حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه دهم - (متن کامل + عناوین)
تفكر و شخصيت و تاثير آن در رفتار انسان
تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386
بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.
دعوت به تفكر پربارترين و با منفعتترين توصيه وجود مقدس حضرت حق به انسان و مهمترين دعوت انبياء خدا و ائمه طاهرين و اولياء خاص پروردگار است.
قرآن وقتى مىخواهد ويژگىهاى خاص بندگان خدا را بيان كند، از ويژگى مهم تفكر در آنها ياد مىكند و آنها را «اولى الالباب» [1] يعنى صاحبان خرد مىخواند.
براساس فرمايش امام صادق، عليه السلام، پروردگار عالم عنايتى ويژه به گوهر عقل دارد. مرحوم كلينى در كتاب با عظمت كافى از ايشان روايت مىكند:
«إن اللّه خلق العقل ... فقال: و عزتى و جلالى، ما خلقت شيئا أحسن منك أو أحب إلى منك، بك آخذ و بك اعطى». [2]
وقتى خداوند عقل را آفريد، فرمود: در تمام هستى، آفريدهاى محبوبتر از تو نيافريدم. هر معامله پاك و ملكوتىاى در قيامت با كسى داشته باشم يا هر عذابى براى كسى مقرر كنم فقط به خاطر توست.
فعاليتهاى مختص توست كه انسان را به من مىرساند و تعطيلى و اسارت توست كه صاحبش را به دوزخ رهسپار مىكند.
انسان وقتى از عقل جدا شود و در پى شهوات [3] برود عقلش تعطيل مىشود و از او همان «مابقى» مىماند كه ساير حيوانات هم دارند و مولانا به آن اشاره مىكند:
|
اى برادر تو همه انديشهاى |
مابقى خود استخوان و ريشهاى. |
|
[4]
پس، اينكه پروردگار و انبياء و اولياء او انسان را به انديشيدن دعوت مىكنند دلالت بر اهميت مساله تفكر دارد، زيرا انسان به هر درجه يا كمالى رسيده از راه تفكر صحيح رسيده است. همه انبياى الهى قبل از نبوتشان اهل فكر بوده و طبق فرمايش امام صادق، عليه السلام، عقل آنان در ميان امتهايشان پختهترين و كاملترين عقلها بوده است. [5]
ويژگىهاى مهم فكر
يكى از ويژگىهاى مهم فكر اين است كه انسان را قادر به تشخيص حق از باطل مىكند؛ يعنى انسان حق را با باطل و باطل را با حق اشتباه نمىگيرد. ويژگى مهم ديگر اين است كه انسان به شكل تفكر خويش است. به عبارت ديگر، انسان همان است كه مىانديشد، زيرا انسان به هر چيزى كشش پيدا كند و روحش به هرچه متمايل شود، اين ميل جدى و جهتگيرى روح باعث مىشود آن چيز جزو شخصيت انسان شود و آن را بسازد. اين موضوع امروزه هم در روانشناسى ثابت شده و هم از ديرباز حكماى الهى و اهل دل آن را طرح كردهاند. براى مثال، وقتى انسان تمايل شديد به مال پيدا مىكند، روحش به قلاب مال مىافتد و تبديل به قارون مىشود. براى همين، نبايد تصور كرد تنها يك قارون در عالم وجود داشته كه قران از او نام برده است، بلكه پروردگار از باب نمونه اين قارون [6] را مثال زده تا به ما بفهماند هركس چنين فرهنگى داشته باشد قارون است؛ حالا اسم اين شخص ممكن است تقى، على، حسن يا چيز ديگرى باشد. اسم افراد در اين ميان موضوعيت ندارد، فرهنگ آنها مهم است.
معجزه هم قدرت فكر را ندارد
داستان حضرت موسى در قرآن از حكايات شگفتآورى است كه نشاندهنده رابطه عميق تفكر با هدايت است. زندگى پرفرازونشيب اين پيامبر الهى در سورههاى مختلفى آمده است. از جمله، در سوره مباركه طه (آيات 9- 99).
موسى بن عمران، عليه السلام، تنها با يك عصا وارد مصر شد. اين عصا هم قطعه چوبى معمولى بود كه حضرت آن را به عنوان چوبدست با خود داشت، لذا وقتى پروردگار از او پرسيد:
«و ما تلك بيمينك يا موسى»
اين قطعه چوب كه در دست راست دارى چيست؟
پاسخ داد:
«قال هى عصاى أتوكّؤا عليها و أهش بها على غنمى و لى فيها مئارب أخرى».
اين عصاى من است. بر ان تكيه مىزنم و با آن برگ درختان را براى گوسفندانم فرو مىريزم و مرا در آن نيازهاى ديگرى هم هست.
اما همين عصا اولين ابزار بيدارى مردم شد. خطاب رسيد:
«ألقها يا موسى».
عصايت را رها كن. موسى هم آن را به زمين انداخت.
«فألقاها فإذا هى حيّة تسعى».
و ناگهان، عصا تبديل به اژدهايى عظيم شد كه با سرعت حركت مىكرد. موسى از ديدن اين اژدها آنقدر ترسيد كه به فرمايش برخى ديگر از آيات قرآن پا به فرار گذاشت. [7] آنگاه خطاب رسيد:
«قال خذها و لا تخف سنعيدها سيرتها الاولى».
آن را بگير و مترس. بىدرنگ آن را به صورت اولش در مىآوريم.
موسى دست برد و آن را گرفت و اژدها به همان چوبدستى معمولى پيشين بدل شد. خداوند دوباره به او فرمود:
«و اضمم يدك إلى جناحكم تخرج بيضاء من غير سوء ....».
و دستت را در گريبانت كن تا بدون هيچ عيبى سفيد و درخشان بيرون آيد.
وقتى حضرت دستش را از گريبان در آورد، از سر انگشتان دستش نور سپيد شادكنندهاى درخشيدن گرفت. بدين ترتيب، موسى مامور شد با اين معجزهها به مصر برود و فرعون و فرعونيان را از طغيان و سركشى برحذر دارد، زيرا خداوند به كافر بودن و كافر ماندن بندگانش راضى نيست:
«إن تكفروا فإنّ اللّه غنىّ عنكم و لا يرضى لعباده الكفر». [8]
اگر كافر شويد، زيانى به خدا نمىرسانيد، زيرا خدا از شما بىنياز است. و كفر را براى بندگانش نمىپسندد ....
انبياء الهى آمدهاند انسان را اهل فهم كنند و هيچ كار ديگرى هم به كسى ندارند. هيچكدام از اين 124 هزار پيغمبر به مردم نگفتند ويزيت ما را بدهيد يا يك متر زيمن به نام ما كنيد يا خانه براى بچههاى ما بسازيد، بلكه همگى به مردم گفتند ما از شما اجر زحماتمان را نمىخواهيم، زيرا اجر ما با خداست:
«لا اسئلكم عليكم من اجر». [9]
تنها خواسته آنها اين بود كه انسانها خود را از جهنم نجات دهند و اهل بهشت شوند. در عوض، به خاطر چنين دعوتى، مردم آنها را كشتند و در چاه انداختند و به فرموده امام باقر، بعضى از آنها را زندهزنده آتش زدند و خاكستر كردند. جرمشان هم اين بود كه مىگفتند عقل را به كار بگيريد و اهل فهم باشيد و اهل دوزخ نباشيد.
موسى، عليه السلام، در سرزمين مصر
الف. بدل شدن آب به خون
حضرت موسى وقتى به مصر رسيد دعوتش را آغاز كرد، ولى فرعون و فرعونيان از پذيرش سخن او سر باز زدند. آن روزها، مردم از آب رود نيل استفاده مىكردند، به اين شكل كه آب نيل شعبهشعبه مىشد و به دربار و خانههاى مردم مىرفت. حضرت اشارهاى به اين آب كرد. در نتيجه، آبى كه به خانههاى قبطيان مىرفت تبديل به خون شد؛ يعنى آب به محض اينكه به خانه فرعونيان مىرسيد خون مىشد، ولى همان آب در خانههاى بنى اسرائيل صاف و زلال بود.
مدتى نگذشت كه فرعونيان به حضرت پيغام دادند كه سخنت را مىپذيريم و قبولت مىكنيم، فقط آب را به حال اولش برگردان! حضرت موسى اين كار را كرد، اما آنها گفتند: حقا كه تو رئيس جادوگرانى، چون جادوگران ما نمىتوانند آب را تبديل به خون كنند.
ب. حمله حشرات
بعد از اين ماجرا، به موسى فرمان رسيد كه زندگى فرعونيان را از شپش پر كند.
|
جمله ذرات زمين و آسمان |
لشكر حقاند گاه امتحان. |
|
[10]
نكته قابل تامل اين است كه بشر ادعاى تمدن و پيشرفت دارد و گمان مىكند خيلى قدرتمند است. سال گذشته، در يكى از كشورهايى كه جزو ردههاى اول كشاورزى است، ملخها در عرض چند دقيقه تمام مزارع كشاورزى را نابود كردند و كارى هم از دست كسى برنيامد. كدام تمدن و كدام قدرت و كدام پيشرفت؟ قرآن مىگويد:
«و خلق الإنسان ضعيفا». [11]
انسان ضعيف آفريده شده است.
تمام زندگى فرعونيان را شپش فرا گرفته بود و نمىدانستند چه بايد بكنند. لذا، به موسى گفتند: به شپشها بگو بروند، ما ايمان مىآوريم.
موسى به شپشها دستور داد بروند، اما آنها دوباره گفتند: اين هم جادوى ديگر موسى بود.
ج. باران قورباغه
قرآن مجيد مىگويد بلاى ديگرى كه بر آنها نازل شد قورباغه بود. تمام زندگى فرعونيان از رختخواب و كمد گرفته تا آشپزخانه و ديوار و پشتبام و حياط پر از قورباغه شد. دوباره آمدند به موسى التماس كردند كه ما را نجات بده ولى باز هم هدايت نشدند.
آرى، وقتى انسان اهل تفكر نباشد، اژدها شدن چوب و نور سر انگشتان و خون شدن نيل و نازل شدن بلايايى مثل ملخ و شپش و قورباغه هم نمىتواند دلش را به اندازه ذرهاى نرم كند و فرعون و پيروانش هم از اين رهگذر هدايتى نيافتند.
سرانجام، خداوند به موسى گفت فرعون و همراهانش قصد بازگشت به سوى مرا ندارند. تو شبانه بنى اسرائيل را از مصر خارج كن. وقتى كنار دريا رسيديد، من براى شما دوازده راه را دريا باز مىكنم تا شما از آن عبور كنيد و برويد آن طرف. بنى اسرائيل وارد دريا شدند و از آن طرف بيرون رفتند. وقتى آخرين فرد بنى اسرائيل به آن سمت دريا رسيد، آخرين نفر از سپاه فرعون وارد آب شد، خدا نيز به آب دستور داد آنها را در خود بگيرد و بدين ترتيب، همه آنها در آب غرق شدند.
رفتار عجيب بنى اسرائيل
من در نقل اين ماجرا كارى به عملكرد فرعونيان ندارم. آنها راهى جهنم شدند، چون سزاوارش بودند و نخواستند تفكر كنند و اهل فهم باشند، اما رفتار كسانىكه با موسى همراه بودند و دست دوستى به حضرت داده بودند و همه اين معجزات را هم ديده بودند برايم خيلى عجيب است.
وقتى فرعونيان در آب غرق شدند، بنى اسرائيل به دستور حضرت موسى به سمت منطقه امنى حركت كردند. در راه، به دهى رسيدند كه مردم آن بت مىپرستيدند. اينجا بود كه گرايش به ماديگرى و ميل شديد به دنيا و ظواهر آن و به تصريح قرآن كريم بيمارى جهل دوباره به سراغشان آمد، طورىكه آنهمه معجزه را ناديده گرفتند و به موسى درآويختند كه:
«و جاوزنا ببنى إسرائيل البحر فأتوا على قوم يعكفون على أصنام لّهم قالوا يا موسى اجعل لّنا إلها كما لهم ءالهة قال إنّكم قوم تجهلون». [12]
و بنى اسرائيل را از دريايى كه فرعونيان را در آن غرق كرديم نجات داديم.
پس به گروهى گذر كردند كه همواره بر پرستش بتهاى خود ملازمت داشتند. گفتند: اى موسى، همانگونه كه براى آنان معبوداتى هست تو هم براى ما معبودى قرار بده. موسى گفت: قطعا شما گروهى هستيد كه جهالت و نادانى مىورزيد.
آنها از حضرت خواستند مثل بتهاى آن جماعت خدايى برايشان درست كند. فقط خدا مىداند حضرت موسى در اين زمان چه فشارى را متحمل شد. گفت: آخر من در كنار خداى عالم چه خدايى برايتان درست كنم؟
بعد از اين جريان كه حضرت بنى اسرائيل را به سوى خدا هدايت كرد و از غلتيدن به پرستش بتها رهايى داد، به دستور خدا براى سىشب راهى كوه طور شد.
«و واعدنا موسى ثلاثين ليلة و أتممناها بعشر فتمّ ميقات ربّه أربعين ليلة ...». [13]
و با موسى سىشب وعده گذاشتيم و آن را با افزودن دهشب كامل كرديم. پس، ميعادگاه پروردگارش به چهل شب پايان گرفت ....
ولى وقتى حضرت دوباره به نزد آنان برگشت، ديد مردم گوسالهپرست شدهاند.
«و إذا أخذنا ميثاقكم و رفعنا فوقكم الطور خذوا ما آتيناكم بقوّة و اسمعوا قالوا سمعنا و عصينا و أشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم قل بئسما يأمركم به إيمانكم إن كنتم مّؤمنين». [14]
و ياد كنيد زمانىكه از شما براى پيروى از موسى پيمان گرفتيم و كوه طور را بالاى سرتان برافراشتيم و گفتيم آنچه را (تورات) به شما داديم با قوت و قدرت دريافت كنيد و دستورهاى ما و پيامبرتان را بشنويد. به ظاهر گفتند شنيديم و در باطن گفتند نافرمانى كرديم. و به سبب كفرشان دوستى گوساله با دلهايشان درآميخت. بگو اگر شما مومن هستيد و ايمانتان شما را به اين همه ظلم و جنايت و فساد فرمان مىدهد پس بد چيزى است آنچه ايمانتان به آن فرمان مىدهد.
تمايل فكر انسان به بدىها روح و قلب را نيز فاسد مىكند، همانگونه كه دل بنى اسرائيل را به گوسالهاى متمايل كرد. اين نتيجه نداشتن فكر و تمايل شديد انسان به دنياست و در اين داستان همين مساله است كه تعجب دارد. گرايشهاى ما به خدا و غير خدا با همه شدت و ضعفهايى كه دارد نتيجه همين بىفكرىها و نفهمىها و تمايلات قلب و روح بيمار است.
بايد اين معنا را لمس كنيم و به خود بقبولانيم كه در اين عالم، تنها يك فرمان است كه مطاع است و كسى نمىتواند از آن سرپيچى كند و لذا در تشهد هر نمازى از سر اعتقاد بگوييم:
«اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له».
هيچكس در اين عالم كارهاى نيست. كسى در اين عالم «من» نيست.
رستمها، اسفنديارها، افراسيابها، رئيس جمهورها، وكيلها، وزيرها، و همه كسانىكه سينههاشان را جلو مىدهند، چنان روى سنگ مردهشورخانه مىخوابانند كه كسى باور نمىكند خودشان هستند. مگر فرعون نبود كه جنازه بىمقدارش را از آب بيرون انداخت تا مايه عبرت ديگران باشد؟
وقت آن است كه باور كنيم تنها يك نفر در جهان فرمان مىراند و دلمان را هم به غير او خوش نكنيم. مگر نمىدانيم كه دل به هركس خوش كنيم از همان دل ناخوش مىشويم؟ بياييد يك راه را برويم. يك نفر را ببينيم. به يك نفر فكر كنيم و مطمئن باشيم هرچه داريم از اوست و اگر بخواهد، در يك لحظه همهچيزمان را مىتواند بگيرد.
اين هم فايده منيّت
قبل از انقلاب، واعظ خيلى معروفى بود كه هرجا منبر مىرفت مردم زيادى پاى منبرش مىنشستند و مجلسش جاى سوزن انداختن نداشت.
خيلى هم به من محبت داشت و مرا زياد به منزلش دعوت مىكرد. آن وقت، ساعتى با هم مىنشستيم و حرف مىزديم و گاهى درد دلى مىكرديم. با اينكه ايشان خيلى معروف بود و خيلىها دوروبرش بودند، گرفتار بود. آدم خيلى خوبى هم بود، ولى گرفتارش كرده بودند تا يكوقت از ديدن اين همه جمعيت مغرور نشود؛ يعنى در كنار اين نعمت گرهى هم به كارش زده بودند كه باز نمىشد و تا به رحمت خدا رفت هم باز نشد.
يكروز، خودش براى من تعريف مىكرد كه مرا به شهرى براى سخنرانى دعوت كردند، ولى جاى مناسبى نداشتند. لذا، يك زمين بسيار بزرگ چمن را براى جلسه انتخاب كردند و شايد نصف مردم آن شهر- كه در آن زمان چهلهزار نفر جمعيت داشتدر ان مجلس شركت مىكردند. از قضا، روحانى پير هشتاد سالهاى هم بود كه از قديم براى مردم اين شهر منبر مىرفت و خيلى مورد احترام بود. البته پاى منبرش بيست يا بيستوپنج نفر بيشتر نمىنشستند. ايشان را هم دعوت كرده بودند تا قبل از منبر من منبر برود. قرار هم اين بود كه ايشان تا ساعت نه شب منبر برود.
چون در آن شهر منبر ديگرى نداشتم، يكشب ساعت هشتونيم به مجلس رفتم. اين شيخ هم منبر بود و خواسش به ساعت نبود كه از نه گذشته است و طولش داد. من هم كه بعد از گذشت مدتى كلافه شده بودم در باطنم گفتم: پيرمرد خيال كرده اين جمعيت براى او جمع شده! تو هشتاد سال اينجا منبر رفتى، پنجاه نفر هم پاى منبرت نيامدند. حالا براى چه چسبيدهاى به اين منبر؟ اين جمعيت براى من آمدهاند. با اين ريش سفيدش حيا نمىكند وقت مردم را مىگيرد!
ساعت حدود نهوبيست دقيقه بود كه شيخ از منبر آمد پايين و من رفتم كه منبر را شروع كنم. در راه رفتن، ما معمولا به هم برمىخورديم ولى آنشب چون كمى عصبانى و ناراحت بودم، مقدارى راهم را كج كردم تا او را نبينم.
رفتم بالاى منبر، ولى به جان حضرت سيد الشهداء، هرچه فكر كردم در اين 20 سال اول منبر چه مىگويم و چطور شروع مىكنم، يادم نيامد.
هرچه به ذهنم فشار آوردم نه بسم اللّه يادم آمد نه حتى يك روايت يا آيه. مردم مرا نگاه مىكردند و صلوات مىفرستادند و من هم مردم را.
خلاصه، به بهانه اينكه عرقم را پاك كنم، عبايم را كشيدم روى صورتم و گفتم: خدايا، با همه وجود غلط كردم. آبروى مرا نبر، من اشتباه كردم! و ناگهان، تمام محفوظاتم برگشت.
اين درسى است از دنيا بر دنيا. چقدر خوب است ما هم اهل فكر باشيم و زود بفهميم كارها از كجا خراب شده و از چه رو درست مىشوند! چقدر خوب است يقين كنيم كه همهچيز تحت اختيار و قدرت اوست و اگر او بخواهد و تمام دنيا نخواهند، اين نخواستن تاثيرى در اراده او ندارد. در سوره يونس آمده است:
«و إن يمسسك اللّه بضرّ فلا كاشف له إلا هو و إن يردك بخير فلا رادّ لفظه». [15]
و اگر خدا گزند و اسيبى به تو رساند، آن را جز او برطرفكنندهاى نيست. و اگر خيرى براى تو بخواهد فضلوبخشش او را دفعكنندهاى نيست.
خوش به حال آنها كه با خدا و براى خدا زندگى مىكنند و منيّت در كارشان نيست و خداوند هم خير آنها را مىخواهد.
نتيجه
تمايلات انسان و كشش روح او شخصيتش را مىسازد. آنها كه ميلشان به جانب معشوق ازل و ابد و روحشان وابسته به انبياء و اولياء است و از باطنشان به امير مومنان يا حضرت ابى عبد اللّه الحسين گرايش دارند، خدا و انبياء و ائمه نيز براى آنها شخصيتسازى مىكنند. مگر اصحاب امام حسين، عليه السلام، نيستند كه امام زمان وقتى شبهاى جمعه با يك دنيا ادب به زيارت حضرت ابى عبد اللّه مىرود خطاب به آنان مىگويد:
«بابى انتم و امى». [16]
پدر و مادرم فداى شما باد!
اين چه شخصيتى است كه امام معصوم به ياران جد شهيدش مىدهد؟
مگر اينها كه بودند؟ اصلا چه اتفاقى در درون يك انسان روى مىدهد كه او را تبديل حضرت على اكبر مىكند؟ چطور يك انسان قمر بنى هاشم مىشود؟ چگونه يك كاسب مسلم بن عوسجه و ديگرى حبيب بن مظاهر مىشود؟
اين زندگىها و اين افراد بايد انگيزههاى تفكر براى ما باشند. راه خدا به وسيله فكر پيموده مىشود و انسان از راه فكر رنگ خدا و اولياى او را به خود مىگيرد.
پىنوشت:
[ (1). اين عبارت 16 بار در قرآن به كار رفته است: بقره، 179 و 197 و 269؛ آل عمران:
7 و 190؛ مائده، 100؛ يوسف، 111؛ رعد، 19؛ ابراهيم، 52؛ ص، 29 و 43؛ زمر، 9 و 18؛ غافر، 54؛ طلاق، 10.]
[ (2). اصول كافى، ج 1، ص 21.]
[ (3). شهوت به معناى غريزه جنسى نيست. كلمه شهوت و شهوات كه در قرآن و روايات آمده نه به معنى شهوت جنسى است، بلكه مطلق خواستههاى آدمى است. كثرت شهوات يعنى خواستههاى فراوانى كه هيچكدام با راه خدا هماهنگى ندارد. (مولف)]
[ (4). مثنوى معنوى، دفتر دوم، بيت 277.]
[ (5). كافى، ج 1، ص 12، ح 11: «عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن بعض أصحابه، رفعه قال: قال رسول اللّه صلى اللّه على و آله: ما قسم اللّه للعباد شيئا أفضل من العقل، فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل، و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل و لا بعث اللّه نبيا و لا رسولا حتى يستكمل العقل، و يكون عقله أفضل من جميع عقول أمته و ما يضمر النبى صلى اللّه على و آله فى نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدين، و ما أدى العبد فرائض اللّه حتى عقل عنه، و لا بلغ جميع العابدين فى فضل عبادتهم ما بلغ العاقل، و العقلاء هم أولو الألباب، الذين قال اللّه تعالى: و ما يتذكر إلا اولو الألباب».]
[ (6). نام قارون 4 بار در قرآن ذكر شده است. دو بار همراه با نام فرعون و هامان (عنكبوت، 39- غافر، 24) و دو بار در خلال داستانش در آيات 76- 84 سوره قصص.]
[ (7). نمل، 10: «و ألق عصاك فلمّا رءاها تهتزّ كأنها جانّ ولى مدبرا و لم يعقّب يموسى لا تخف إنى لا يخاف لدى المرسلون» و عصايت را بيفكن! پس هنگامى كه (موسى) به آن نگاه كرد، ديد (با سرعت) همچون مارى به هر سو مىدود. (ترسيد و) به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نكرد. اى موسى، نترس! كه رسولان در نزد من نمىترسند. قصص، 31: «و أن ألق عصاك فلمّا رءاها تهتزّ كأنها جانّ ولى مدبرا و لم يعقّب يموسى أقبل و لا تخف إنّك من الامنين» عصايت را بيفكن! هنگامى كه (عصا را افكند و) ديد همچون مارى با سرعت حركت مىكند، ترسيد و به عقب برگشت، و حتّى پشت سر خود را نگاه نكرد! ندا آمد: برگرد و نترس، تو در امان هستى!]
[ (8). زمر، 7.]
[ (9). مفهوم اين عبارت در آيات زير مشاهده مىشود:
- فإن تولّيتم فما سألتكم مّن اجر إن أجرى إلا على اللّه و أمرت أن أكون من المسلمين.
- و ما تسئلهم عليه من أجر إن هو إلا ذكر لّلعلمين.
- قل ما أسئلكم عليه من أجر إلا من شاء أن يتّخذ إلى ربّه سبيلا.
- و ما أسئلكم عليه من أجر إن أجرى إلا على رب العلمين. (چهار بار)
- قل ما سألتكم مّن أجر فهو لكم إن أجرى إلا على اللّه و هو على كلّ شىء شهيد.]
[ (10). مثنوى معنوى، دفتر چهارم، بيت 783. در اين معنا، مولوى مطالب مهمى را از زبان سليمان خطاب به بلقيس بيان مىكند:
|
جمله ذرات زمين و آسمان |
لشكر حقاند گاه امتحان |
|
|
باد را ديدى كه با عادان چه كرد؟ |
آب را ديدى كه در طوفان چه كرد؟ |
|
|
آنچه بر فرعون بزد آن بحر كين |
و آنچ با قارون نمودهست اين زمين |
|
|
و آنچه آن بابيل با آن پيل كرد |
و آنچه پشّه كله نمرود خورد |
|
|
و آنك سنگ انداخت داودى به دست |
گشت شصّد پاره و لشكر شكست |
|
|
سنگ مىباريد بر اعداى لوط |
تا كه در آب سيه خوردند غوط |
|
|
گر بگويم از جمادات جهان |
عاقلانه يارى پيغامبران |
|
|
مثنوى چندان شود كه چل شتر |
گر كشد، عاجز شود از بار پر |
|
|
دست بر كافر گواهى مىدهد |
لشكر حق مىشود، سر مىنهد |
|
|
اى نموده ضد حق در فعل درس |
در ميان لشكر اويى، بترس |
|
|
جزو جزوت لشكر او در وفاق |
مر ترا اكنون مطيعاند از نفاق |
|
|
گر بگويد چشم را: كو را فشار |
درد چشم ار تو برآرد صد دمار |
|
|
ور به دندان گويد او: بنما وبال |
پس ببينى تو ز دندان گوشمال |
|
|
باز كن طب را، بخوان باب العلل |
تا ببينى لشكر تن را عمل |
|
|
چونك جان جان هر چيزى ويست |
دشمنى با جان جان آسان كيست؟ |
|
[ (11). نساء، 28.]
[ (12). اعراف، 138.]
[ (13). اعراف، 142. اين معنا در آيه 51 سوره بقره نيز هست: «و إذ وعدنا موسى أربعين ليلة ثمّ اتخذتم العجل من بعده و أنتم ظالمون».]
[ (14). بقره، 93.]
[ (15). يونس، 107. در آيه 17 سوره انعام هم مىخوانيم: «و إن يمسسك اللّه بضرّ فلا كاشف له إلا هو و إن يمسسك بخير فهو على كلّ شىء قدير».]
[ (16). مربوط به زيارت وارث است كه ائمه، عليهم السلام، آن را مىخوانند.]
English