لطفا منتظر باشید

زهد على عليه‏السلام


امام مجتبى عليه‏السلام گريه كردند، فرمودند: يك پولى سر سال از فروش خرماهاى زمين‏هاى مدينه‏اش مى‏آورند، حساب مى‏كند كه اين پول تا يك سال چقدر نان و دوغ و خرما و پيراهن مى‏شود، به همان مقدار خرج مى‏كند. پول نانى كه پدرم مى‏دهد، نان را مى‏گذارد در يك ظرف چرمى، درش را مى‏بندد و مُهر مى‏كند، ما حق نداريم برويم اين مهر را بشكنيم و نان را در بياوريم، مى‏ترسد كه ما به نان آب بپاشيم، يا مقدارى روغن زيتون روى آن بماليم تا نرم بشود، به او مى‏گوييم: اجازه مى‏دهيد يك نان نرم بياوريم؟ مى‏گويد: من را با نان نرم چكار؟

يك پيراهن خوب بخريم؟ مى‏گويد: من را با پيراهن خوب چكار؟

قنبر را صدا كرد و فرمود: قنبر! پيراهنت را كه ديگر نمى‏توانى بپوشى، عبايش را كنار زد و گفت: پيراهن من را ببين، مال من هم ديگر قابل پوشيدن نيست. بيا دو نفرى به بازار برويم و پيراهن بخريم.

با هم به درب مغازه پيراهن فروش آمديم، فرمود: ارزان‏ترين پيراهنت چند قيمت است؟ گفت: ما دو نوع پيراهن داريم، سه درهم و پنج درهم.

فرمود: يك لباس سه درهمى بده و يك پنج درهمى، هشت درهم داد و دو پيراهن خريد و فرمود: بيا از بازار برويم در يك خرابه كه پيراهن‏هايمان را عوض كنيم، سه درهمى را خودش برداشت.

گفتم: آقا! آخر شما رئيس اين مملكت هستيد، به ديدن شما مى‏آيند، رفت و آمد داريد، فرمود: من پير هستم، ديگر شوقى به لباس گرانتر ندارم، تو جوانى، آن پنج درهمى را تو بپوش. من ديگر بدنم به قبر نزديك شده است، نمى‏خواهم.

منبع :
نظرات کاربران (0)
ارسال دیدگاه