لطفا منتظر باشید

حكايتى از آبرودارى خدا

 روزى خدمت ايشان رفته بودم . زمستان بود و ايشان پاى كرسى نشسته بود . به من كتابى داد . اين قطعه را در آن كتاب ديدم . در آبرودارى خدا ، كه چگونه آبرودار است . اين اخلاق خداست . خدا خبر دارد كه من و شما در اين سال‏هاى عمر خود چقدر گناه كرده‏ايم ، عدد ، نوع ، جا و مكان گناه ، همه را خبر دارد ، اما خلوت و آشكار ما را متفاوت قرار داده است ؛ در خلوت نزد او آبرو نداريم ، اما بيرون ، نزد همه آبروداريم . همه مى‏گويند : عجب آدم خوبى است ، به او التماس دعا بگوييم . در حالى كه نمى‏دانند ما در باطن چگونه‏ايم . كار خدا در آبرودارى عجيب است ، اخلاق كريمانه‏اى دارد كه بى‏آبروى درِ خانه خود را نزد مردم بهترين آبرومند جلوه مى‏دهد .

 در اين كتاب ديدم : در مدينه ، زمان پيغمبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه وآله كسى بود كه نزد مردم خيلى آبرومند بود . عبايى روى دوش مى‏انداخت ، صورت نورانيى داشت و وقتى مردم مدينه او را مى‏ديدند ، مى‏گفتند : التماس دعا ! وقتى شب بيدار مى‏شويد ، ما را نيز دعا كنيد . ما مريض ، مشكل و درد داريم .

 او نيز به مردم مى‏گفت : چشم ، دعا مى‏كنم . اما شب‏ها ، وقتى كه مردم مدينه خواب بودند ، به خانه‏هاى مردم مى‏رفت و دزدى مى‏كرد . شب‏ها دزد بود و نزد خدا بى‏آبرو ، اما روزها مؤمن‏نماى زيبا و آبرومند .

 شبى بنا بود براى دزدى برود . خانه‏اى را در روز در نظر گرفته بود كه شب برود و اثاث آن خانه را بدزد . ديوارهاى مدينه ديوارهاى قطور و گلى بود . در تاريكى مطلق شب ، وقتى كه مهتاب نبود ، آرام روى ديوار رفت . سينه‏اش را روى ديوار گذاشت ، درون خانه را نگاه كرد ، ديد اثاث پر قيمتى در آن خانه است و هيچ كس هم در خانه نبود ، به غير از خانم جوان و زيبا چهره‏اى كه هنوز نخوابيده بود .

 

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه