فارسی
شنبه 23 تير 1403 - السبت 5 محرم 1446
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

0
نفر 0

نمونه‏اى از اهل تقوا و يقين


يك قضيه اى در همدان براى من اتفاق افتاد، خيلى عجيب است:

يك كسى بود كه واقعا اهل تقوا بود، من اولين بار او را در مشهد ديدم. نحوه برخوردم هم اين بود، كه ساعت سه بعد از ظهر در يك مسافرخانه بودم، از اتاق مسافرخانه بيرون آمدم، درب اتاق كنارى باز بود، ديدم يك پيرمرد حدود هفتاد ساله، به ديوار تكيه داده، همين كه من رد شدم، من را به اسم صدا زد.

برگشتم و سلام كردم، لبخندى زد و گفت: بيا داخل. گفتم: بروم لباس هايم را بپوشم، با پيراهن و زير شلوارى هستم. گفت: نه خير، بيا داخل. اجازه نداد بروم و لباسم را بردارم. گفتم: چشم.

به داخل رفتم. هر چه قيافه او را نگاه مى كنم، خدايا! من اين بنده ات را تا به حال نديده ام، اما او گويا سى سال با من آشنا بود، من را خوب مى شناخت.

گفت: تو مى خوانى يا من بخوانم؟ گفتم: شما بخوانيد، گفت: چشم. شروع كرد به خواندن، يك شعرى را خواند كه بعدا من در يك ديوان پيدا كردم. وقتى كه مى خواند، اشك مى ريخت، رفقايى كه در اتاق بودند، آنها هم گريه مى كردند. من هم با يكى ديگر بودم، هيچ هم نپرسيد كه بس است، تمامش كنيم. نيم ساعت شد، يك ساعت شد، نمى دانم. من فقط مى دانم كه خواندنش از سه بعد از ظهر طول كشيد، فقط يك فرجه داد و آن هم اين كه گفت: بلند شويد تا به حرم برويم، آقا ما را طلبيده است.

زمان طاغوت بود كه اصلاً آنجا خواندن و دور هم جمع شدن ممنوع بود.

گفتيم: باشد، برويم. بلند شديم و دنبالش راه افتاديم، بدون اين كه اصلاً محل به اين كارگرها و خادم هاى حرم بگذارد، خواندنش را همين طورى ادامه داد و همه ما را به داخل حرم برد، بعد خودش برگشت و گفت: ديگر براى شما كافى است، به خانه برويد! چه زمانى بود؟ پنج صبح.

حالا ما نگاه كرديم كه نه خسته شديم، نه خوابمان گرفت، اصلاً چطور شد؟ دنيا روى سر چه كسانى دارد مى چرخد؟ چطورى ما از سه بعد از ظهر تا پنج صبح به خواندن اين پيرمرد گوش داديم، بعد اين گلو مگر فولاد است؟ چرا اين گلو خسته نشد؟به يكى از رفقا گفتم: اين آقا چكاره است؟ گفت: كشاورز است. گفتم: اين مگر چقدر قدرت دارد كه بخواند؟ گفت: اين تازه اولين برخوردش بوده، نمى خواست مزاحمت بشود.

گفتم: غذا چه مى خورد؟ گفت: غذا دست خودش است، حاكم شكمش است، گاهى چهار شبانه روز يك لقمه هم نمى خورد، حتى چايى، يا يك ليوان آب. حاكم بدن خود است.

الان كه صبحانه را مى خورد، به شكمش مى گويد: بس است. ديگر گرسنه نمى شود. مى خواهد بخواند، به گلويش مى گويد: بخوان تا وقتى كه به تو بگويم بس است. اين را كه من با چشم خودم ديدم.

به او گفتم: شما را كجا ببينم؟ گفت: فلان روستا در استان همدان، يا على گفت و خداحافظى كرد و رفت.


منبع : پایگاه عرفان
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

پنج خصلت برگزیدۀ ابی‌عبدالله(ع)
حرام‏هاى مربوط به زنان در اسلام
موج درياى رحمت پروردگار
غيرقابل رؤيت بودن پروردگار
دانش اندك براى انسانها
در دیر راهب نصرانی بین مسیر کوفه وشام - جلسه ...
انتظار فرج، برترين اعمال(‏2)‏
سنخيت سه گروه با آتش جهنم
علت اختلاف در اسلام‏
تفاوت «ضرر» و «خسران»

بیشترین بازدید این مجموعه

شهادت کودک شیر خواره ی ابا عبدالله الحسین(ع)، ...
گناه، نابود كننده ارزش‏هاى معنوى‏
دانش اندك براى انسانها
«فأين تذهبون»؛ به كجا چنين شتابان؟
حالات منفى در قياس با حق الناس
مثالى براى خمس
حمايت توحيدي از انسان موحد
محبت به سيدالشهدا عليه‏ السلام
عمار و وعده رسیدن به رستگاری
تهران مسجد امیر(ع) - رمضان 1396 – سخنرانی نهم

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^