حکایت طلبه شاهرودى
آن مرد بزرگ و عالِم در یکى از بخشهاى پر جمعیّت شاهرود از دنیا رفت. خوب هم بود، بسیار خوب بود. ازدواج مردم، قبالههاى مردم، مشکلات مردم، سختىهاى مردم همه به دست او حل مىشد. خوب هم پول به او مىدادند، سهم امام، ردّ مظالم، زکات، خیلى هم دقیق خرج مىکرد. خودش هم از این پول نمىخورد. یک تکّه زمین داشت، آن را مىکاشت و مىفروخت و مىخورد. از دنیا رفت.یک پسرى دارد، 25 یا 26 ساله که یک کلمه درس نخوانده پدر او را فرستاده براى درس، ولى دائم رفته در آن شهرى که درس طلبگى مىخواندند، خورده و خوابیده و باغ رفته و کنار چشمه رفته و ... اصلاً درس نخوانده، حالا که پدر مریض شده، برگشته است.پدرش مُرد، عبا و عمّامه هم روى سرش است. بعد از دفن پدر تمام جمعیّت او را جلو انداختند یا در محراب پدر آوردند به او اقتدا کردند، داشت نماز مىخواند، گفت : من هستم که این همه جمعیّت پشت سر من نماز مىخوانند! من که سواد ندارم، درس هم که نخواندهام، اما چه مقام جالبى پیدا کردهام. خوب مردم محکوم شخصیّت من شدهاند، چه نمازى دارند پشت سر من مىخوانند! مردم هم بیشتر دهاتى، درس نخوانده، روى این حساب که پدر ایمانش را به پسر منتقل کرده، او را جلو انداختند. دو سه سال پیشنماز بود، پول خوبى هم گیرش آمد، از سهم امام و زکات و خمس، خوب هم خورد، پولها را مىگرفت، مىآورد بهترین گوشتها و عسلها و کبابها را درست مىکرد و مىخورد. خوب خورده بود، لباسهاى خوبى هم پوشیده بود، خوب هم به زن و بچهاش خورانیده بود، آقایىِ خوبى هم کرده بود.یک روز جمعه دید تا بیرون مسجد پشت سر او اقتدا کردهاند، در نماز دوم، سلام نماز را که داد، برگشت به خودش گفت : شیخ! تا چه موقع زنده هستى؟ بعد که مُردى نمىتوانى بگویى خدا و انبیا و ائمّه دروغ گفتهاند که قیامت برپا مىشود. دروغگو خودت هستى، آنها راست گفتهاند. قیامت هست هر کس بگوید قیامت نیست، دروغ مىگوید. بعد از این که قیامت شد و دادگاه براى تو تشکیل دادند، جواب خدا را چه مىخواهى بدهى؟این جا نقطه مبارزه است و نقطه تبدیل رابطههاى محسوس نفسى با ابزارهایش، یعنى چشم و گوش و پوست و زبان با پروردگار عالَم است.بلند شد و گفت : به حقیقت حق یک نفر از شما از مسجد نرود بایستید مىخواهم منبر بروم. به منبر رفت و گفت : سواد ندارم، تربیت هم ندارم، ادب هم ندارم، ایمان هم ندارم، این سه ساله هم به شما دروغ گفتهام، هر چه هم مسئله از من پرسیدهاید عوضى جوابتان را دادهام، پولهاى سهم امام و زکاتى هم که دادهاید، همه را خوردهام، یک فکرى به حال خودتان بکنید. به قدرى متدیّنهاى آن بخش عصبانى شدند که او را از منبر پایین کشیدند و خوب زدند. در صورتش آب دهان انداختند، پست فطرت، خائن، بىتربیت گفتند. دیگر حال خانه رفتن نداشت، لباسها پاره شده بود، کتک خورده بود، آب دهان زیادى به روى او پاشیده بودند. پول هم ندارد، مردم که رفتند، از مسجد بیرون آمد با پاى پیاده از شاهرود هشتاد فرسخ شبانهروز با خوردن علف بیابان به تهران آمد.وقتى وارد تهران شد، گفت: مولاى من! من به خاطر تو کتک که خوردم، آبرویم که رفت، از زن و بچهام هم که دست کشیدم، هیچى هم که ندارم، الان تهران کجا بروم، به چه کسى دردم را بگویم؟ اگر هم برگشتهام، به تو برگشتهام، به کس دیگرى که برنگشتهام.همین طور که سرگردان بود، طرفهاى خیابان رى و حدود میدانهاى اعدام سابق آقایى به او رسید و گفت : چه زمانى از شاهرود آمدى؟ گفت : الان. جایت کجاست؟ گفت : جا ندارم. گفت : روبه روى امامزاده سید نصرالدین مدرسهاى هست، همین الان داخل مدرسه برو، آقایى عالِم در آن جا هست که درس خوانده، اسمش آقا میرزا حسن کرمانشاهى است، به میرزا حسن بگو که حجره شماره شانزده خالى است، آن را به تو بدهد و به او هم بگو که کتاب المنطق را به تو درس بدهد.گفت : چَشم، وارد مدرسه شد، پرسید : آقا میرزا حسن کرمانشاهى کیست؟این عالِم بزرگ الهى، عرفانى و اسلامى که نامش هم در کتابها زیاد است، فیلسوف و عارف بزرگى بود، حکیم هم بود، گفت : آقا جان من هستم.گفت : حجره شماره شانزده را به من بده و المنطق را هم به من درس بده. المنطق کتاب کلاس اول طلبههاست.میرزا حسن فلسفه و فقه مىگوید، سابقه نداشته المنطق بگوید. مثل این است که بیایند به استاد دانشگاه بگویند که آقا بیا آب بابا یاد مردم بده. خواهد گفت فنّ من نیست، شما از من علوم مهم را بخواهید، فیزیک اتمى بگویم، آخر من بیایم سر کلاس اول، آب بابا بگویم، عمرم حرام مىشود، ولى تا به او گفت که به من المنطق درس بده، میرزا حسن گفت : چَشم، فردا صبح بیا هر روز یک ساعت براى تو منطق بگویم. گفت : چنان تسلیم این طلبه شدم که چند روز المنطق را درس دادم.یک روز این طلبه به میرزا حسن گفت : آقا چرا دو روز است، درس را مطالعه نمىکنى و مىآیى؟ گفت : چه مىگویى آقا جان؟گفت : چرا درس را مطالعه نمىکنید به من مىگویید؟ همین جور گُترهاى دو روز است مىآیید، درس مىدهید؟گفت : آقا جان ببخشید، کتابم گم شده است.گفت : کتابت که گم نشده زیر رختخواب دوم است. برو بردار مطالعه کن تا عمر مردم را حرام نکنى، با مطالعه درس بده.میرزا حسن کرمانشاهى گفت : همان لحظه به خانه رفتم، کتاب را از دولابچه زیر رختخواب دوم بیرون کشیدم، به خانمم گفتم : این کتاب چرا این جاست؟گفت : براى این که من از دست تو خسته شدهام، هر شب تا دوازده شب مطالعه مىکنى، من هم این کتاب را برداشتم مخفى کنم که تو دیگر مطالعه نکنى تا شاید مقدارى هم به ما برسى.کتاب را زیر بغلم گذاشتم و به مدرسه آمدم، به حجره شانزده رفتم، پرسیدم : آقا شما چه کسى هستید؟ از کجا آمدهاى، چه کاره هستى؟گفت : هیچى من یک طلبه دهاتى هستم.گفت : آخر حجره شماره شانزده را چه کسى به شما نشان داد و گفت که خالى است. چه کسى گفت پیش من بیایى، چه کسى به تو گفت که کتاب زیر رختخواب است؟گفت : واللّه، راستش من وضعم در شاهرود این بود، هفت هشت روز پیش که به تهران آمدم، آقایى مرا دید بیشتر روزها هم او را مىبینم، پول هم به من مىدهد، این حرفها را او به من زد و آدرس کتاب را هم او داد.پرسید : باز هم او را مىبینى؟گفت : بله، همین فردا او را مىبینم.گفت : اگر فردا او را دیدى، مىتوانى خواهشى از او بکنى؟گفت : چه خواهشى؟گفت : به او بگو که میرزا حسن مىخواهد شما را یک دفعه ببیند.گفت : میرزا حسن این که ناراحتى ندارد، خود من فردا او را به مدرسه مىآورم، خیلى با من رفیق است. اصلاً به طور معمولى با هم زندگى مىکنیم.
اگر لذتِ ترک لذت بدانى دگر شهوت نفس لذت نخوانى19
«اِنَّ النَّفْسَ لاَءَمَّارَهُ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبَّى ...»20 ؛ گفت : من او را به مدرسه مىآورم. رابطه بسیار خوبى با من دارد.گفت : نه، به او پیشنهاد نکن که به مدرسه بیاید، فقط وقت بگیر تا یک بار او را ببینم.گفت : چَشم.فردا که محبوبش را دید به او گفت که آقا جان این استاد من، میرزا حسن مىخواهد یک بار شما را ببیند، بیا به مدرسه برویم.گفت : نه، من مدرسه نمىآیم، سلام مرا هم به او برسان و بگو شما فقط خوب درس بده، نمىتوانى مرا ببینى.گفت : آقا جان خیلى التماس کرده است.گفت : نه نمىشود.گفت : آخر تو با من رفیق هستى، بیا یک روز به مدرسه برویم.گفت : نه نمىشود.فردا که براى درس آمد، پرسید : رفیقت را دیدى؟گفت : بله، به او گفتم، سلام هم رساند و گفت نمىشود، تو فقط خوب درس بده. به همه ما سلام رسانده و گفته که خوب کار کنید، گفته گناه نکنید، رابطهتان را با خدا محکمتر کنید. گفت : میرزا به او خوب درس بده.پرسید : فردا هم او را مىبینى؟گفت : بله، دیدن او کار مهمى نیست، هر روز همدیگر را مىبینیم، براى این که بیشتر وقتها نهار و شام هم با هم هستیم.گفت : یک بار دیگر به او التماس کن، به او بگو که حرف با تو نمىزنم فقط از دور تو را نگاه مىکنم و مىروم.طلبه رفت فردا صبح نیامد، پس فردا نیامد، پنج روز گذشت، نیامد تا حالا هم دیگر نیامده است.وصل چه مقام خوبى است، چه لذتى دارد. تمام این برنامهها را به پاى خودش تمام کنیم، چشممان، گوشمان، دست و پاىمان، وجود و عمرمان را به پاى خودش تمام کنیم.
________________________________________
1 . یوسف (12) : 53 .
2 . عنکبوت (29) : 69 .
3 . توبه (9) : 92.
4 . توبه (9) : 72.
5 . بقره (2) : 25.
6 . حشر (59) : 3.
7 . نهج البلاغه: 2/161.
8 . نحل (16) : 128.
9 . بحار الانوار: 64/315.
10 . بحار الانوار: 28/234.
11 . الدّعوات: 280.
12 . دیوان اشعار صائب تبریزى
13 . آل عمران (3) : 191.
14 . انسان (76) : 11.
15 . انسان ( 76 ) : 11.
16 . سعدى شیرازى
17 . سعدى شیرازى
18 . نهج البلاغه: 2/161.
19 . سعدى شیرازى
20 . یوسف (12) : 53 .
English