر و باطن هستى است] بترسد دو بهشت است.
ذلِك لِمَنْ خافَ مَقامى وَخافَ وَعِيدِ» «6»
اين [لطف و رحمت] ويژه كسى است كه از مقام من بترسد، و از تهديد [به عذابم] بيم داشته باشد.
وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ* قَالُوا إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِي أَهْلِنَا مُشْفِقِينَ* فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا وَوَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ» «7»
و به يكديگر روى مىكنند [و از احوالات گذشته] از هم مىپرسند.*
مىگويند: ما پيش تر [در دنيا] در ميان كسان خود [از عذاب امروز] ترسان بوديم؛* ولى خدا بر ما منت نهاد و ما را از عذاب مرگبار حفظ كرد.
مصونيّت از عذاب در نهجالبلاغه
اميرالمؤمنين عليه السلام براى مصونيّت انسان از نقمت و عذاب فردا، در خطبههاى ملكوتى «نهج البلاغه» هشدارهاى عجيبى مىدهد:
فَاحْذَرُوا- عِبادَ اللّهِ- الْمَوْتَ وَقُرْبَهُ، وَأعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإنَّهُ يَأتى بِأمْرٍ عَظيمٍ، وَخَطْبٍ جَليلٍ، وَيَأْتى بِخَيْرٍ لا شَرَّ بَعْدَهُ أبَداً، وَبِشَرٍّ لاخَيْرَ بَعْدَهُ أبَداً، فَمَنْ أقْرَبُ مِنَ الْجَنَّةِ مِنْ عامِلها؟ وَمَنْ أقْرَبُ مِنَ النّارِ مِنْ عامِلها؟
وَأنْتُمْ طُرَداء الْمَوْتِ الَّذى إنْ أقَمْتُمْ لَهُ أخَذَكُمْ، وَإنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أدْرَكَكُمْ وَهُوَ ألْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلِّكُمْ، الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَواصيكُمْ، وَالدُّنْيا تُطْوى مِنْ خَلْفِكُمْ، فَاحْذَرُوا ناراً قَعْرُها بَعيدٌ، وَحَرُّها شَديدٌ، وَعَذابُها جَديدٌ، وَحِلْيَتُها حَديدٌ.
دارٌ لَيْسَ فيها رَحْمَةٌ، وَلا تُسْمَعُ فيها دَعْوَةٌ، وَلا تُفَرَّجُ فيها كُرْبَةٌ. «8»
بندگان خدا! از مرگ و نزديك بودنش حذر نماييد، و براى آن ساز و برگ آماده كنيد، مرگ با امرى عظيم، و حادثهاى بزرگ مىآيد. به خيرى كه با آن شرّى نيست، يا شرّى كه با آن خيرى نمىباشد. چه كسى به بهشت از كسى كه كار بهشتى كند نزديكتر است؟ و چه كسى به جهنّم از آن كه عمل جهنّمى كند نزديكتر است؟ شما رانده شدههاى مرگ هستيد، اگر بايستيد به دستش مىافتيد، و اگر فرار كنيد شما را خواهد يافت، مرگ از سايه شما با شما همراهتر است، و با زلفتان گره خورده، و دنيا به دنبال شما در نَوَر ديده مىشود.
برحذر باشيد از آتشى كه عمقش ناپيدا، و حرارتش شديد، و عذابش تازه است: جايى كه رحمت در آن نيست، ناله و فرياد كسى را نمىشنوند، و اندوهى را برطرف نمىكنند.
فَاتَّقُوا اللّهَ، وَلا تُسْخِطُوهُ بِرِضى أحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ. «9»
پس تقواى خدا پيشه كنيد و براى خشنودى كسى خود را به سخط حضرت حق دچار نكنيد.
به حقيقت بيا بيدار شو، و به عرصه گاه بينايى و آگاهى قدم بگذار و اين معنا را كه خدا و انبيا و امامان بر آن تأكيد دارند به خود بباوران كه: در برابر كم و زياد و كوچك و بزرگ و اندك و بيش حتى به اندازه آنچه كه از تراش تخته و سنگ بر زمين مىريزد و به مقدار پوست نازك بين خرما و هسته آن و به قدر نخى كه وسط شكاف هسته خرما است در فرداى قيامت مسئولى و مورد مؤاخذه قرار خواهى گرفت. اين معنا را بدان كه آنچه در درونت مىگذرد و آنچه در برون دارى حتى اشارات چشم و خيانتهايش به حسابت خواهد آمد.
راستى، اگر مىخواهى قلبت خاشع شود و اعضايت به لرزه آيد و اشك چشمت سرازير گردد، برابر آنچه در قرآن مجيد و گفتار انبيا و امامان درباره قيامت آمده، از اهوال عظيمش و رنج و دردش و شدّت و حِدّت مسائلش همه و همه را در ميدان نفس مجسّم كن، باشد كه از اين طريق مصونيت خود را از خزى دنيا و عذاب آخرت تضمين نمايى و خود را از نقمت امروز و فردا رهانيده و آزاد سازى و تا زندهاى دست نياز به درگاه بى نياز دراز كنى و با خضوع و خشوع از حضرت ربّ العزّه بخواهى كه:
«وَأعْتِقْ رِقابَنا مِنْ نَقِمَتِك»
بلبل گلستان عشق، حافظ شوريده حال، خطاب به حضرت محبوب گويد:
|
روى بنماى و وجود خودم از ياد ببر |
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا |
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر |
|
|
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات |
اى دل خام طمع اين سخن از ياد ببر |
|
|
سينه گو شعله آتشكده فارس بكُش |
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر |
|
(حافظ شيرازى)
اعضا و جوارح، شاهدان اعمال در قيامت
اين را بدان كه جوارحت در قيامت شاهدان عمل، اعضايت جنود حق، ضمايرت جاسوسان او و پنهانت آشكار محضر حضرت ربّ الارباب است. چه بسيار گناهانى كه فراموشت شده، چه عبادتها و طاعتها كه از آن غافل گذشتى و چه آلودگىهايى كه بر قبحش مطّلع شدى و بر آن شرمنده گشتى در حالى كه شرمت فايده نداشت، و به وحشت افتادى در صورتى كه ترس و وحشتت سودمند نبود، نمىدانم با چه قدمى و با كدام رويى مىخواهى در برابر مولا قرار بگيرى، و با چه زبانى به وقت عرض اعمال، پاسخ آن محبوب را بدهى و با كدام قلب مىخواهى به انديشه برخيزى؟!
اگر حضرت مولا در آن صحنه به تو بگويد:
بنده من! آيا از من حيا نكردى كه با اعمال قبيحه به جنگ من آمدى، در حالى كه از خجالت و حيايى كه از بندگانم داشتى آن اعمال را به پنهانى انجام دادى؟ چه شد كه از مردم شرم كردى ولى از من كه همه جا با تو بودم خجالت نكشيدى؟ من خوبىهايت رادر برابر مردم قرار دادم، تو با گناه ومعصيت با من معامله كردى. آيا من در نزد تو از بندگانم سبكتر بودم؟! مرا كوچك شمردى و عبادم را بزرگ دانستى! اين چه برنامه بود كه دچارش بودى؟!
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- آل عمران (3): 189.
(2)- توبه (9): 111.
(4)- نجم (53): 37.
(5)- الرحمن (55): 46.
(6)- ابراهيم (14): 14.
(7)- طور (52): 25- 27.
(8)- نهج البلاغه: نامه 27.
(9)- أعلام الدين: 248.
English