ارزش عمر و راه هزینه آن -جلسه هشتم(متن کامل +عناوین)
كرج، مسجد جامع رجايى شهر دهه سوم محرم 1384
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.
سخن درباره عمر بود؛ نعمت بىنظيرى كه فقط يكبار به انسان عنايت مىشود و در همين يكبار، انسانها يا دچار خسارت سنگين مىشوند، يا تجارت سنگين. آيات قرآن و روايات نظريات بسيار مهمى در مورد عمر دارند. در كتابها نيز قطعههاى نابى درباره عمر به صورت نثر و نظم نقل شده است كه بحثى گسترده، وسيع و دامنه دار است. شقيق بلخى مردى بود كه بخشى از عمر خويش را تاجر بود و خريد و فروش داشت. رابطه تجارتى او با شهرى بود كه اكثر مردم آن شهر مسيحى بودند. بلخ نسبت به آن منطقه مسيحىنشين دور بود. احتمالًا آن منطقه مسيحىنشين در حدود تركيه آن زمان بوده است كه آن منطقه را روم شرقى مىگفتند. او بايد از بلخ حركت كرده، بخش وسيعى از ايران را طى مىكرد تا به آن شهر مىرسيد. او نقل مىكند: چون من زياد در آن شهر رفت و آمد كرده بودم و چهره شناخته شدهاى بودم، روزى بزرگ مسيحيان به من گفت: چه مقدار رفت و آمد تو در اين منطقه طول مىكشد؟ من به او گفتم: سه ماه طول مىكشد كه من از بلخ به اينجا بيايم، سه ماه ديگر طول مىكشد تا در بازارهاى اينجا بگردم و خريد مناسب بلخ را داشته باشم، سه ماه نيز طول مىكشد كه اين جنسهاى خريده شده را به بلخ ببرم و تا سه ماه ديگر آنها را بفروشم. كشيش مسيحى به من گفت: پس چه وقتى به خدا مىرسى و براى خدا كار مىكنى؟ اين گفتار كشيش مرا خيلى مبهوت كرد. متحير شدم كه من تمام عمرم را در خريد و فروش اجناس بودم. اميرالمؤمنين عليه السلام روايتى دارند كه در سه بخش است. در بخش نخست اين روايت مىفرمايد: خوش به حال آن انسانى كه محل كسب و كارش در شهر خودش باشد. چون عمر كمترى را براى پول هزينه مىكند. گفت: من با سخن اين كشيش بيدار شدم. عيبى ندارد كه با سخن شخصى كه خارج از مذهب ماست بيدار شويم:
مرد بايد كه گيرد اندر گوش ور نبشتست پند بر ديوار
درس گرفتن از ويرانهها
يكى از كارهاى جالب پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله اين بود كه گاهى با اصحاب به خانه خيلى قديمى و متروكهاى مىرسيدند كه اتاقها و ديوارهاى آن خراب شده بود، حضرت مىايستادند و با اين در و ديوار فرو ريخته حرفهاى جالبى مىزدند. سؤال مىكردند: آن معمارى كه نقشه تو را كشيد، بنّايى كه تو را ساخت، كارگرهايى كه در كنار دست بنّا كمك كردند، كجا هستند؟ كسانى كه در اينجا زندگى كردند، بچههاى آنان و نسل بعدى صاحبان اين خانه كجا هستند؟ بعد به اصحاب رو مىكردند و مىفرمودند: عمر اين ديوارها و اتاقها بيشتر از سه چهار نسل بوده است، آنها همه زير خاك گور رفتند و اين خرابه هنوز باقى است.
چقدر افراد اين خانه به خاطر دنيا يقه پاره كردند، حرام و حلال كردند، دعوا كردند و فحش دادند و با هم قهر كردند، همديگر را سوزاندند، دلها را شكستند. «1» گفت: حرف اين مسيحى مرا تكان داد و بيدارم كرد. اين زندگى تو كه از منطق و عقل خيلى دور است. اين گونه زندگى، در خواب غفلت زندگى كردن است. در اين زمينه روايتى را از رسول خدا صلى الله عليه و آله ديدم كه واقعاً كلام حضرت، تجلّى علم خدا است. اين حرفها از آسمان علم پروردگار طلوع كرده و اصلًا با چيزى قابل مقايسه نيست.
ارزش كلام ائمه عليهم السلام
سفيان ثورى مىگويد: خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم. وقتى فرمايش مىكردند، چنان تحت تأثير قرار گرفتم كه گفتم: يابن رسول الله «كلامك كالجوهر» اين سخنان شما مانند گوهر است. امام صادق عليه السلام فرمودند:«بَل هذا خَيرٌ مِنَ الجَوهر و هَلْ الجَوهرُ الّا حجرٌ» بلكه از گوهر بهتر است مگر گوهر جز تكهاى سنگ چيز ديگرى است؟ در زيارت جامعه كبيره، امام هادى عليه السلام از كلام پيامبر و اهلبيت عليهم السلام چنين تعبير مىفرمايد: «كلامكم نور» نمىگويد «كالنور»، تشبيه نمىكند كه سخن شما مانند نور است، مىگويد سخن شما خود نور است و اين نور نيز «نور الله» است.
علامت روبرگرداندن خدا از بنده
اين روايت خيلى پرقيمت است كه از وجود مبارك امام حسن عليه السلام رسيده است، جمله اول روايت اين است: «مِن عَلامَةِ إعراضِ اللّه عز و جل عَن العبدِ أن يَجعَلَ شُغلَهُ فيمَا لايَعنِيه»
نشانه رو برگردان خدا از انسان اين است كه عمر انسان در امورى هزينه شود كه كل آن بيهوده و از بين رفتنى است. حرف خيلى عجيبى است. اگر خدا رو برگرداند، چه چيزى براى انسان مىماند؟ حيوانات چه سرمايهاى غير از گوشت و پوست و استخوان دارند كه اگر به اينها اضافه كنند، وزن آنها بالا مىرود كه در سلّاخ خانه قيمت بيشترى به خاطر وزن بيشتر مىدهند. مگر ما در كره زمين چقدر خوب داريم كه لقمه خدا را بخورند و خدا بگويد: نوش جان؟ خيلىها مىخورند و خدا و ملائكه مىگويند: نعمت خدا را حرام كردى.
در روايت داريم كه آدمها نادرست كه با خدا ارتباط ندارند، روى زمين كه راه مىروند، زمين مىگويد: خدا تو را لعنت كند كه بار روى دوش من گذاشتهاى. آفتاب كه مىتابد، مىگويد: خدا تو را لعنت كند كه مرا هزينه خودت مىكنى. آب كه مىخورند، مىگويد: خدا تو را لعنت كند كه مرا در ظرف نجس وجود خود ريختى. اما وقتى انسان مؤمن مىخورد، ملائكه مىگويند:«هَنِيًا مَّرِيًا» آيه هفت سوره مؤمن را ببينيد، فرشتگان عرش و اطراف عرش دعاگوى زمينيان هستند، اما فقط دعاگوى دو طايفه؛ اهل ايمان و اهل توبه است. چقدر خوب است كه كسى در لحظه به لحظه زندگى، ملائكه عرش و اطراف عرش او را دعا كنند و نفرين نكنند.
خدا اگر رو برگرداند، چه چيزى براى انسان مىماند؟ جز چند كيلو گوشت و پوست و استخوان كه به درد هيچ غسّالخانهاى نمىخورد. در دنيا هر كافرى كه مىخواهيد به غسّالخانه ببريد و بگوييد: بكشيد و گوشت او را بفروشيد، مىگويند: بردار ببر و از اينجا دور كن كه به اندازه گوسفند نيز نمىارزند. آن كس كه خدا از او رو برگرداند، اين گونه است.
علامت روكردن خدا بر بنده
از مفهوم جمله اول روايت چنين به دست مىآيد، وقتى خدا به كسى رو كند علامت رو كردن خدا به انسان اين است كه: عمرش را در جاى درست، مفيد و پرفايده هزينه مىكند، آن گاه اين انسان با اين رويكرد خدا، نور پيدا مىكند و توفيق مىيابد تا عبادت مشتاقانه انجام دهد. براى خدمت به مردم مىدود و آزار اطرافيان كمظرفيت را تحمّل مىكند و از گناه فرارى مىشود. اينها نشانههاى رويكرد خدا به انسان است.
در دعاى كميل، اميرالمؤمنين عليه السلام خدا را به شديدترين قسم، قسم مىدهد كه: «فَبِعزّتِكَ أن لايَحجُبَ عَنكَ دُعائِى» اين بزرگترين بلاست كه خدا از كسى رو برگرداند. جبرييل بسيار به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض مىكرد: يا رسول الله! خداى متعال مىفرمايد: به چهار نفر سلام مرا برسان؛ على بن ابى طالب، سلمان فارسى، مقداد بن اسود، ابوذر غِفارى. به انسان رو كند، همه چيز به او رو مىكنند. به عارفى گفتند: حال شما چطور است؟ گفت: «الحمد لله»، گفتند: خيلى حال دارى، براى چيست؟ گفت: براى اين كه هر چرخى در اين عالم مىچرخد، هر آبى كه در جوى روان است، خورشيد كه طلوع مىكند، همه به رضايت و خواست من است. گفتند: مگر تو چه كارهاى؟ گفت: من از خودم خواستهاى ندارم، ارادهام «فانى فى ارادة الله» است، پس هر چه در اين عالم انجام مىگيرد، گويا به اراده من است. محبوب من است كه همه چيز را مىچرخاند و من نيز به چرخاندن محبوبم راضى و خوشنود هستم.
هم نشينى با انبيا با توجه به خدا
خدا به خاطر سرمايهاى كه در حرّ بوده، لحظهاى به حرّ بن يزيد نگاهى كرد، ببينيد اين نگاه چه كرد؟ سرش را پايين انداخت و آمد و جملاتى را گفت كه ترجمهاش اين است:
لطف الهى به من خار زار نيز اميد دهد به وصل يار
يك نظر آن دلبر مهوش كند عاقبت كار مرا خوش كند
از مى آن ساقى شيرين لبم لطف كند، صبح نمايد شبم
در گذرد از گنهم لطف دوست لطف، چنين پرگنهى را نكوست
در گذر اى دوست گناه مرا صبح كن اين شام سياه مرا
اى كرمت از ازل اول عطا زان كرم آمرز ز من هر خطا
بر دلم افروز تو نور يقين با همه اخيار كنم همنشين
همين گونه نيز شد؛ با همه اخيار همنشين شد. نه اين كه او را در قيامت فقط دو ساعت كنار پيامبران عليهم السلام ببرند، بعد بگويند: كافى است، بلكه «وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مّنَ النَّبِيّينَ وَالصّدّيقِينَ وَالشُّهَدَآءِ وَالصلِحِينَ وَحَسُنَ أُوْلئِكَ رَفِيقًا»
يك نگاه، يك نظر و يك رويكرد. «وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الّذى أضاءَ لَهُ كُلُّ شَىء» اين چهره و اين وجه، اين حقيقت الحقايق كه قوام همه ارزشهاى ما به احاطه اين حقيقت است.
معناى دقيق اتلاف عمر
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أىّ امرَءٍ ضَيَّع من عُمُرِه ساعَةً فِى غَيرِ ما خَلَقَ لَهُ لَجَديرٌ أَن تَطُولَ عَلَيهِ حَسرَتُه يَومَ القيامة» «امرء» يعنى هر مرد و زن، فرقى نمىكند، يك ساعت از عمر مرد و زن از دست برود، كجا برود؟ در جايى كه براى آن آفريده نشده است، چون خدا تمام اين عناصر را كنار هم چيده است، تا نطفه در رحم مادر يك انسان بشود. با اين هزينه سنگين نيافريد كه برود و در كنار بساط گناه بنشيند. يا براى رابطه نامشروع نساخت. براى دزدى، غصب، كسب حرام، بازيگرى و بطالت نساخت.
پيغمبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: فقط در تمام دوره عمر، اگر يك ساعت عمر انسان در غير آنچه براى آن آفريده شده است خرج شود، سزاوار است كه زمان بسيار طولانى براى آن يك ساعت غصه بخورد و بر سر خود بزند. او مىداند كه اين نعمت اگر درست هزينه شود، به چه تجارت پرسودِ بىنظيرى تبديل مىشود. آيا مىشود كه كسى لحظهاى از عمر خود را ضايع نكند؟
مرحوم آيت الله العظمى بروجردى در اواخر عمر خود فرموده بودند: از توفيقاتى كه خدا به من داده است اين بود كه من لحظهاى از عمر خود را ضايع نكردم. خواب، خوراك، عبادت، خدمت و فهم، همه به اندازه باشد. اسلام دين جامعى است. كسى كه فقط به دنبال نماز است، در خانه نشسته و فقط عبادت مىكند، اسلام ندارد. اسلام ازدواج، كسب، تجارت، كشاورزى، سياست، عدالت و علم اندوزى دارد. براى مردم، برنامه تفريح و لذتهاى حلال دارد. دين ما دين جامعى است كه بايد جامع الاطراف باشيم. ما بايد هم بخنديم و هم بگرييم، به ديدن افراد- صله رحم- برويم، گردش كنيم، زيارت برويم، كنار هم بنشينيم، اما همه اينها را درست انجام دهيم. اسلام دين جامعى است. هم بايد عبادت آشكار مانند نماز جماعت داشته باشيم و هم عبادت پنهان مانند نماز شب.
اهميت عمر، قبل از چهل سالگى
اما جمله سوم؛ «وَ مَن جاوَزَ أربَعِين سَنَةً وَ لَم يَغلِب خَيرُهُ شَرَّه فَليَتَجَهَّز الَى النَّار»
اگر كسى از سن چهل سال رد شود، خوبىها و بدىهايش را در ترازو بگذارند، خوبىها بر بدىها برترى نيابد، خود را آماده رفتن به جهنم كند. هميشه سه مسأله را درباره عمر خود در نظر داشته باشيد، چون عمر از اعظم نعمتهاى خداست؛ اين كه اگر عمر در عبادت و خدمت به بندگان خدا هزينه شود، به تجارتى تبديل شده كه سود ابدى دارد. بعد اين كه اگر عمر دستخوش شهوات، هواى نفس و مخصوصاً رفيق بد شود- اين مخصوصاً طبق بيان خدا در قرآن است، چون جاذبه رفيق خيلى بيشتر از شهوت، شيطان و هواى نفس است، اين مطلب را تجربه نيز ثابت كرده است- به خسارت غيرقابل جبرانى تبديل مىشود. به عمرى كه دستخوش رفيق بد مىشود اشارهاى كنم كه در آيه بيست و هفت به بعد سوره فرقان است.
ارتداد، حاصل يك لحظه غفلت
«عقبة ابن ابى معيط» به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: دوست دارم فردا براى صرف غذا به خانه ما بيايى. عقبه بتپرست و كافر بود، پيغمبر صلى الله عليه و آله براى چه درخواست اين شخص جواب دهد؟ پيغمبر صلى الله عليه و آله حاكم بر شكم خود است، پس براى غذا ميهمانى را قبول نكرده بود. چون پيغمبر صلى الله عليه و آله كه فريب نمىخورد و وسوسه نيز نمىشود، اما وعده داده است كه افراد را از چاه دربياورد و به ماه برساند. شخص افتاده در اعماق چاه ضلالت را دربياورد و به افق هدايت برساند، و الا هيچ علت ديگرى نداشت. آمد، سفره را پهن كردند. ميهمانها بر سر سفره آمدند، اما پيغمبر صلى الله عليه و آله تكان نخورد. عقبه آمد و گفت: آقا! چرا تشريف نمىآوريد؟ غذا آماده است. فرمود: مذهب، مكتب و دين من با تو متفاوت است، من اينجا آمدم تا چند كلمه با تو حرف بزنم. اين بتهايى كه مىپرستى، هيچ كاره هستند، دست خود را در دست خدايى بگذار كه تمام عالم و چوب اين بتها را آفريده است. من غذاى تو را نمىخواهم. گفت: اگر شما نخوريد، من خيلى ناراحت مىشوم. فرمود: اگر مىخواهى غذاى تو را بخورم، راه خدا را قبول كن. گفت: قبول مىكنم. شهادتين را گفت و از جهنم در آمد و به راه بهشت آمد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله غذا را خوردند و رفتند. بعد از ظهر دوستان مكّهاى او آمدند و گفتند: شنيديم كه امروز مسلمان شدهاى؟ گفت: بله، مسلمان شدهام. گفتند: ما نمىتوانيم با وجود مسلمان بودن تو، با تو رفاقت خود را ادامه بدهيم. ما تو را تحريم روحى و اقتصادى مىكنيم. نمىگذاريم از تو جنس بخرند و يا جنسى به تو بفروشند.
گفت: نخرند و نفروشند، مگر روزى ما را مردم مىدهند؟ بر فرض كه براى خدا، به خاطر تحريم كردن رفقا، چيزى به دست نياورديم، گرسنه شديم و سر خود را گرسنه بر زمين گذاشتيم و مُرديم. در گرسنگى مردن براى خدا، يعنى رفتن به بهترين جاى بهشت. اين تحمل، پلى به سوى بهشت است. اين حرف و عكس العمل رفقا را در درون خود تجزيه و تحليل كرد كه؛ اگر ما با پيغمبر صلى الله عليه و آله باشيم، مگر چقدر به ما خوش مىگذرد؟ او را دارند سنگ باران مىكنند و فحش مىدهند، خانهها را خراب مىكنند و مسلمانان را تبعيد مىكنند، اگر با پيغمبر صلى الله عليه و آله به سر ببريم، زندگى خيلى سخت مىشود، پس رفقا را رها نكنم. به رفقاى خود گفت: من با شما مىمانم. گفتند: ما فردا صبح به مسجد الحرام مىآييم و در گوشهاى كمين مىنشينيم، تو برو و آب دهان خود را به صورت پيغمبر صلى الله عليه و آله بينداز. او اين كار را كرد. از اسلام و پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز دست كشيد.
نقش رفيق بد در عاقبت به شرّى
خيلىها نماز خوان بودند و رفقا آنها را بىنماز كردند. خيلىها راه گناهان را نمىدانستند، اما رفقا راه گناه را به آنان ياد دادند. يعنى خيلى راحت، روزى صد بار در جهنم را به روى آنان باز كردند:
«أُوْلئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» آب دهان به صورت پيغمبر صلى الله عليه و آله انداخت، خدا ايشان را دلدارى داد، جبرييل آمد و عرض كرد:«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يلَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا»
حبيب من! غصه نخور، روز قيامت دور نيست. اين ستمگرى كه آب دهان به صورت تو انداخت، در قيامت انگشتهاى را خود را لاى دندانهايش مىگذارد و از شدّت حسرت مىگزد و فرياد مىزند: اى كاش دوش به دوش پيامبر صلى الله عليه و آله راه خدا را انتخاب مىكردم. «يوَيْلَتَى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا» واى بر من، اى كاش كسى كه مرا به جهنم كشيد، به دوستى و رفاقت انتخاب نمىكردم. «لَّقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذّكْرِ بَعْدَ إذْ جَاءَنِى وَ كَانَ الشَّيْطنُ لِلْإِنسنِ خَذُولًا» مرا از ياد خدا، قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله جدا كرد. بعد خدا مىفرمايد: اين كسى كه تو را از من و پيغمبرم جدا كرد، تو را نيز رها مىكند و كارى براى تو نمىتواند انجام بدهد. خود او نيز بايد به جهنم برود. كجا مىتواند به داد تو برسد؟
با خضر دانش يار شو اى موسى دل شايد كزين صحرا كنى طى منازل
از شهر تن جانا ببايد رخت بستن زادى طلب تا فرصتى دارى به منزل
جز طاعت و خدمت نباشد زاد اين راه در دين و دانش كوه شو منشين غافل
لذات جسمانى فانى دانه توست زور و زر و جاهست دام اى مرغ عاقل
جز ذكر الله است هر ذكرى ز شيطان جز ياد حق هر سود و سودايى است باطل
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
English