داستان دوم: ماجراى پارچهفروشى كه با خدا معامله كرد
اما ماجراى ديگر كه دربار خود آن صاحبخانه بود. من ديگر از آن صاحبخانه كه گفتم، خبر نداشتم. در واقع، درس داشتم و نتوانستم دوباره به آن روضه بروم، و هشت و نه سال بعد، يك روز غروب كه آمدم از مسير مسجد گوهرشاد، وارد حرم حضرت رضا عليه السلام بشوم ديدم جوانى حدود هفده و هجده ساله با محاسن كم مودّبانه به من سلام كرد و گفت: من را نمىشناسى؟ گفتم: نه. جوان گفت: من نوه آن صاحبخانه هستم. گفتم: بابابزرگ چطور است؟ گفت: او مرحوم شد. گفتم: از بابابزرگ به تو چه چيزى رسيد؟ جوان در كنار حرم امام رضا عليه السلام صادقانه به من گفت: بابابزرگ من، كاسبى بود كه مشترى خيلى داشت. او داشت راست مىگفت. من خودم مغاز پدربزرگش را ديده بودم. آن مغاز پارچه فروشى از نانوايى هم شلوغتر بود. آن جوان گفت: پدربزرگم نود و سه ساله بود كه فوت كرد. او هفتاد سال پارچه فروشى كرد و در اين مدت، پارچه قلابى به كسى نداد؛ او در فروش پارچه، يك سانت كم نگذاشت؛ او هميشه ده و يا بيست سانتىمتر پارچ اضافه مىگذاشت. او گفت كه بعد از مردن پدربزرگم، پدرم، عمويم وعمههايم، فكر مىكردند در اين مدت هفتاد سال، او درآمد زيادى به دست آورده و آن را در بانكى گذاشته است. آنها فكر مىكردند كه او، به حساب آن روز يك ميليارد تومان، و به حساب امروز، صد ميليارد تومان، در بانكى گذاشته است و مىتوانند آن را بين خود تقسيم نمايند. وصيتنام او داخل صندوقى بود كه هيچ وقت كليد آن را پيش كسى نمىگذاشت. بعد از مردنش، كليد آن صندوق را از جيبش درآوردند. در آن صندوق را باز كردند و وصيتنامهاش را بيرون آوردند. در وصيتنامه نوشته بود: دخترها كه شوهرهاى خوبى كردند و وضعشان هم خوب است. پسرهايم كه هم ازدواج كردند و هم مغازه دارند. بنابراين، هيچ كدام از شما نيازى به ارث من نداشتيد .. براى همين، من فقط اين خانه و مغازهام را براى شما گذاشتم كه ديگر در زمان حياتم نشد آنها را بينتان تقسيم كنم. شما طبق قرآن، آنها را بين خود تقسيم كنيد. اصلًا به فكرتان راه ندهيد كه من ميليونها تومان براى شما گذاشتهام؛ چون به جز آنچه گفتم، من يك ريال براىتان نگذاشتم. من همين كه زندگىتان را سر پا كردم، هر چه درآمد اضافى داشتم، با خودم برداشتم و به طرف خدا بردم. من با تمام آن ثروت جمع شده، نود تا خانه ساختم و بعد اثاثهاىشان را كامل كردم. بعد هم زن و شوهرهاى تازه عروسىكرد فقيرى را پيدا كردم و بدون اين كه آنها من را بشناسد، در محضر، آن خانهها را با هم اثاثيهشان، مجانى به نامشان كردم و رفتم و بدين ترتيب، من پولم را با خود به قيامت بردم. اين عاقبت يك مؤمن بود كه اين چنين به ديدار خداى متعال شتافت.
English