دنباله داستان يوسف عليه السلام
« وَ شَرَوْهُ بِثَمَنِ بَخْسٍ دَرَ هِمَ مَعْدُودَةٍ »
كارگرهاى كاخ عزيز مصر آمدند او را خريدند و او را به كاخ بردند. هفت سال اين زن جوان و زيبا از او تقاضاى هم خوابگى كرد، هر وقت كه او را دعوت كرد، برگشت به آن زن گفت، قرآن مىگويد:
« مَعَاذَ اللَّهِ »
من در پناه خدا هستم و از آنجا هم بيرون نمىآيم. من در آغوش شيطان نمىآيم!
يك روز در يك اتاق خصوصى جلوى او را گرفت، قبل از اينكه با او حرف بزند، رفت روى يك مجسمه پرده انداخت، يوسف به او گفت: براى چه روى اين مجسمه پرده انداختى؟ گفت: اين بت من است، من از تو تقاضاى نامشروع دارم، زن شوهردار هستم، از بتم خجالت مىكشم! گفت: تو از اين موجودى كه نمىبيند و نمىشنود خجالت مىكشى و من در محضر پروردگار عالم بى حيايى كنم و خدا را با شهوتم معامله كنم؟[13] مگر چنين چيزى امكان دارد؟
بعد از هفت سال ديد نمىشود، گفت: تو را به زندان مىاندازم! گفت: هر كارى كه مىخواهى بكن. افتاد زندان. همه اين بلاها دنباله آن بلاى برادران است، آنها او را آورند و به چاه انداختند.
قرآن مىگويد: منطقه كم آبى شد، چاهها ديگر آب نداشت، چشمهها ديگر خشك شد، محصول اصلا نبود، مسافرها گفتند: يك آدم كريم در مملكت مصر نخست وزير شده و انبارهايش پر از گندم و خرما و جو است و اينها را به قيمت خيلى كم به ملت مصر مىفروشد. به پدرشان گفتند: به مصر برويم؟ گفت: برويد. چون ما همه گرسنهايم. حالا اين ده تا قلدر پهلوان، گردنهاى كج، با دست خالى به مصر آمدند. گفتند: ما مىخواهيم با عزيز ملاقات كنيم. آمدند به يوسف گفتند: ده نفر از كنعان آمده و مىخواهند شما را ببينند! گفت: بگوييد بيايند داخل! آمدند داخل، ديد ده تا برادارنش هستند، آنها او را نشناختند ولى او آنها را شناخت، بيست سال است كه گذشته، قيافه عوض شده، شكل عوض شده، ملكوتىتر شده، زمينى آسمانى شده. پرسيد: اهل كجاييد؟ كنعان! مال چه خانوادهاى هستيد؟ يعقوب! چه مىخواهيد؟ ما هيچ نداريم. به كارگرها گفت: كل بارهايشان را پر كنيد، بعد بارها كه آماده شد آمدند گفتند: بارها را پر كرديم. گفت: به سلامت. فرمود: بدون اينكه بفهمند پولهايشان را درون بارشان برگردانيد.
اين نرم خويى و گذشت و عفو است. هم جنس مىدهد و هم پول جنسها را بر مىگرداند. اين اخلاق بندگان خداست.
سفر دوم آمدند، سفر سوم آمدند. در سفر سوم كه باز بارها را پر كرد، برادر بزرگتر در فكر فرو رفت و برگشت و گفت:
« أَءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ »
خيلى آرام گفت:
« أَنَا يُوسُفُ وَ هَـذَآ أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَآ إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الُْمحْسِنِينَ »]
آمدند ده نفرى گريه كنند، چون كارهاى گذشته، كتكها، چوب زدنها، سنگ زدنها، در چاه انداختن، جدا شدن از خانواده به يادشان آمد.
قرآن مىگويد: با محبت برگشت به ده نفرشان گفت:
« لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ »[15]
خودتان را ناراحت نكنيد، از طرف من هيچ مسألهاى نيست، فقط يك خواهش از شما ده نفر دارم و آن هم اين است كه سريع برويد كنعان پدر پير و مادرم را بياوريد!
شما بوديد، شما مرا در چاه انداختيد، شما به من سنگ زديد، چوب زديد، حالا من مىتوانم انتقام بگيرم، ولى كارى با شما ندارم! اين ديگر عفو نمىشود!
پدر و مادر را آوردند، يك مقدار كه مسائل اجتماعى و عاطفى و اجتماعى فروكش كرد، يعقوب گفت: يوسفم، مىخواهم يك جا تو را تنها ببينم! گفت: پدر هر جا و هر وقت كه شما دلتان بخواهد! گفت: الان برويم يك اتاق تنها! عزيز دلم آن روز كه تو را از من جدا كردند با تو چه كردند؟ گفت: زمينه چيدند من آمدم مصر نخست وزير شدم! خيلى اخلاق است!
« عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ »
خدا از آنها گذشته است.
اميرالمؤمنين مىفرمايد: طبع بشر يك طورى است كه گول مىخورد، مغرور مىشود، به خصوص در برابر امور مادى! وقتى مغرور شد عقلش خواب مىرود، خواب كه رفت خيالاتى مىشود، خيال مىكند كه به آنچه كه بايد برسد، رسيده، پس مادى و مقام پرست و شهوت پرست مىشود. اين روز اول امور مادى است. روز دوم امور مادى ضررش را مىزند. ايجاد حرص و بخل و كبر و منيَّت مىكند، سفرههاى عجيب گناه را پهن مىكند. و از مسجد و محراب و منبر دور مىشود.
قيامت و حق و نبوت را منكر مىشود، اما اميرالمؤمنين در جمله هفتم از آن نه جمله مىفرمايد:
«وَهِىَ الْحُجَّةُ عَلى كُلِّ جاحِدٍ»
آنهايى كه محل طلوع زيبايىهاى انسانيت هستند، حجت خدا بر هر منكرى هستند، حركات اينها، قيافه اينها، اشك اينها، شكل اينها، عملشان، اخلاقشان، خيلى اتفاق افتاده كه منكر را از انكار برگردانده و بيدار كرده است.
English